چنگی به دل نمی‌زند

«عشق در فضای مجازی»

پیش از ظهر

عشق به خودی خود پدیده‌ خنده‌داری‌ست، چه واقعی چه مجاری؛ دیگر مجازی‌اش بیشتر، خنده‌دارتر، مضحک‌تر…

آدم‌ها عاشق هم می‌شوند، عشقبازی می‌کنند، قربان‌صدقه هم می‌روند، چه بسا برای عشقشان می‌گریند، می‌خندند، شاد می‌شوند، تمام حالات روحی و روانی‌شان به عشقشان، به نوع رابطه‌شان، به قهر و آشتی‌هایشان، به برخودهایشان بستگی دارد، این خنده‌دار نیست؟! حالا از آن خنده‌دارتر عشق‌های مجازی‌ست. فقط کافی‌ست به این فکر کنید که بین شما و معشوقتان یک اقیانوس فاصله افتاده است، یک قاره حتی ‌و شما هیچ وقت نمی‌توانید آغوش معشوق را تجربه کنید. یا این که شما هرگز نخواهید توانست معشوقتان را ببینید، مثلا پناهنده است و شما هیچ وقت نخواهید توانست به وقت خوردن غذا طریقه‌ به دست گرفتن قاشق و چنگالش را ببینید ‌یا حتی آروغ‌ زدن بعد از غذایش، یا بوی دهانش به وقت بوسیدن را تجربه کنید. یا وقتی شما خواب هستید او خواب نیست و بیدار است و برایتان می‌نویسد «دوستت دارم» (کلیشه‌ای‌ترین جمله ممکن) و شما هشت ساعت بعد‌، چه بسا بیشتر، که از خواب بیدار می‌شوید در جوابش می‌نویسید «من هم دوستت دارم عزیزم» (کلیشه‌ای‌ترن جواب ممکن) و او هشت ساعت بعد جواب شما را می‌بیند و جوابیه‌ای به جواب شما می‌دهد که شما جوابیه‌ جوابتان را باز هم هشت ساعت بعد از آن خواهید دید و این سلسله مراتب را بگیرید و بروید تا… هشت ساعت به هشت ساعت… اقیانوس به اقیانوس… خب، خنده‌دار است دیگر… مضحک است. با بی‌رحمی تمام حتی می‌توانم بگویم رقت‌انگیز است.

در این پروسه‌ عشق‌ورزی‌‌‌ مجازی، کلی از عناصر غایبند. کلی از عناصری که شما به عنوان کسی که عشق می‌ورزید طبیعتا می‌توانید با آن‌ها کلی کیفور شوید. مثل اینکه لحن همان جمله‌ کلیشه‌ای «دوستت دارم» را شما به عنوان شنونده، هیچ وقت نمی‌شنوید (من اینجا از متن فرستادن و چت کردن صحبت می‌کنم، طبیعتا منظورم تماس تصویری نیست)، اصلا حتی اگر بشنوید هم تجربه از نزدیک شنیدن را ندارید. لحن را از دست می‌دهی، آغوش را از دست می‌دهی، همخوابگی (چه کلمه‌ زشت بدترکیبی‌ست این همخوابگی) را از دست می‌دهی… و چه می‌ماند؟ تنها یک ذهن پر از فانتزی. شما می‌مانی، یک صفحه‌ی کامپیوتر یا گوشی‌ (مانیتور به هرحال) و یک ذهن که آنقدر باید خلاقیت داشته باشد تا جای تمام جاهای خالی را پر کند. برای همین می‌گویم «رقت‌انگیز» است. شمای عاشق یا معشوق نوعی، باید تمامی نقش‌ها را باید یک تنه برعهده بگیری. انگار عاشق خودت شدی: خودت، ذهنت، فکرت، فانتزی‌هایت. و وقتی ذهن دیگر همکاری نکند، پس‌می‌خوری، وا می‌مانی، تازه می‌فهمی این آدم/معشوق مجازی چیزی نبوده جز یک سری کلمه، یک مشت حروف که تو با قدرت تخیلت به آنها پر و بال داده‌ای و قدرتمندشان کرده‌ای و اگر یک روز کامپیوتر یا  گوشی‌ات خراب شود که تازه می‌فهمی چه پوچ بوده…

اصولا آدم‌های تنها و شاید آدم‌های خیلی تنها عاشق عشق‌های مجازی می‌شوند. آدم‌هایی که قدرت روبرو شدن با آدم‌های حقیقی اطرافشان را ندارند. آدم‌های منزوی، آدم‌ها واپس‌زده، بماند که عشق در فضای حقیقی هم چنگی به دل نمی‌زند که اصولا عشق چنگی به دل نمی‌زند. البته که قرار است بزند و نمی‌زند… و همچنان سر حرف اولم هستم، عشق کلا پدیده‌ چرت و چرک و کثیفی‌ست، حقیقی و مجازی هم ندارد. شاید مجازی‌اش چندش‌تر، چرک‌تر، کثافت‌تر. مازوخیستانه‌تر… انگار خودت با دستان خودت، خود خودت را عذاب می‌دهی و البته که این‌ها نظرات شخصی من است.

2 نظر برای “چنگی به دل نمی‌زند

  1. عزيز دلم ، با پوزش ، افكارتان چقدر رقت انگيزتر است از نوشته تان . نمي دانم چرا تا اين حد از عشق ، بيزار شده ايد . ولي آرزو ميكنم روزي قلبتان را از اين همه نفرت از عشق خالي كنيد و دريچه هاي روح و جسمتان را به روي عشق باز كنيد . از سخت گيري دست برداريد و كمال را به كمال مطلق واگذاريد و در لحظه ي عشق جاري شويد .

    دوست داشتن

  2. من از این نوشته تنهایی و ترس از روبرو شدن با عشق حتی از نوع مجازی رو می بینم در واقع ترس از باخت باعث می شه هیچوقت تو بازی شرکت نکنید و توصیف شما از عشق دیدگاهی هست که شما از خودتون دارید هنگامی که به کسی دل می بندید …و از همخوابگی این لذتبخش ترین و خالص ترین اتفاق که بین دو عاشق میافته ، حتما خاطره خوبی نداشتین… امیدوارم عاشق بشید و لذتبخش ترین هم خوابگی رو با عشقتون تجربه کنید…

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.