ماه: فوریه 2018

تا چگونه ببینی!

«سهم زنان از ارث»

عصر

پدر خانواده که در تصادف جان داد، فرزندان شبانه دور هم جمع شدند و قبل از این که کفن و دفن صورت بگیرد خانه پدری را به نام مادر زدند، دفتر خانه آشنا بود و وکیل هم. چندین سال بعد یکی از پسرها وضع مالی‌اش به شدت خراب شده بود و در به در به دو میلیون تومان پول نیاز داشت. وقتی به مادر مراجعه کرد، مادر شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: می‌خواستی مراقب پول خرج کردنت باشی!

پدر خانواده سرطان داشت، دو ماه بعد از عمل از دنیا رفت. پسرها بعد از مرگ پدر دو دسته شدند، دو نفر به شدت به پول نیاز داشتند و دو نفر از سهم خودشان گذشتند. خانه فروش رفت و مادر آواره خانه پدری و برادرانش شد. سهمی که از فروش خانه به او رسیده بود اندازه اجاره ۶ ماه یک آپارتمان حاشیه شهر هم نمی‌شد.

پدر به شدت وضع مالی‌اش خوب بود همسرش از دنیا رفته بود، یک دختر داشت و سه پسر، خیلی قبل از مرگ به هر فرزندش یک چهارم از اموالش را بخشید. در وصیت هم سهم کارخانه را طوری تنظیم کرده بود که به دخترش تا پایان عمر درصد قابل توجهی برسد.

مرد از کارخانه‌داران معروف شهر بود. نیمی از کارخانه و همه منزل مسکونیشان به نام همسرش بود، از دنیا که رفت، اوضاع زن هیچ فرقی نکرد و کارخانه همچنان می‌چرخد.

در تمامی این مثال‌ها قوانین اسلام اجرا شده است و نتایج متفاوت آن کاملا مشهود است. قانون کلی ارث طبق دین اسلام به این صورت است که زمانی که شخصی از دنیا می‌رود بدهی‌ها و حقوقش را پرداخت می‌کنند، به وصیتش عمل می‌شود -که وصیت تنها بر یک سوم از دارایی‌ها و اموال قابل اجراست، یعنی کسی نمی‌تواند وصیت کند همه اموالش به یک نفر خاص برسد یا این که فرضاً کسی را از ارث به صورت مطلق محروم کند-  و بعد از باقیمانده پول به ترتیب به سه دسته از افراد با سهم معین، پرداخت می‌شود. این سه دسته در واقع اولویت‌بندی دارند. دسته اول شامل همسر، فرزندان، پدر و مادر و نوه‌ها، دسته دوم خواهر و برادر و اجداد و دسته سوم خاله و دایی و عمو و عمه و بستگان دورتر می‌شود. در واقع اگر در هر دسته کسی وجود نداشته باشد برای تقسیم ارث سراغ دسته بعدی می‌روند. خلاصه اینکه وقتی از دنیا برویم پول‌ها و اموال ما بین آدم‌های زیادی تقسیم خواهد شد. در این میان ایرادی که گرفته می‌شود به میزان سهم همسران که برابر یک هشتم در صورت داشتن فرزند و یک چهارم در صورت نبودن فرزند و نیز دو برابر بودن سهم پسر نسبت به دختر است. ایرادی که به نظر من نتیجه دیده نشدن خیلی از قضایا و موارد است.

اول این که وقتی در مورد پرداخت بدهی‌های متوفی صحبت می‌کنیم، مهریه جزو همین دسته است. یعنی زن ابتدا مهریه‌اش را اگر تا قبل از مرگ همسر مطالبه نکرده بوده باشد، آن را از روی اموال بر‌می‌دارد. حال اگر دختران و زنان ما به دلایل مختلف بحث مهریه و تعیین کردنش را شبیه بازی و فکاهی می‌گیرند یا به آن اهمیت درست نمی‌دهند، نمی‌شود ایراد را به حکم وارد کرد که چرا سهم زن خانواده کم است.

بخش مغفول بعدی این است که قوانین و احکام دین را باید در یک مجموعه دید و گذاشتن ذره‌بین به یک جز از یک کل، کار درستی نیست. حکم ارث کم زن را باید در کنار حکم مهریه دلخواه و راضی‌کننده برای زن دید. زن می‌تواند مهریه‌اش را مثلا درصدی از اموال شوهرش ذکر کند یا خیلی روش‌های هوشمندانه و زیرکانه است که دین اجازه داده، بلکه دستور داده حتماً انجام شود.

نکته سوم که باز مورد کم توجهی است این است که هر زن، به جز نقش همسری، نقش مادری و خواهری و مادربزرگی و فرزندی و خاله‌ای و عمه‌ای هم دارد و قرار نیست ارث فقط از شوهر نگون‌بخت مرده‌، به او برسد.

حق می‌دهم به کسانی که دیدن نسبت عدد ۲ به ۱ برایشان سخت است، اما گمان می‌کنم که مثل همه جوامع و قوانین دیگر، لزوماً همه قوانین به مذاق همه خوش نیست و مصالح زیادی برای وضع یک قانون در نظر گرفته می‌شود و وقتی می‌توان در مورد عادلانه بودن یا نبودن قضاوت کرد که آن حکم توسط کسی یا کلاً اجرا نشود یا بخشی از آن اجرا شود و گرنه کلیت حکم از نظر منطقی قابل قضاوت نیست، مثلاً شما ۳۰ درصد از حقوق سالانه خودتان را دو دستی به عنوان مالیات تقدیم دولت می‌کنید که به مذاق هم خوش نیست، حال اگر کسی مالیاتش را پرداخت نکند یا در پرداخت آن زیرآبی برود می‌شود گفت که بی عدالتی رخ داده و چه بسا عواقب بدی هم داشته باشد و گرنه اصل حکم پرداخت مالیات، یک قانون است که شما موظف به اجرای آن هستید، چه دوست داشته باشید چه نه و اگر پرداخت کنید شهروند خوبی به حساب می‌آیید؛ به نظر من حکم خدا هم این گونه است. یکی دو برابر دیگری باید بگیرد، هر کسی زیر بار قانون رفت در سیستم خداوندی بنده بهتری‌ست… نمی‌دانم.

هر گلی یه بویی داره

«سهم زنان از ارث»

بعد از ظهر

وقتی پدربزرگش فوت کرد، مادرش و خواهر برادرهایش (شامل عروس ودامادها) بی‌هیچ حرف پیشی تمام اموال پدربزرگ را در بست در اختیار مادرشان گذاشتند و هیچ‌کس به هیچ چیز دست نزد و نق و نوقی هم در کار نبود. برای همه‌شان نحوه صحیح تقسیم اموال آن بود که همه چیز را در اختیار نیمه‌باقیماندۀ زوج سازنده آن زندگی بگذارند.

همین مادربزرگ داستان چند سال بعد از فوت پدرش با خواهر برادرهایش سر انحصار وراثت مشکل پیدا کرده بود. برادرهای مادربزرگ خواسته بودند همه‌چیز را بنابر قانون ارث اسلامی تقسیم کنند و فرزندان خواهر درگذشته را از ارث مادرشان محروم، البته این همه ماجرا نبود یکی از خواهرها را به دلیل مشکل ذهنی و به بهانه اینکه خودمان حواسمان به زندگیش است از تقسیم‌بندی اموال حذف کردند و خانه پدری را که در اختیار همین خواهر حذف‌شده بود و پایگاه دورهمی همه‌شان هم بود را فروختند و در عوض برای آن خواهر یک جعبه کبریت خریدند که نتوانست درش زندگی کند و خانه‌به‌دوش شد. مادربزرگ برای فرزندان خواهر درگذشته‌اش و برای خواهر بی‌خانه‌شده‌اش خیلی تقلا کرد ولی حرفش به جایی نرسید. چون زن بود و فرزندان ذکورش، فرزندان دختری خانواده بودند، نام خانوادگیشان فرق می‌کرد پس حق کمتری داشتند و شکایت‌ها راه به جایی نبرد. حتی کسی ریش سفیدی هم نکرد و روابط از هم پاشید.

مادربزرگ چند سال پس از فوت دامادش شاهد این بود که دخترش بیشترین سهم قرض خانه‌ای را پرداخت کرد که با تلاش هردوشان خریده بودند ولی داماد پیش از تمام شدن وام خانه درگذشته بود، و در نهایت دخترش سهم کمی از پول فروش را ارث برد چون خانه به نام داماد بود. در واقع اگر دخترش قیم نوه‌اش نبود تمام تلاش جوانیش از دست رفته محسوب می‌شد.

سهم ارث فقط با قوانین مشخص نمی‌شود، بلکه می‌توان کمی فکر کرد که آیا قوانین عادلانه‌اند حتی اگر نفع ما در همین قوانین باشد. گاهی می‌توان با یک وصیتنامه هوشمندانه جلوی بی‌انصافی و سواستفاده از قانون را گرفت. گاهی می‌شود خودخواسته منصف بود و به قانون یاد داد که چگونه می‌توان به مساوات تقسیم کرد.

ارث بابا

«سهم زنان از ارث»

نیمروز

بابا قبل از مریضی‌اش رفته بود محضر و همه دارایی‌اش را نصف به نام دختر و نصف به نام پسرش کرده بود. همسرش موافق نبود اما او محکم گفته بود: «دختر و پسر ندارد من همان اندازه پدر پسرم بوده‌ام که پدر دخترم و تازه آن انتظاری که مردم از دختر برای رسیدگی به والدین دارند از پسر ندارند. پس چرا باید حقش را کمتر کنم؟» همسرش گفته بود: «خب شوهر دختر هم دو سهم از ارث خودش می‌آورد و این‌طور که بشود؛ کمبود سهم دختر جبران می‌شود.» بابا جواب داده بود: «من فضول پول پدر دیگران نیستم. من مسئول بچه‌های خودم هستم و می‌دانم باید تساوی را رعایت کنم. آمدیم و پدر دامادم پولی نداشت. آن‌وقت چه؟ من چیزی را که مالکش هستم طوری تقسیم می‌کنم که عقلم می‌گوید. دیگران هم خودشان می‌دانند.»

همه می‌دانستند بابا دختردوست است و این قضیه را بیش از آن‌که دلیل عدالتش بدانند؛ گذاشتند به پای دختر دوستی‌اش.

بابا مریض که شد همه از سر بازش کردند به جز همان دختر و صد البته نه برای ارث. دختر جانش برای پدرش می‌رفت و همه هم می‌دانستند. بعدها که بابا از دنیا رفت؛ دختر سهم‌الارثش را داد به همسرش برای سرمایه‌گذاری و شرط کرد این پول هر چقدر که شد؛ وقت تقسیم بین چهار بچه به تساوی تقسیم شود؛ درست همانطور که بابا برای او و برادرش خواسته بود. چهار بچه هم تصمیم گرفتند اگر بچه‌دار شدند همین رویه را ادامه بدهند و فکر کردند شاید اگر خوش‌شانس باشند دور و بری‌هایشان هم همین رویه را پیش بگیرند و قدم‌قدم این رسم جا بیفتد.

همه‌شان فکر می‌کردند خود به‌ خود در این جامعه سهم پسرها در همه‌چیز از دخترها بیشتر هست پس چرا وقتی جایی هست که می‌توانیم کمی این شکاف را پر کنیم؛ دست‌دست کنیم؟ پسرها حتی بیش از دخترها موافق بودند. مادرشان -دخترِ بابا- از همه خوشحال‌تر بود وقتی می‌دید ارث فکری بابا چه‌طور دارد بین آیندگانش مساوی تقسیم می‌شود و پیش می‌رود.

من یکی از آن چهار بچه خوش‌شانس هستم.

تا قبر آ آ آ آ

«سهم زنان از ارث»

صبح

نگاه اول: واستادم تو آشپزخانه و خیره شدم به دیگ حلوا. دیگه شده سیاه رنگ لباس‌های تن حاضرین مجلس اما هنوز خیلی شله. با خودم فکر می‌کنم کی من رو مسئول پخت حلوا کرد؟ تو راهروی پشت آشپزخونه دونفر واستادن و تند تند حرف میزنن «نگاه کن تورو خدا ورداشته کل ایل و طایفه‌اش رو آورده. هنوز هیچی نشده قشون‌کشی راه انداخته!» -«ها یکی نیست بهش بگه تا حالا کجا بودین؟ حالا که مرحوم اینجا نیست پاشدین اومدین که ما خیلی رفیق بودیم، دوست بودیم، دختر دادیم پسر گرفتیم» – «داداش ما هم که خر! نمی‎فهمه این زنش چرا این بازی‌ها رو داره در میاره!»

نگاه دوم: نشستیم پشت میز آشپزخانه. بعد از مدت‌ها مجدد مهمانشان هستم. صحبت از باغ پیش می‌آید. تکه زمینی که خودشان چندسالی است رویش کار می‌کنند. آخرین باری که من اینجا بودم قرار بود به اسم تنها دخترشان کنند که طلاق گرفته‌بود. می‌پرسم که چه‌شد؟ می‌گویند با بچه‌ها مشورت کرده اند و پسر وسطی گفته است: «مگر ما از یتیم‌خونه اومدیم که به اسم تنها دخترتون کنین!» خودشان به این شوخی بامزه می‌خندد.

نگاه سوم: همکارم تعریف می‌کند که خواهرش با او قهر است. دلیلش هم این است که رضایت داده که نامادری و دخترش سهم برابر از ارث ببرند. خواهر قرار است شکایت کند علیه ناخواهری چون خون مشترک ندارند.

حرف مردن که پیش می‌آید یا هر وقت کسی از اینکه بالاخره پیر شده و مرگ حق است صحبت می‌کند معمولا طرف مقابل با جملاتی مانند «ایشالا صد سال زنده باشی» یا «این حرف‌ها چیه! خدا نکنه!» بحث را خفه می‌کند. فرد مسن هم که انگار شنیدن همین جملات برایش کافی است شاد به زندگی روزانه‌اش بر می‌گردد. اما من فکر می‌کنم لازم است گاهی برعکس عمل کرد و گفت: «بلی مرگ حق است. حالا چه کرده‌اید برای روزی که دیگر نبودید؟»

همه‌ ما شنیده و یا دیده‌ایم دعواهای خانواده‌ها را بعد از مرگ‌ بزرگ خانواده. اول به ظاهر همه چیز خوب پیش می‌رود و همه اصرار دارند که اثبات کنند چه خانواده‌ دوست‌داشتنیی هستند. بعد ناگهان یک نفر از همسایه طبقه پایین یا یک همکار فضول سرکار یا حتی خاله و عمو، یکجا فیتیله‌ای روشن می‌کند: «وقتی مریض بود و تو تر و خشکش می‌کردی اون کجا بود؟» – «والا یک عمر خرجشون رو دادی حالا اون مفت‌خور‌ها اندازه تو ببرند؟» و بعد میزان شعله‌ور شدن بستگی دارد به نفتی که برسد. چند نفر دیگر طرف تو هستند؟ چند نفر دیگر این حرف را تایید می‌کنند؟ نقش همسرها چقدر است؟

از نظر من قانون ارث کاملا بی‌منطق است. شاید مثل خیلی‌قوانین دیگر. نمی‌شود کاری کرد؟ چرا می‌شود. اما نه با حرف و پیغام و وصیت روی هوا‌. به‌جای اینکه بگوئید من که مردم این ظرف برای تو، ظرف را بردارید و بگذارید دست فرد مورد نظر و بگوئید «این ظرف مال تو». خرج‌تراشی نکنید که من دوست دارم در چنین جای خوش آب و هوایی دفن بشم. اگر می‌توانید قبر خود را در جایی که دوست دارید بکنید. اگر خودتان در این سنی که هستید این توانایی را ندارید. روی پول داشته یا نداشته‌ بازماندگان حساب نکنید. بچه‌های شما همان‌ها هستند که روزی سر یک عروسک یا نوبت دوچرخه‌سواری دعوا و قهر می‌کردند. با بی‌درایتی دعوا را شروع نکنید ای عاقل مردان و زنانی که احترام سنتان واجب است.

 همیشه یادتان باشد: تا قبر فقط آ آ آ آ… چهار انگشت.

دختر و پسر فرق دارند؟

«سهم زنان از ارث»

سپیده‌دم

اولین بار نابرابری در ارث رو در داستان‌های مادر جوانی از دوستان دیدم که همسرش فوت کرده بود و اون و دخترش رو تنها گذاشته بود.‌ اموالی که حاصل زحمات مشترک هر دوشون بود و سختی‌هایی که در سال‌های اولیه زندگی به امید آرامش در آینده کشیده بودند، حالا بخش قابل توجهی‌ از اموالشون سهم مادر و پدر و برادران همسرش شده بود. سهم خودش که تقریبا هیچ بود و برای این که لااقل ملک به درد بخوری به دخترش برسه هم بارها و بارها با خانواده شوهرش جنگید.

بعدها با واقعیت تلخ نابرابری در ارث در شرایط مختلف دیگر هم روبرو شدم. نه فقط در ارث به معنی لغوی بلکه در تقسیم اموال قبل از فوت پدر و مادرها هم. چند خانواده می‌شناسید که سهمی که پسر خانواده از اموال داره مشابه دختر خانواده باشه؟ ممکنه توان خانواده‌ای پرداخت پول پیش اجاره‌خونه باشه و توان خانواده‌ای خرید یک برج، ولی می‌دونم در ذهن شما هم مثل من کسی که این الطاف بهش میشه پسر خانواده است.

بعدها شرایطی پیش اومد که خودم هم به این موضوع فکر کردم. آیا من حاضر بودم سهم همسر من کمتر بشه تا به خواهرهاش مقدار برابری از اموال برسه؟ با اینکه با ارزش‌ها و عقایدم در نظر خیلی متفاوته ولی وقتی پای پول در عمل وسط کشیده میشه، معلومه که حاضر نبودم شوهرم سهم کمتری بگیره.

خودم فکر می‌کنم تنها جایی که میشه این نابرابری رو اصلاح کرد، در افکار پدر و مادرهاست. نه قانون تغییری خواهد کرد و نه پسرهایی که در این ماجرا نفع می‌برند و همسرانشون حاضر خواهند شد از سهمشون بگذرند. فقط توی ذهن پدر و مادرهاست که میشه این برابری رو ایجاد کرد و با برنامه‌ریزی قبل از مرگ برای تقسیم اموال، کاری کرد که فرقی بین دخترها و پسرها نباشه. در دنیای واقعی تنها مواردی که دیدم ارث بین افراد مونث و مذکر یکسان تقسیم شد، در این شرایط و با تصمیم پدر و مادر بود.

حکایت روزگار

«سهم زنان از ارث»

سحرگاه

خب، من با این قانون تقسیم ارث مخالفم، چون برام قابل هضم نیست که چرا تو یک خانواده که هم پسر و هم دختر، فرزندان اون پدر و مادرند باید بعد از فوت کردنشون سهم ارث بیشتری به پسر برسه؟ خون رنگین‌تری داره؟ همینطوری هم دختر همیشه مورد تبعیض واقع میشه توی رفت و آمد و پوشش و مراوده با دیگران، حالا فکر کنید توی زندگیی که به اندازه دیگران ممکنه سختی کشیده باشه قناعت کرده باشه و از دوست داشتنی‌هاش چشم پوشیده باشه تا خانواده بتونن پولی کنار بذارن برای آینده، این آینده سهم بیشتری رو محفوظ برای پسر نگه داشته باشه!

چند وقت پیش توی یک همایش گروه حقوق و فقه‌ حقوق شرکت کردم که بحث دقیقا راجع به موضوع ارث بود و موافق و مخالفانی داشت. یکی از موافقا پشت تریبون اومد و دلایل خودش رو گفت که بد نیست بنویسمش. گفت “موافقم که ارث مرد دو برابر زن باشه چون یک امر منطقیه و باعث توازن میشه، موافقم چون نفقه زن بر عهده مرده و مرد باید در زندگی مدام خرج کنه و زن گیرنده باشه، هر چی که زن در ارث بگیره به عنوان پس‌اندازش محسوب میشه، در حالی که هرچی مرد بگیره باید صرف مخارج زندگی بشه. از لحاظ قانونی و در عوضش هم تکالیفی بر عهده مرد گذاشته شده مثل پرداخت دیه در حالی که زن هیچ مسولیتی برای پرداخت دیه نداره، البته همیشه هم این قوانین نیست استثنائاتی هم وجود داره که ارث زن و مرد برابر هست مثل پدر و مادری که از فرزند مرده‌شون ارث میبرن، البته نباید گفت که اسلام با این قانون خانوم‌ها رو محدود کرده و حقشون رو ضایع کرده چون قبل از اسلام اصلا زنها ارث نمی‌بردن. پس اسلام این اوضاع رو متعادل‌تر کرده.”

حالا در نظر بگیرید دختری ازدواج می‌کنه، مشکلات مالی زندگیش صدها برابر بیشتر از برادرشه و شوهرش هم توان این رو نداره که همسرش رو تامین کنه، مثلاً ورشکسته شده و این وسط یک دفعه با مرگ پدر و باز شدن بحث ارث و میراث، تمام چشم امید دختر به اموالیه که بهش می‌رسه، اما چی میشه؟ ارثی نصف برادرش رو دریافت می‌کنه. این انصاف نیست!

و راستش در کل این حرفها، نظر صادقانه من اینه که چرا باید خیلی‌ها چشم به مرگ پدر مادرشون داشته باشن تا ازشون چیزی بهشون برسه؟ من خودم اگه پا به سن گذاشتم و مال و اموال زیادی داشته باشم و بچه‌هام هم سن بلوغ رو رد کرده باشن، چیزی که قراره بعد مرگم بهشون برسه رو قبلش بینشون به طور مساوی تقسیم می‌کنم و فقط در اندازه‌ایی دارایی برای خودم نگه می‌دارم که زندگیم رو خوب از پیش ببرم. همین.

کرگدن زودباور

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

نویسنده مهمان: ناشناس

خیلی وقت‌ها دوست ندارم باور کنم که مسیر را اشتباهی رفته‌ام. ولی در تمام این سال‌ها رفاقتی نبوده که چندین بار نگویم فلانی را به رغم فلان رفتارش دوست دارم و غیر از چند نفر رفیقی نبوده که نخواهد چوب خط‌هایش را پر کند. پدر بزرگم می‌گفت: «بنی بشر آب جوش موقع بامداده که تا صبح اگه بمونه خام می‌شه».

من همان آبجوش موقع بامداد بودم زمانی که کسی در چشمم می‌شکست، اما چند وقت نگذشته، تنهایی امانم را می‌برید و دوباره شروع می‌کردم به اعتماد کردن. همیشه از طرف دوستان نزدیکم به عریانی بی‌سبب متهم شده‌ام. با این حساب شاید دور از تصور نباشد که تا چه حد زودباورم و چقدر خوش‌خیال. من هنوز هم باور نکرده‌ام که انسانی بتواند چشم در چشم کسی دروغ گوید. من ترجیح می‌دهم ماهی یک‌بار بتی که از کسی ساخته‌ام در چشمم بشکند ولی هیچ حاضر نیستم نتوانم به کسی اعتماد نکنم.

دوست دارم تا آخر عمرم بازنده‌ای تنها باشم تا اینکه آدمی سیّاس که دور و برش پر آدم باشد. تنها چیزی که عذابم می‌دهد پافشاری عزیزی روی چیزی است که جفتمان می‌دانیم دروغ است؛ اینطور وقت‌ها معمولا مثل کرگدن راهم را می‌گیرم و گورم را گم می‌کنم تا جایی که دیگر دستش به من نرسد.

چند وقتی می‌شود که سعی دارم به خودم بقبولانم که حتی رفاقت خیلی‌ها هم عین دیانتشان است و من باید حدِّ ترخصی قائل باشم برای دوستی‌ها؛ طوری که هم خودم راحت باشم و هم دور و بری‌هایم. با تمام این‌ها، این‌که می‌دانم بیشتر آدم‌های دور و برم بالاخره روزی برخلاف ادعاهایشان کاری انجام خواهند داد دلیل کافی نیست که حتی کلمه‌ای از حرف‌هایشان را باور نکنم.

من باور دارم واقعیت را به هر زبانی و با هر لحنی بگویی بیشتر اوقات مشمئزکننده است ولی غیر از صداقت از کسی انتظار نداشته‌ام و ندارم.

 

 

 

عنوان با خودم

بادهای شمال

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

بامداد

استادم می‌گفت آدم‌های خوب از خودشان بت نمی‌سازند چون می‌دانند که اگر بتشان بشکند دیگر نمی‌شود جمعش کرد، نه بت را، نه باور شخصی که بت برایش شکسته است. از استاد خودش تعریف می‌کرد که هر وقت متوجه شده که شاگردانش مرشدوار به او نگاه می‌کنند از روی عمد کاری می‌کرده که این حس مرید و مرادی از بین برود.

زندگی یکی از اقوام نزدیک به دلیل ورود یک زن خراب شد، زندگی‌ای که بیش از سی سال قدمت داشت با فرزندانی که دو نفرشان ازدواج کرده بودند و سومی دانشجو بود. آقای خانواده بعد از بازنشستگی سراغ زنی مطلقه رفته بود که همسن پسر بزرگش بود. خانم خانواده به شدت اوضاع و احوالش بهم ریخت و زندگی سخت و جهنمی‌ای را تحمل کرد و بعد از کلی کش و قوس، با بخشیدن همه چیز و پشت کردن به زندگی سی ساله دست آخر در سن پنجاه و خورده‌ای سالگی طلاق گرفت، بدون پشتوانه مالی، بدون حقوق، بدون خانه و بدون هیچ‌چیز دیگر! استقامتش و نحوه بالا کشیدن خودش از آن همه سختی‌ها زبانزد همه کسانی شد که از ماجراهای زندگی‌اش باخبر بودند. من همیشه در دلم به او آفرین می‌گفتم و برایش احترام زیادی قائل بودم، حتی بعد از آن همه آزار و اذیت که از سمت شوهر سابقش دیده بود، هیچ‌گاه ندیدم بدگویی کند، برعکس همیشه می‌گفت که او پدر خیلی خوبی برای بچه‌ها بوده و در تمام مدت زندگی سی ساله‌شان برای او و فرزندانش زحمت زیادی کشیده و فقط آخرش را خراب کرده است. دیدن این حجم از انصاف برای من عجیب و باور نکردنی بود.

بعد از مدتی، شاید یکی دو سال، متوجه شدیم که خودش همسر دوم مردی شده که همسن پسر بزرگش است! دقیقاً همان بلایی که یک زن بر سر زندگی‌اش آورده بود، خودش داشت بر سر یک زندگی دیگر می‌آورد. مرد جوان فرزند خردسالی داشت و گویا چند سالی بیشتر از زندگی مشترکشان نمی‌گذشت! شنیدن این خبر، آن هم مربوط به کسی تا به آن حد وجه خوبی در بین دوست و آشنا و فامیل داشت برای من حکمِ افتادن درون اقیانوس منجمد شمالی در وسط یک شب قطبی شش ماهه را داشت. حس اشمئزاز و چندش بدی پیدا کرده بودم، حتی وقتی مرا به زور به خانه آنها برای دید و بازدید می‌بردند بدم می‌آمد که با او در حد سلام و خداحافظ هم‌کلام شوم. بتی که از او برای خودم ساخته بودم نه تنها فرو نریخت بلکه به بدترین حالت ممکن لجن‌مال شده بود. دائم از خودم می‌پرسیدم “چرا؟!”، واقعا بر چه اساسی و روی چه حسابی همان کار را کرده بود و جوابی برای سوالم نمی‌یافتم.

هنوز آن زن را گاه و بیگاه می‌بینم، می‌دانم که زندگی جدیدش با آن مرد جوان بعد از چند ماه کوتاه تمام شده و الان مدت‌هاست که تنها زندگی می‌کند و با سختی حرفه‌ای یاد گرفته و امرار معاش می‌کند.  هنوز برای تلاشش به ادامه زندگی آن هم از صفر احترام قائلم اما دیگر وجه قبلی‌اش را برایم ندارد. بت، مدت‌هاست شکسته است و خاکسترش را بادهای شمالی با خود برده‌اند.

هنوز شیدایم

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

نیمه‌شب

خواندن را بیشتر از اینکه از روی کتاب‌های فارسی مدرسه یاد بگیرم از کتابخانه مادرم آموختم. یادم است معلم کلاس اولم می‌گفت در روزنامه دور حروف تازه آموخته خط بکشید ولی من اینقدر کتاب‌ها را دوست داشتم که روی صفحات آنها خط می‌کشیدم و به مدرسه می‌بردم. از همان کتابخانه هم با نویسنده‌ها و شاعران معاصر آشنا شدم. چندتایی نویسنده و مترجم محبوب داشتم که در به در دنبال چاپ هر چه قدیمی‌تر کارهای گذشته‌شان و منتظر خواندن کارهای جدیدشان بودم.

شیفته ادبیات بودم و در عین حال شیفته یک شاعر. چنان شیفته‌اش بودم که با همان سن و سال کم و همان سال‌هایی که در کتاب‌های مدرسه شعر و ادبیات جهت‌دار شد، هر سرفصلی که به معرفی شاعرهای معاصر می‌پرداخت من منتظر درس او بودم تا شعرهایش را از بر بخوانم و زندگیش را داوطلبانه پای تخته برای بقیه شرح دهم ولی نامش نبود که نبود. از سیستم آموزش به قدری دلخور شدم که با فصل ادبیات مقاومت یا ادبیات بعد از انقلاب سر لج افتادم. انگار که مرشدم شده بود و به هر بهانه‌ای اسمش را می‌آوردم و مطرحش می‌کردم تا معلم مجبور شود معرفیش کند. آنقدر قبولش داشتم که باور داشتم منتقدانش به خاطر پول یا تحت فشار چنین نقدی بر او نوشته‌اند. شعرهایش برایم آیه قرآن بود.

با ورود به دانشگاه محیط نقد وسیع‌تر شد. له و علیه زیاد داشت و من تمام قد از تک تک حرف‌ها و نظراتش دفاع می‌کردم. به طور اتفاقی آشنایی دوری با خانواده‌اش حاصل شد و اخباری که از زندگی خصوصی‌ترش به من می‌رسید با آنچه که تا بحال دانسته بودم فرق داشت. نمی‌توانستم باور کنم که خدای من بتواند بدرفتاری کند، بتواند خیانت کند، بتواند فرزندانش را در کودکی ترک کند، یا تحقیر کند. رفتار پرنخوتش را باور نمی‌کردم. با این حال در بحث‌هایی که حول خودش و هنرش بود کورکورانه از آنچه حتی قبول نداشتم دفاع می‌کردم.

روزی حرف تریاک و سیگار بود. دوستم گفت می‌خواهم سیگار را امتحان کنم و من با شدت مخالفت کردم. گفت چه اشکال دارد خدایت هم که ته همه سیگاری‌هاست. تمام عکس‌های باحالش با سیگار است. رنگ سبیل‌هایش هم خبر می‌دهد از سر درون. در بد چنبری گیر کرده بودم. راه پس و پیش نداشتم. تایید سیگار برایم خیلی دور و سخت بود. هیچ جوری نمی‌شد. مسئولیت داشت. گفتم خب بلاخره هر کسی می‌تواند نقاط ضعفی داشته باشد، چون فلانی می‌کشد دلیل بر درستی کار نیست و این اولین باری بود که گفتم این کارش خوب نیست. بعدها بازهم روی نقاط ضعفش کوتاه آمدم و پذیرفتم خدایم معصوم نیست. واقع‌بین‌تر شدم و دیدم که خدا نیست. انسان است با همه کم و زیادش، با همه خوب و بدش.

خیلی وقت است که دیگر برایم بت نیست، ولی هنوز هم هنرش برایم دست‌نیافتنی‌ست. هنوز هم با خواندن شعرهایش مو بر بدنم سیخ می‌شود. هنوز هم در حیطه کارش نقدها را با دیده شک می‌خوانم ولی…

اَبَر انسان

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

شبانگاه

اگر اشتباه نکنم همه چیز از همان موقع شروع شد؛ از ده-یازده سالگی‌ام. از همان وقتی که راز ممنوعه عشق‌بازی را کشف کردم. همان‌وقت فهمیدم حتی معلم زیبایمان هم سکس می‌کند و حتی پیامبرها و امام‌ها هم (خب بچه بودم و آن‌ها آن‌زمان برای خودشان ارج و قربی داشتند). این فهم برایم دیواری را فرو ریخت که دیگر برپا نشد، «دیوار بت‌سازی».

تا قبل از آن، من عاشق قهرمان‌ها بودم و این بی‌نیازی و محکم بودن و استواری و صلابت‌شان مرا دیوانه می‌کرد؛ اما وقتی فهمیدم همه آن اَبَر انسان‌ها در خلوت، آن ماچ و بوسه‌ها و آن کارهای نفرت انگیز! دیگر را دارند خودبه‌خود از بالای قصر ابری ذهنم سقوط کردند به حضیض جهنم. (گفتم که بچه بودم و همه، از مدرسه و رادیو و تلویزیون گرفته تا کتاب‌ها و همکلاسی‌ها، سعی داشتند بگویند آن کارها شیطانی و هوس‌آلود و ناپاک‌اند.)

بعدتر که یاد گرفتم این چیزها عیبی که ندارند هیچ، بلکه لازم و هیجان‌انگیز و عاشقانه هم هستند؛ از آن‌ور بام افتادم. برای تحسین کردن رفتم سراغ مردانی که یک عشق بزرگ داشتند -حالا واقعا داشتند یا مورخان و داستان‌نویس‌ها اینطور نوشتند مهم نبود- مثلا هیتلر در دلم یک جای مخصوص خیلی خاصی داشته و دارد. چرا؟ به خاطر خودکشی‌اش در کنار عشق. ناپلئون همیشه مورد حمایت و عشق من است. چرا؟ خب، مسلما به‌خاطر تعریفات دزیره. اصلا بعید نیست اگر در مورد همسر یا معشوقه چنگیز هم چیزی می‌دانستم الان او هم در لیست محبوبانم می‌بود.

به‌هرحال آن بت ساختن برای من مربوط به پریانی می‌شود که فاقد هرگونه حس جنسی‌اند و بعد از فهمیدن این راز، بت‌ها در حد انسان‌های خطاکار تنزل درجه یافتند و دوباره با عشق، توانستند جایشان را در حد قابل احترامی پس بگیرند. اما کسی که می‌دانم چنین غریزه‌ای دارد، دیگر برای من قابل پرستش نیست؛ هرکه می‌خواهد باشد. دیگر از ناپلئون عزیزتر که نداریم!

مرشد

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

شامگاه

من توی زندگیم هیچ وقت چیزی به اسم بت نداشتم. اگه بازی با کلمات و معنیشون نباشه، باید بگم به جای بت، فقط روی بعضیا بیشتر از بقیه حساب کردم. یکی از اون آدمایی که روش بیشتر از بقیه حساب می‌کردم برادرم بود. از من نخواین که شرح جزئیات رو بنویسم و بگم که چی به من گذشت که این اعتماد از بین رفت و اون بت شکسته شد. چون این ماجرا هنوز که هنوزه برای من دردناکه و تکرارش باعث رنجم میشه.

اولین بار که توی ذهن من اولین ترک به چهره بدون خدشه برادرم افتاد، مغزم با تمام قوا شروع به مخالفت با من کرد. مسئولیت تمام اشتباه رو شخصا توی ذهن بیست ساله خودم، به عهده گرفتم و موضوع رو خاتمه دادم. اما وقتی با فاصله زمانی کمی دومین مورد خیلی جدی پیش اومد، رنجیدم… هر چند توی این مورد هم، خیلی زود به شکل احمقانه‌ای، قبل از اینکه فرصت ابراز رنجش پیدا کنم، برادرم رو توی ذهن خودم بخشیدم. باورش هم برام سخته، اما بدون به زبون آوردن چیزی از موضوع گذشتم و هیچوقت هم به روش نیاوردم.

اما بار بعدی قضیه دیگه به همین سادگی برگزار نشد. اعتراض کردم و گفتم که اشتباه می‌کنه. عذر خواست و گفت متوجه نبوده… اینبار عذرخواهیش به باور من به بی‌نقص بودن برادرم حتی دامن هم زد، هر چند دائمی نبود، یعنی از اونجایی که برادر من بر عکس تصور من، اصلا آدم کاملی نبود، یه جایی به خودم اومدم و دیدم اون «باور بدون نقص» تبدیل شده به یه طناب پوسیده تار و پود شده، یه جوری که هر آن ممکنه پاره بشه.. که شد هم.

فکر کنم اولین بار که تونستم علیه برادرم شورش کنم سی سالگی رو رد کرده بودم. این دیگه موقعی بود که قبول کرده بودم برادرم هم یه آدم عادیه مثل بقیه. اشتباه می‌کنه، ظلم می‌کنه، خریت هم زیاد داره. این مرحله البته خیلی پر سر و صدا رد شد. یکی دو شب اشک ریختم، چند ماهی احساس تنهایی و بی‌پناهی کردم، بعد با واقعیت کنار اومدم و برگشتم سر زندگی عادیم. یعنی همه چیز عادی و مثل قبل بود، به جز این که برادرم دیگه واسه من همون برادر سابق نشد.

 

تَرَک‎

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

غروب

ما خانواده بزرگی بودیم. هنوز هم اگر همه را در یک خانه جمع کنند شاید خانواده بزرگی باشیم اما مشکل اینجاست که دیگر نمی‌شود به هیچ حیله‌ای همه را زیر یک سقف جمع کرد. از بزرگ‌ترها می‌شنویم که پدربزرگم ستون خانواده بود و وقتی که مرد این خانواده فرو ریخت. گاهی اوقات که برای عوض کردن و آب و هوا سری به دهات آبا و اجدادی می‌زنیم‌. ساعت‌ها باید لبخندزنان بنشینیم و به توصیف‌های اهالی از کراماتش گوش کنیم و ته دلمان غنج برود از اینکه چنین ریشه‌ای داریم.

برای بیشتر آشنایان  آوردن اسمش مشکل‌گشا بود. غریبه‌ها هم به در بسته نمی‌خوردند. بچه‌هاش کافی بود لب‌تر کنند که چه می‌خواهند تا حاجی دست به تلفن شود. همسایه‌های حجره بازار به اسمش قسم می‌خوردند. اصلا اون راستا بود و حاجیش. من نوه بزرگ بودم و تا به دنیا آمدن نوه دوم که می‌شد خواهر خودم چهار سال پادشاه مطلق خانواده بودم. نگاه‌ها را که می‌دیدم به خودم می‌بالیدم و انگار ناخودآگاه به پشتوانه آن  قدرت مطلق برای خودم در خانواده و کوچه و بازار  فرمانروایی می‌کردم.

ما بچه بودیم و نمیفهمیدیم عمق ماجرا را اما همین که هر کاری دلمان می‌خواست می‌کردیم و کسی حرفی به ما نمی‌زد می‌فهمیدیم  احترام حاجی چقدر واجب است. در مقابلش مادرجون بود که به نظر من در آن زمان شخصیتش تحت شعاع حاجی بود. کاری به کار ما نداشت. برعکس حاجی که همیشه در حال سوال و جواب بود. همیشه در جیبش برای ما نوه‌ها چیزی داشت و وقت و بی‌وقت بغلمان می‌کرد.

هر وقت جمعه‌ها ناهار جمع می‌شدیم خانه‌ حاجی، من می‌شدم پادشاه مطلق. بقیه نوه‌ها را که سر جمع می‌شدیم شش نفر، جمع می‌کردم و شروع می‌کردم به دستور دادن و رهبری کردن. آن زمان به جز من و خواهرم بقیه نوه‌ها همه پسر بودند و آماده‌ اجرای تصمیمات عجیب و پرهیجان من. همیشه از دور شاهد لبخند و نگاه پرافتخار حاجی بودم و همین به من  انرژی بیشتر می‌داد. انگار تایید آن مرد قوی سوخت لازم برای زندگی مهیج و شجاعانه من بود.

دوازده ساله بودم و عید بود. نوبت دید و بازدید خانه ی ما‌. همه جمع شده بودند. حاجی روی مبل کنار شومینه نشسته بود و داشت به کسی شکایت می‌کرد از این که بچه‌ها آن طور که باید به او هر روز زنگ نمی‌زنند برای احوال‌پرسی. من تکیه داده بودم به چهارچوب در  پشت حاجی و منتظر علامت مادرم بودم برای برداشتن سینی شیرینی و پذیرایی. زنگ در خانه را کسی زد. مادر در را باز کرد. پسرعمویم که شش سالی از من کوچک‌تر بود جلوتر از خانواده‌اش وارد شد. حاجی رو کرد به فرد کنار دستش و گفت: «ماشاءالله  قد و چهره را نگاه کن. امید زندگی منه این‌ پسر. به خدا وقتی به دنیا اومدن خدا را صد مرتبه شکر کردم از اینکه بالاخره نوه‌دار شدم و اسمم ماندگار.»…

منِ دوازده ساله حاجی رو نبخشیدم‌ برای ندیدن من به خاطر پسر نبودن. حتی وقتی دو هفته بعدش مرد. حتی الان بعد بیست و پنج سال، من دوازده ساله حاجی رو با تمام کراماتش نمی‌بخشم.

مرخصی

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

عصر 

عروسی دعوت بود. نشد که بنویسه!

کلاهت را باد برد

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

بعد از ظهر 

بیشتر از یک سال بود که پیش آدمی می‌رفتم تا بهم نواختن سازی رو یاد بده، به نظر مرد شریفی می‌رسید. همه توی آموزشگاه خودمون و شهرمون ازش تعریف می‌کردن و می‌کنن، تا اونجایی که تنها استاد مجردی بود که بهش اجازه داده بودن توی آموزشگاه‌ها تدریس کنه و شاگرد دختر داشته باشه و ساعت‌های تدریسش توی اتاق دربسته بمونه و کسی یک بار نره ببینه چه خبره.

تمام این یک سال و اندی بهش احترام می‌گذاشتم، ته دلم بهش علاقمند بودم، علاقه شاگرد استادی و این که به من چیزی رو یاد داده و میده که آرزوی سال‌های نوجوونیم بود و حتی برام ساز میلیون تومنی رو تهیه کرد که تا چند ماهی اقساطش رو پرداخت می‌کردم بدون هیچ ضمانتی. وقتی کنارش بودم اصلا حس بد و نامطلوبی پیدا نمی‌کردم، به شدت فاصله رو رعایت می‌کرد و حتی سر سوزنی رفتار غلطی نداشت. به دوستی گفتم این آدم برای من عین چراغ جادویی می‌مونه که آرزوهام رو برآورده کرده و بی‌نهایت قابل احترامه. اولین چیزی که گفت این بود که بهت نظر داره! من با بهت، کلی بد و بیراه بارش کردم که جون به جونتون کنن شما مردا فکرتون خرابه.

 یک سال گذشت و من دو ماهی نتونستم توی کلاسش شرکت کنم. برام پیام فرستاد که چرا نمیای و تو آدم با استعدادی هستی و حیفه وسط این همه تلاش یهو همه چیز رو ول کنی، دلیل نیومدنم رو گفتم و کلی باهام حرف زد و به معنای واقعی حال روحیم رو بهتر کرد. با خودم گفتم چه قدر آخه آدم می‌تونه خوب  باشه که شیش دنگ حواسش پی شاگرداش باشه؟

نمی‌دونم چی شد؟ هنوز هم نمی‌دونم و هرچی مرور می‌کنم می‌بینم هیچوقت حرف نامربوطی بینمون رد و بدل نشد، من کار ناشایستی نکردم تا این شبهه براش به وجود بیاد برای انجام چنین کاری. یک شب برام پیام فرستاد که دوستت دارم و می‌خوام باهات رابطه داشته باشم! به همین صراحت و بدون هیچ مقدمه‌چینی‌! من جا خوردم، اول خودم رو به کوچه علی‌چپ زدم و به خنده و شوخی گذروندم. اما جلسه اول کلاسمون بعد این گفتگو، وقتی دستم رو گرفت و بوسید و گفت می‌خوام تنت رو لمس کنم صدای شکستن بتی که ازش ساخته بودم رو شنیدم. احساسی که بهم دست داد غیرقابل بیانه. باور این که هنوز آدم‌های خوبی توی این دنیا وجود دارن از بین رفت و من… فریاد نکشیدم، آبروش رو نبردم، جنجال به پا نکردم و فقط از درون مچاله شدم.

ابراهیم بودن تروما می‌آورد، هشدار!

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

نیمروز

در میان بی‌شمار تجربه‌های کاری‌ام یکی برایم بیشتر از بقیه ماندگار شد: ماندگاری از جنس جای زخم. زخمی که باعث شد تا مدت‌های زیادی خلاف میل و طبیعت خوش‌بینم با احتیاط زیادتر و کمی هم بد‌بینی با آدمهای «شاخ» و مشهور حرفه‌ام برخورد کنم.

آقای دکتر را از زمان دانشجویی می‌شناختم. خیلی خوش‌برخورد و با انرژی و مجهز به علم روز و فعال در زمینه صنعت. همه چیزهایی که استادهای دیگر نداشتند او یک‌جا داشت. رسما درسی با او نداشتیم ولی برای ورودی‌های جدید کارگاه‌های آشنایی با صنعت و فرصت‌های شغلی ترتیب می‌داد و برای فارغ‌التحصیل‌ها امکان کارآموزی و یا حتی شغل فراهم می‌کرد. همان قدر با دخترها جدی بود که با پسرها. این موضوع مهمی بود چون بطور سنتی رشته تحصیلی ما و بعد مشاغل مرتبط با آن مردانه تلقی می‌شد. آرزوی ما این بود که بتوانیم او را به عنوان استاد راهنمای پایان‌نامه تحصیلیمان داشته باشیم ولی با توجه به تقاضای زیاد و ضوابط دانشکده این برای همه امکان‌پذیر نبود. با این حال آقای دکتر برای همه بچه‌هایی که روی پایان‌نامه‌شان مشغول بودند وقت می‌گذاشت و راهنمایی‌شان می‌کرد. او حتی از نظر اجتماعی هم متفاوت بود، عکس همسر و دو کودکش روی میز بود و هر چند وقت یک بار آنها را به محیط دانشکده می‌آورد. خانمش هم مثل خودش تحصیل‌کرده آمریکا بود و هر وقت همراه بچه‌هایشان دنبال آقای دکتر می‌آمد تصویر کاملی از یک زندگی موفق و ایده‌آل پیش روی ما قرار می‌داد.

من هم مثل بیشتر بچه‌های هم‌رشته‌ام شیفته و واله‌اش بودم. بعد از فارغ‌التحصیلی چند وقتی از او بی‌خبر بودم تا این که بعد از چند سال در یک جلسه کاری دوباره دیدمش. در یک شرکت چندملیتی به عنوان مشاور مشغول بود و مثل همان وقت‌ها به‌روز و پر انرژی. بعد از جلسه خودم را معرفی کردم و کلی ابراز ارادت و یادآوری خاطرات دانشگاه. با او در تماس بودم تا اینکه یکی از دوستانم از من خواست اگر کاری سراغ دارم او را مطلع کنم. دوستم هم‌رشته من بود و دورادور خبر داشتم که شرکتشان برنامه تعدیل نیرو دارد. فوری یاد آقای دکتر افتادم و اینکه با ارتباطات زیادی که دارد همیشه می‌تواند مشکل‌گشا باشد. تماس بین دوستم و آقای دکتر را برقرار کردم و ظاهرا همه چیز به خوبی پیش رفت و دوستم مشغول به کار شد.

یک ماه بعد دوستم با حالتی آشفته به محل کار من آمد. بدون هیچ توضیحی مرا به اتاق خلوتی برد. به آقای دکتر زنگ زد و گوشی‌اش را روی حالت اسپیکر گذاشت. محتوای مکالمه چنان دور از ذهن من بود که بعد از پایان تماس با حیرت و ناباوری شماره تماس را چک کردم. دوستم اشک می‌ریخت و پیام‌ها و یک مکالمه دیگر را که در دفتر آقای دکتر پنهانی ضبط کرده بود نشانم داد. آقای دکتر محترم و خانواده‌دوست در ازای نهایی کردن استخدام دوستم با لحنی کاملا دور از انتظار و مشمئزکننده درخواست رابطه داشت. دوستم را باور داشتم ولی شخصیت آقای دکتر طوری در ذهن من شکل گرفته بود که اگر آن مکالمه زنده و آن پیام‌ها و صدای ضبط‌شده را با چشم‌ها و گوش‌های خودم دریافت نمی‌کردم به هیچ‌وجه باور نمی‌کردم. می‌دانستم دوستم مشکلات مالی دارد و به آن کار واقعا نیازمند است.

تاکسی گرفتیم و به دفتر آقای دکتر رفتیم. من تنها رفتم بالا و دوستم توی تاکسی نشست. گفتگوی ما خیلی عادی و محترمانه شروع شد، مثلا رفته بودم نقشه‌ای را تحویل بدهم و سر راه خواسته بودم حالی بپرسم و همچنین ببینم دوستم استخدام شده یا نه. شروع کردم به شرح دادن وضعیت بغرنج مالی دوستم و اینکه چقدر روی نفوذ او برای استخدام حساب کرده بودیم که آقای دکتر با لحنی عادی گفت: «ایشون صلاحیت علمی کافی ندارند و من براشون کلی پارتی‌بازی کردم ولی ایشون اصلا تلاش نمی‌کنه سطح علمی خودش رو بالا ببره.» لحظه‌ای را که آنچه از دوستم و مکالمه یک ساعت قبل شنیده بودم برایش تعریف کردم از یاد نمی‌برم. ناگهان رنگ صورتش از شدت سرخی سیاه شد و عضلاتش چنان در هم رفت که فکر کردم الان سکته می‌کند. با صدای پایین ولی کلماتی بسیار بی‌ادبانه مرا و دوستم را نواخت و تهدید کرد بلایی به سرمان بیاورد که از همین ساختمان خودمان را به پایین پرت کنیم. وقتی جرات کردم و گفتم که صدای ضبط‌شده‌اش را بعنوان مدرک دارم، خیز برداشت که گوشی‌ام را بگیرد و در حین درگیری فیزیکی وقتی گفتم توی گوشی‌ام نیست به شدت مرا هل داد که به دیوار خوردم. تهدیدم کرد که از من و دوستم شکایت می‌کند.

من فقط خودم را به بیرون از ساختمان رساندم. تمام بدنم می‌لرزید و از شدت شوک، حتی اشکم در‌نمی‌آمد. در جلسات کاری بعدی که می‌دانستم حضور دارد دیگر حاضر نشدم ولی تا مدت‌ها هر جا که اسمش را می‌شنیدم از شدت اضطراب حالت تهوع می‌گرفتم. بالاخره استعفا دادم و یک سال تمام من و دوستم با گرفتن کار در منزل خودمان را مشغول کردیم تا من کار دیگری پیدا کردم و او هم ازدواج کرد و از ایران رفت.