آدم فیزیکی

«عشق در فضای مجازی»

سحرگاه

بعد از مدت‌ها رفتم یاهو مسنجر دیدم یک درخواست ناشناس دارم. از ترس ویروس هیچ وقت پیغام‌های ناشناس را باز نمی‌کردم، ولی گاهی اولین پیغام ناخواسته دستم می‌خورد و باز می‌شد. این هم یکی از همان‌ها بود. باز شد و دیدم با ذکر نامم سلام کرده. برایم نامش و اینکه نامم را می‌دانست عجیب بود، جوابش را دادم که ببینم از کجا مرا می‌شناسد. مدتی چت کردیم و آخرش هم نگفت من را از کجا می‌شناسد. یعنی گفت ولی من هنوز هم باور نکرده‌ام.

بخشی از گذشته من را می‌دانست که برای کسی نگفته بودم و کسی نمی‌دانست. خیلی محرمانه بود. ترسیدم و دیگر جوابش را ندادم. حدس زدم از برادران سایبری باشد. خیلی اصرار کرد و مدام پیغام می‌فرستاد که بی‌جواب می‌ماند. یک روز نوشت اگر جواب ندهی می‌آیم جلوی خانه‌تان. ترسیدم و عصبانی شدم که تو بیخود کردی مزاحمت ایجاد می‌کنی و ازت شکایت می‌کنم و از این هارت و پورت‌ها. برایم پرتره‌ام را فرستاد، با طرح صورتی که در هیچ عکسی هیچ وقت نداشته‌ام. چهره‌ای بسیار شبیهم را کشیده بود، می‌گفت که خودش این چهره را خواب دیده و کشیده و می‌دانسته نامش چیست ولی نمی‌داند از کجا می‌داند.

با اینکه ترسیده بودم و باور نمی‌کردم ولی حرف‌هایش و نشانی‌هایش جوری بود که به دل می‌نشست. با وجود ترس عادت کرده بودم بروم یاهو مسنجر و با او جر و بحث کنم که نه باور نمی‌کنم تو مرا در ذهنت چنین دیده باشی و دروغ می‌گویی و باید بگویی از کجا مرا می‌شناسی. در عین ترس عادت خوشایندی بود برایم.

یک چند روزی نبود، احساس کردم نگرانش شده‌ام، احساسی احمقانه ولی خوشایند. وقتی برگشت گفت برایش کلی اتفاق افتاده و فلانی تصادف کرده و بیساری دم مرگ بوده و خیلی بی‌معرفتم که حالش را نپرسیده‌ام و نگرانش نشدم. گفتم تو کسی نیستی که حالش برایم مهم باشد، یک مزاحمی. عصبانی شد و مثلا قهر کرد.

چند ماهی همینطور ارتباط ادامه داشت و گاهی مشکوک بودم، گاهی دلتنگ، گاهی حس غریبی داشتم. خودم برای خودم غریبه شده‌بودم. داشتم برای یک غریبه که هیچ چیزش را نمی‌دانستم و دانسته‌هایم از او همه گفته‌های خودش بود دلتنگی می‌کردم. گاهی بی‌قرار خودم را می‌رساندم خانه و یاهو را باز می‌کردم و تازه آن وقت می‌فهمیدم چرا تمام روز بی‌قرار بوده‌ام. بلاخره از خودم و احساسم خوف کردم و چند روزی دیگر چت نکردم تا اینکه اعتراض کرد و گفت حالا که جوابش را نمی‌دهم فردا می‌آید شهر من. از شهر او تا من ۱۴ساعت راه بود. دلم سوخت جواب دادم که نیا، نمی‌آیم ببینمت. گفت تو نیا من می‌آیم، قرارمان فلان ساعت فلانجا.

فردا تمام هوش و حواسم پی مسافر بود. می‌ترسیدم بروم و می‌خواستم ببینم که واقعی‌ست یا نه. دل را به دریا زدم و رفتم. و چه خوب شد رفتم. راست و دروغ حرف‌هایش را هنوز هم نمی‌دانم، نمی‌دانم از کجا پیدایش شد ولی آنروز تا دیدمش فهمیدم از یک قماش نیستیم. با همان یک دیدار سخت هر آنچه ذهنم از گفته‌هایش ساخته بود پوچ شد.

4 نظر برای “آدم فیزیکی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.