دوتا پنجره رو دیوار

«عشق در فضای مجازی»

عصر

پدرام فقط می‌خواست از ایران بره، خیلی تو قید و بند کجاش نبود، هر دانشگاهی که تونست درخواست فرستاد و بالاخره عصر یه روز قشنگ بهاری که استثنا زودتر از سر کار برمی‌گشت خونه، همراه بوی خوش یاس‌های روی دیوار خونه همسایه که از معدود خونه ویلایی‌های باقیمونده تو کوچه بود، بوی گرم و شیرین عطر زنونه‌ای به مشامش خورد و تا بیاد به خودش بجنبه، صورت به صورت قرص ماهی شد که بعدها براش خسوف شد (مطمئنم فکر کردین می‌خوام بگم جواب دانشگاهش اومد، سر کار رفتین؟!)

سروناز تو شرکتی کار می‌کرد که دوتا پلاک اون‌ورتر از خونه پدرام اینا بود و دیگه، هوای بهار و بوی عطر و نزدیکی محل، به علاوه هر روز کسری ساعت خوردن پدرام از محل کار دست به دست هم دادن و این دوتا نوگل نوشکفته رو با هم آشنا کردند. در حقیقت پدرام دنبال دوست‌دختربازی و این حرفا نبود، وقتی‌که به شدت افتاده بود تو خط «اپلای» کردن، ولی انگار که سرنوشتش کمی خط‌خطی شده باشه ظرف دو هفته اسیر چشم‌های رنگی درشت و لب ورچیدنای بچه‌گونه سروناز شد. دخترک پنج شش سالی کوچکتر از پدرام بود، تازه از دانشگاه در رشته مهندسی آبیاری گیاهان تراریخته دریایی فارغ‌التحصیل شده بود و مصمم بود خیلی ظرافت‌هاش رو توی محیط کارش که خیلی مردونه بود خراب نکنه وبه محض پیدا کردن کیس مناسب ازدواج، چهار گوشه میزش رو بوسه بزنه و کی‌برد و ماگ‌ و عروسکای رو کامپیوترش رو بیاویزه. منتهی اینجای سرنوشت اون هم یه کم خط‌خطی‌طور شده بود، چون به محض بالا گرفتن جیک و جیک‎های عاشقونه و تماس‌های تلفنی تموم‌نشدنی شبونه، یک پاکت مقوایی سفت و سنگین، توسط پست سفارشی در خونه پدرام اینا اومد.

اوایل تابستون بود و ساعت ده صبح اون روز کذایی، مامان پدرام کلافه از گرما و اجبارش برای روسری مانتو تن کردن غرغرکنان با آسانسور رفت پایین و رسید رو از طرف پسرش امضا کرد. هشت ساعت بعد خونه از فریاد خوشحالی پدرام رفت رو هوا. دانشگاهی تو نروژ پذیرشش کرده بود و شهریه هم نداشت. پدرام باید اواخر مرداد برای ثبت نام در محل دانشگاه حاضر می‌شد. قرارش رو اون شب با سروناز کنسل کرد و از فردا افتاد دنبال کارهای رفتنش. ترم اول سختی درس‌ها و محیط جدید و فضای متفاوت اصلا وقتی نمی‌ذاشت خیلی به کمرنگ شدن رابطه‌اش با «سروی» فکر کنه. هیجان تجربه جدیدش و دورنمای ساختن آینده‌اش در کشور خارج تصویر اون روز بهاری رو خیلی دور نشون می‌داد.

زمستون مخصوص کشورهای اسکاندیناوی که شروع شد، روزا کوتاه شدن و هوا سرد و عبوس، دلتنگی شروع شد. اولش پدرام شروع کرد تماس‌های تصویریش رو بیشتر کردن، ولی دید اینترنت دانشجوییش داره ته می‌کشه، رو آورد به پیام و پیامک‌بازی. تند و تند از خودش و اطرافش عکس و پیام می‌فرستاد برای سروی و اونم یک در میون و دو در میون جواب می‌داد. زمستون لعنتی تموم نمی‌شد و ترم جدید هم بهمنی از درس‌ها و پروژه‌ها رو روی سر پدرام آوار کرده بود. ندیدن آفتاب و شبای طولانی و تنهایی بالاخره کار خودش رو کرد و پدرام به خودش اومد و دید عاشق و بی‌قرار سروی شده! پدرام خودش هم می‌دونست که وقتی هنوز خارج نشده بود دخترک براش فقط یه خانوم کوچولوی ناز و خوشگل لوس بود و اون بدون هیچ قصد جدی‌ای و مثل هر «اول آشنایی‌مون حرفا چه عاشقونه بود» با سروی اینور و اونور می‌رفت و شبا هم پای تلفن خوابش می‌برد. صرفا لذت لحظه‌ای همنشینی با دختر خوشگل و لوند و کمی خنگی که بهش احساس مهم و مردونه بودن می‌داد حالا تبدیل شده بود به میل غیرقابل مقاومتی برای داشتن اون! انگار دوری از دخترک تموم ادا اطوارهای لوس و کم‌عمقی فکری و سطحی بودنش رو از یادش برده بود، تموم اون حرص زدنای سر کادوهای مناسبتی و «اتفاقی» و شام بیرون رفتنای «لاکچری». یادش رفته بود وقتی دم رفتن می‌خواست ارز بخره و حسابش رو چک کرده بود یهو متوجه شده بود ظرف فقط چهار ماه دوستی چقدر حسابش خالی شده و وقتی ریز حسابا رو دیده بود حسابی جا خورده بود. همه اینا رو یادش رفته بود، «حالا که دستاش از دست من دوره» افتاده بود تو مغزش و هی پخش و دوباره پخش می‌شد.

زمستون هنوز با شدت ادامه داشت که سر یه هفته جواب ندادن سروی و در عوض مرتب گذاشتن عکس و استوری‌های مشکوک و بودار تو اینستاگرام، پدرام بگومگوی سختی با دخترک کرد. سروناز هم نه گذاشت و نه برداشت گفت مگه تو کی منی؟ شوهرمی؟ نامزدمی؟ دوس‌پسرمی؟ این آخری پدرام رو حسابی عصبانی کرد. از یه طرف به غرورش بر خورده بود و از طرف دیگه دلش داشت برای دیدن و داشتن دخترک ضعف می‌رفت. در یک حالت احساسی و داغون گفت که پا میشم میام ایران تکلیفت رو مشخص می‌کنم و متاسفانه جواب‌های دخترک جری‌ترش کرد. نزدیک امتحانای پایان ترم بلیت گرفت اومد. از شدت عشق دخترک بجای این که بره خونشون مستقیم رفت دم شرکت سروی و چنان از دیدنش شور و شعف نشون داد که نزدیک بود وسط خیابون بساطی راه بیوفته. بدون توجه به از دست دادن ترم، هول‌هولی نامزد کردن. تو سه ماهی که منتظر بودن ویزا برای سروی بیاد پدرام کم‌کم از حباب خوشبختی بیرون می‌اومد. تموم خیالا و رویاهایی که «با اینا زمستونو سر می‌کرد» دونه‌دونه به کابوس تبدیل می‌شدن.

وقتی بعد از شش ماه جنگ اعصاب و قهر و آشتی و از این مشاور پیش اون مشاور رفتن و دلشوره تموم شدن ویزای دانشجویی، پدرام سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی هواپیما، کمربندشو بست و به این فکر کرد چطور با یه کم ملاط خوشی و شوریدگی اول آشنایی و آب بستن به اونا با تخیل و خیالبافی به خاطر دور بودن فیزیکی، تصویر غیرواقعیی از یک دوستی احساسی ساخته بود که اگه بیشتر باهم می‌بودند و بیشتر با هم معاشرت می‌کردند هرگز به تصمیم به برای همیشه با هم بودن منتهی نمی‌شد. تصویر غیر واقعیی که از عشق سروناز برای خودش ترسیم کرده بود به علاوه دوری و تنهایی و کمبود آفتاب و نبودن یک دوست واقعی ملموس تو زندگی دانشجوییش و البته عجولی و بی‌صبری خودش بنای بلندی از خسران و هدر رفتگی و تباه شدن، هم برای خودش و هم برای سروناز ساخته بود. حالا داشت برمی‌گشت ولی نه خودش اون پدرام یه سال پیش بود نه چیزایی که پشت سرش جا گذاشته بود.