عشق منطقی

«عشق در فضای مجازی»

سپیده‎دم

خیلی سال پیش از این، وقتی تازه فضای مجازی داشت باب می‌شد، از طریق وبلاگ‌نویسی به خیل آدم‌هایی پیوستم که غالبشان خوب بودند. خوب از این نظر که بعد از مدتی دوستی مجازی و از طریق خواندن وبلاگ‌ها و خواننده شدن، قرارهای حقیقی می‌گذاشتیم و همدیگر را دسته‌جمعی می‌دیدیم. با خانم‌ها حتی ملاقات‌های تک‌نفره هم داشتیم. دوستی‌های خیلی خوبی شکل گرفت که تا همین لحظه بیش از ۷۰ درصد آنها پابرجا مانده است. در رهگذر این آشنایی‌های مجازی که به دیدار‌های حقیقی تبدیل شدند رابطه‌های عاشقانه هم شکل گرفت. برخی از دوستانم حتی ختم ماجرایشان به ازدواج هم رسید، برخی مثل من اما در حد همان عشق باقی ماند.

من در فضای مجازی عشق را تجربه کردم و جزو شیرین‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بود. آن روزها که جوان‌تر بودم سرم درد می‌کرد برای بحث و گفتگو، خیلی وقت‌ها سر موضوعات مختلف که در وبلاگ‌ها می‌خواندیم در بخش نظرات بحث بالا می‌گرفت و همین بابی می‌شد برای آشنایی. خیلی وقت‌ها هم هدف واقعاً بحث کردن سر موضوع بود و کمتر کسی برای لاس زدن ساعت‌ها پای کامپیوتر می‌نشست. هر کسی نظراتش را بیان می‌کرد و در مورد عقایدش می‌نوشت. همین بیان عقاید و صحبت کردن در مورد نظرات شخصی تا حد خوبی شخصیت طرف مقابل را و لو اینکه اصلا قیافه‌اش را ندیده بودی، به انسان می‌شناساند. در واقع وبلاگ را هر کسی نمی‌نوشت و هر کسی هم نمی‌خواند، اکثرا آدم‌های فرهیخته مخاطب بودند.

یادم نیست کدام وبلاگ، اما موضوعی که در موردش به شدت بحث کردم یکی از قوانین مجازات اسلامی برای زنان خلافکار بود؛ با یک آقای محترم به شدت بحث کردم و از مواضع خودم کوتاه نیامدم. بحث‌های ما به شدت بالا گرفت و کار به چت دو نفره رسید. در همین چت‌ها از تجربیات زندگی شخصی خودش گفت و خودش را معرفی کرد، روانشناس بود و در یکی از دانشگاه‌های خوب تدریس می‌کرد، کم‌کم بیشتر با هم صحبت خارج از بحث مجازات کردیم و در مورد دیدگاه‌های خودمان، این که زندگی را چگونه می‌بینیم و حرف‌هایی از این دست بین ما رد و بدل شد. من به بودنش و صحبت‌های روزانه با او عادت کرده بودم، او هم همین‌طور. تا اینکه یک روز خیلی جدی و محکم، همچنان در چت از علاقه‌اش به من صحبت کرد. گفت که مدت‌هاست که از من خوشش می‌آید و تصمیم گرفته که رابطه‌اش را از فضای مجازی به دنیای حقیقی وارد کند. آدم محتاطی بود، من هنوز حتی تصویری از او ندیده بودم، صدایی نشنیده بودم و او هم تنها عکس پروفایل مرا دیده بود.

قرار شد به من زنگ بزند و حداقل صدای همدیگر را بشنویم. من هیجان‌زده بودم و او هم به قول خودش از استرس داشت می‌مرد. با هم یک ساعت وسط روز صحبت کردیم، از برنامه زندگی‌ام برایش گفتم و این که من قصدی برای ایجاد یک ارتباط جدی نداشته‌ام و گمان نمی‌کنم که ارتباط ما سرانجام خاصی داشته باشد، من در آستانه مهاجرت بودم و تا چند ماه بعد از آن بساط زندگی‌ام را در یک جای خیلی دور باید پهن می‌کردم و او گفته بود که آدم بیرون آمدن از ایران نیست. از اینکه آنقدر رک و راست با او صحبت می‌کنم به شدت شوکه شده بود، احساسی که او به من داشت به مراتب بیشتر از حسی بود که من نسبت به او داشتم. از من خواهش کرد که برای قطع کردن رابطه‌مان به او کمک کنم، رابطه را به یک باره قطع نکنم و بگذارم این اتفاق تدریجی بیفتد. تلاشش برای اذیت نکردن من ستودنی بود. به دلیل حرمتی که برای من و خودش قائل بود، قبول کردم. تا چند ماه بعد همچنان با هم چت می‌کردیم، اما از عادت روزانه به عادت هفتگی تبدیلش کردیم، برایم می‌نوشت که خیلی برایش سخت است ولی چاره دیگری هم نیست. تا این که از ایران رفتم و از من خواست که بعد از آن اگر برایم ایمیلی فرستاد جوابش را ندهم، می‌گفت که نمی‌تواند برایم ننویسد اما اگر من جوابش را ندهم با خودش بهتر کنار می‌آید. تا چند ماه برایم ایمیل می‌زد و من تنها خواننده متن‌ها بودم، ایمیل‌ها از چند صفحه به چند خط و در آخرین ایمیلی که دریافت کردم به تنها یک جمله “امیدوارم خوب باشی” ختم شد.

سال‌هاست از او خبری نیست، شاید ازدواج کرده باشد، شاید هنوز به قول خودش مجرد مانده باشد، اما خاطره عشقی که در دنیای مجازی تجربه‌اش کردم، گرچه نافرجام بود، ولی تا همیشه برایم باقی خواهد ماند و هنوز مردی که هیچ‌وقت ندیدمش اما زیر و زبر اخلاقی‌اش را می‌شناختم را به عنوان یک انسان شریف و عاشق می‌ستایم.

1 نظر برای “عشق منطقی

  1. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
    تا حالا تمام نوشته های این هفته رو دوست داشتم. مرسی از همه تون😊

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.