اسب چموش پیشکشی‎

«سهم زنان از ارث»

غروب

کلاس اول یا دوم دبستان که بودم، بابا –متخصص خرید وسایل عجیب و غریب– برامون یه میکروسکوپ خرید و بهمون یاد داد چطور باهاش به پوست پیاز نگاه کنیم و شگفتی‌های کوچک اطرافمون چطور خودشون رو پنهان می‌کنند. بار اول و دوم و سوم که گذشت، قبل از اینکه میکروسکوپ بالای کمد از یادمون بره، از پدر مادرم پرسیدم وقتی شماها بمیرین میکروسکوپ به کدوم یکی از ما میرسه؟ خندیدن که خب معلومه به برادرت. من عصبانی شدم و شوریدم و تا مدت‌ها این بحث رو پیش کشیدم که چرا؟ این عادلانه نیست. در توضیح بهم گفتن آخه اون پسره. وقتی بزرگ شه مخارج زندگی اون با خودشه. اما تو وقتی ازدواج می‌کنی مسائل مالیت با همسرته و مثل اون تخت فشار نخواهی بود. پس نگرانش نباش. من عصبانی بودم و هنوز هم وقتی به اون صحبت‌ها فکر می‌کنم عصبانی می‌شم. اعلام کردم من ازدواج نمی‌کنم. که من سر کار می‌رم. که من خرج زندگیم رو خودم تنهایی به دوش می‌کشم. بعد گفتم حالا چطور؟

اون سال‌ها مامان چند سالی بود درگیر انحصار وراثت بود. ارثیه‌اش، چند هکتار زمین کشاورزی بود که برادر بزرگش تصاحب کرده بود و زیر بار پس دادنشون نمی‌رفت. برادرش موفق شده بود با زد و بندهای محلی جلوی تفکیک سند زمین رو بگیره و بعد هم موفق شد مشتریان زمین رو فراری بده. هر سال خواهرها فکر کرده بودند امسال که پول دستمون بیاد چه می‌کنیم: خرج تحصیلمون رو میدیم، جهاز می‌خریم، با همسرمون شریکی خونه می‌خریم، برای تحصیل بچه‌مون میدیم، خرج عروسی پسرمون یا جهاز دخترمون رو می‌دیم، سفر می‌ریم و هر سال دغدغه رشد کرده بود اما پول نرسیده بود. هنوز هم نرسیده.

پدر بزرگ پدری، یه خونه‌ی حیاط‌دار دلنشین داشت که ده سالی بعد از فوتش، تصمیم گرفتند خرابش کنند و از نو بسازند. سهم‌الارث بچه‌ها هم آپارتمان‌های خونه شد. سهم هر خواهری نصف برادرها بود به جز خواهر کوچیکه که سامون درستی نداشت و همه نگرانش بودند که وقت پیری دستش به جایی بند نباشه. تصمیم همه با هم این شد که سهم خواهر کوچک هم اندازه‌ی برادرها باشه. خواهرک یه آپارتمان نقلی صاحب شد و همونجا هم ساکن شد. سال‌هاست.

حالا سال‌هاست دیگه روم نمی‌شه در مورد ارث با پدر و مادرم صحبت کنم چون حالا می‌دونم معنای ضمنی صحبتم اینه که وقتی مردید ما با اموالتون قراره چه کنیم. خودشون اما چند سالی هست در مورد سال‌های بعد از رفتنشون فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که اموال رو به تساوی تا وقتی زنده هستند بینمون تقسیم کنند. قرار گذاشتند اولین باری که همه ایران جمع شدیم این کار رو انجام بدیم. برای من -که ازدواج نکردم، سر کار میرم و سال‌هاست بار زندگیم رو تنهایی به دوش می‌کشم– این تصمیم اونها، این تغییر نگرششون به جهان، بزرگترین پیروزی زندگیمه.