قصه ما به سر رسید

«عشق در فضای مجازی»

غروب

سیزده سال پیش مثل الان نبود که همه به راحتی به اینترنت دسترسی داشته باشن. همیشه خدا هم حرف اینترنت که می‌شد پشت‌بندش صحبت سواستفاده از دخترها می‌شد و من دست و دلم می‌لرزید که روی بابا مامان تاثیر بذاره و از فردا بساط نت جمع شه. چقدر هر بار حرف شنیدم از بابا، چقدر شبا که یه دفعه‌ای در اتاقم باز شد که مچم رو بگیرن وقت چرخیدن توی نت. اما دنیای مجازی برای من یه دنیای شگفت‌انگیز بود مخصوصا قسمت ارتباط داشتنش با آدم‌ها، حرف زدن، سفره دلت رو پهن کردن واسه کسی که معلوم نیست در واقع کجای این دنیا واستاده و جز اسمی که خودتون برای خودتون انتخاب کردید و اطلاعاتی که دروغ یا غلط بهم گفتید چیزی از هم نمی‌دونید.

من خوره وبلاگ بودم، هم می‌خوندم و هم می‌نوشتم، و دقیقا همینجا بود که ارتباط من و همسرم به وجود اومد. وبلاگ تنها جایی بود که من خود واقعیم بودم، اوایل می‌ترسیدم از خودم نوشتن اما کم‌کم برام شد دفترچه خاطرات هر ساعته، و بدون سانسور گفتن. یه خواننده بود، بعد آی‌دی یاهو رد و بدل شد و طی سه سال بعدش ما هر روز با هم چت می‌کردیم، فقط چت و گاهی عکسی. یه شهر دیگه زندگی می‌کرد و هیچوقت هیچکدوم برای دیدن هم قدم جلو نذاشتیم، ما هر کدوم زندگی خودمون رو داشتیم و با آدم‌های واقعی و جدی‌تری در ارتباط بودیم. اما بعد از سه‌سال، اطرافمون خالی شد و فقط من موندم و اون.

روزی که فهمیدم عاشقشم، روزی بود که برام خواستگار اومد، اونقدر جدی بود که قدم خونه‌مون گذاشتن و صحبت کردیم و قرار شد با هم چند جلسه‌ای بریم بیرون اما تمام مدت توی ذهن من اون بود، هر حرفی از دهنش بیرون می‌اومد با خودم می‌گفتم اگه الان اون بود این نظر رو داشت، اگه الان اون بود این حرف رو‌ می‌زد و در آخر می‌دیدم من تمام مدت خودم و اون رو در نظر داشتم. خواستگار خارج از ایران زندگی می‌کرد، وقتی به ظاهر همه چی خوب پیش ‌رفت خانواده‌ش اومدن ایران، و توی این مدت که خانواده‌ها مشغول برپایی مقدمات ازدواج بودن و برو و بیا، من با خودم گفتم نمی‌تونم، تمام عمر نمی‌تونم فراموشش کنم و این خیانت به خودمه. تمام مدت اون از جریان خواستگاری خبر داشت و ساکت‌تر از همیشه بود و نظری نمی‌داد، خودم بودم که ازش پرسیدم منو دوست داری و باهام ازدواج می‌کنی؟ من عاشقتم…

انگار وقتی این حرف از دهنم خارج شد طلسم شکست، طلسم بی‌حسی من، انگار تمام این اتفاقات واسه آدم دیگه‌ای بود که من از دور نظاره‌گرش بودم. بدون اینکه جوابی ازش بگیرم از اتاقم اومدم بیرون و زدم زیر همه چی! مامانم غش کرد، بابا رنگش پرید و عمو و خاله گفتن جواب مردم رو چی بدیم؟ آخه چرا؟ ملت که مسخره ما نیستن، آخر هفته مراسم عقدتونه، بگیم چی شد؟ چرا؟ عمه از اونور گفت حتما جادوش کردن، مردم چشم ندارن موقعیت خوب بقیه رو ببینن و واسش دعا نوشتن. اما زمین به آسمون رفت و آسمون اومد زمین و من گفتم نمی‌خوام که نمی‌خوام، حتی با اینکه جواب اون رو نمی‌دونستم اما خودم که عاشقش بودم. چهار ماه بعد یه پنجشنبه اومد تهران، واسه بار اول همو دیدیم و به آخر ماه نرسیده عقد کردیم. من عاشقش بودم، و دنیای مجازی واقعی‌ترین آدم رو سر راهم قرار داد…

8 نظر برای “قصه ما به سر رسید

    1. چون حال و روز گفتنی نبود و متن هم به درازا می‌کشید. دعواهای هرروزه، قهر و جنگ توی خانواده و محدودیت و محدودیت… و اون که فکر می‌کرد که تصمیم احساسی گرفتم و بهترین موقعیت رو از دست دادم و نمی‌خواد یه روز پشیمون شم… و اون خواستگار، قبل از اینکه من بعد چهارماه عقد کنم کارت عروسیشو خودش شخصا آورد در خونه 😄

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.