تَرَک‎

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

غروب

ما خانواده بزرگی بودیم. هنوز هم اگر همه را در یک خانه جمع کنند شاید خانواده بزرگی باشیم اما مشکل اینجاست که دیگر نمی‌شود به هیچ حیله‌ای همه را زیر یک سقف جمع کرد. از بزرگ‌ترها می‌شنویم که پدربزرگم ستون خانواده بود و وقتی که مرد این خانواده فرو ریخت. گاهی اوقات که برای عوض کردن و آب و هوا سری به دهات آبا و اجدادی می‌زنیم‌. ساعت‌ها باید لبخندزنان بنشینیم و به توصیف‌های اهالی از کراماتش گوش کنیم و ته دلمان غنج برود از اینکه چنین ریشه‌ای داریم.

برای بیشتر آشنایان  آوردن اسمش مشکل‌گشا بود. غریبه‌ها هم به در بسته نمی‌خوردند. بچه‌هاش کافی بود لب‌تر کنند که چه می‌خواهند تا حاجی دست به تلفن شود. همسایه‌های حجره بازار به اسمش قسم می‌خوردند. اصلا اون راستا بود و حاجیش. من نوه بزرگ بودم و تا به دنیا آمدن نوه دوم که می‌شد خواهر خودم چهار سال پادشاه مطلق خانواده بودم. نگاه‌ها را که می‌دیدم به خودم می‌بالیدم و انگار ناخودآگاه به پشتوانه آن  قدرت مطلق برای خودم در خانواده و کوچه و بازار  فرمانروایی می‌کردم.

ما بچه بودیم و نمیفهمیدیم عمق ماجرا را اما همین که هر کاری دلمان می‌خواست می‌کردیم و کسی حرفی به ما نمی‌زد می‌فهمیدیم  احترام حاجی چقدر واجب است. در مقابلش مادرجون بود که به نظر من در آن زمان شخصیتش تحت شعاع حاجی بود. کاری به کار ما نداشت. برعکس حاجی که همیشه در حال سوال و جواب بود. همیشه در جیبش برای ما نوه‌ها چیزی داشت و وقت و بی‌وقت بغلمان می‌کرد.

هر وقت جمعه‌ها ناهار جمع می‌شدیم خانه‌ حاجی، من می‌شدم پادشاه مطلق. بقیه نوه‌ها را که سر جمع می‌شدیم شش نفر، جمع می‌کردم و شروع می‌کردم به دستور دادن و رهبری کردن. آن زمان به جز من و خواهرم بقیه نوه‌ها همه پسر بودند و آماده‌ اجرای تصمیمات عجیب و پرهیجان من. همیشه از دور شاهد لبخند و نگاه پرافتخار حاجی بودم و همین به من  انرژی بیشتر می‌داد. انگار تایید آن مرد قوی سوخت لازم برای زندگی مهیج و شجاعانه من بود.

دوازده ساله بودم و عید بود. نوبت دید و بازدید خانه ی ما‌. همه جمع شده بودند. حاجی روی مبل کنار شومینه نشسته بود و داشت به کسی شکایت می‌کرد از این که بچه‌ها آن طور که باید به او هر روز زنگ نمی‌زنند برای احوال‌پرسی. من تکیه داده بودم به چهارچوب در  پشت حاجی و منتظر علامت مادرم بودم برای برداشتن سینی شیرینی و پذیرایی. زنگ در خانه را کسی زد. مادر در را باز کرد. پسرعمویم که شش سالی از من کوچک‌تر بود جلوتر از خانواده‌اش وارد شد. حاجی رو کرد به فرد کنار دستش و گفت: «ماشاءالله  قد و چهره را نگاه کن. امید زندگی منه این‌ پسر. به خدا وقتی به دنیا اومدن خدا را صد مرتبه شکر کردم از اینکه بالاخره نوه‌دار شدم و اسمم ماندگار.»…

منِ دوازده ساله حاجی رو نبخشیدم‌ برای ندیدن من به خاطر پسر نبودن. حتی وقتی دو هفته بعدش مرد. حتی الان بعد بیست و پنج سال، من دوازده ساله حاجی رو با تمام کراماتش نمی‌بخشم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s