ابراهیم بودن تروما می‌آورد، هشدار!

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

نیمروز

در میان بی‌شمار تجربه‌های کاری‌ام یکی برایم بیشتر از بقیه ماندگار شد: ماندگاری از جنس جای زخم. زخمی که باعث شد تا مدت‌های زیادی خلاف میل و طبیعت خوش‌بینم با احتیاط زیادتر و کمی هم بد‌بینی با آدمهای «شاخ» و مشهور حرفه‌ام برخورد کنم.

آقای دکتر را از زمان دانشجویی می‌شناختم. خیلی خوش‌برخورد و با انرژی و مجهز به علم روز و فعال در زمینه صنعت. همه چیزهایی که استادهای دیگر نداشتند او یک‌جا داشت. رسما درسی با او نداشتیم ولی برای ورودی‌های جدید کارگاه‌های آشنایی با صنعت و فرصت‌های شغلی ترتیب می‌داد و برای فارغ‌التحصیل‌ها امکان کارآموزی و یا حتی شغل فراهم می‌کرد. همان قدر با دخترها جدی بود که با پسرها. این موضوع مهمی بود چون بطور سنتی رشته تحصیلی ما و بعد مشاغل مرتبط با آن مردانه تلقی می‌شد. آرزوی ما این بود که بتوانیم او را به عنوان استاد راهنمای پایان‌نامه تحصیلیمان داشته باشیم ولی با توجه به تقاضای زیاد و ضوابط دانشکده این برای همه امکان‌پذیر نبود. با این حال آقای دکتر برای همه بچه‌هایی که روی پایان‌نامه‌شان مشغول بودند وقت می‌گذاشت و راهنمایی‌شان می‌کرد. او حتی از نظر اجتماعی هم متفاوت بود، عکس همسر و دو کودکش روی میز بود و هر چند وقت یک بار آنها را به محیط دانشکده می‌آورد. خانمش هم مثل خودش تحصیل‌کرده آمریکا بود و هر وقت همراه بچه‌هایشان دنبال آقای دکتر می‌آمد تصویر کاملی از یک زندگی موفق و ایده‌آل پیش روی ما قرار می‌داد.

من هم مثل بیشتر بچه‌های هم‌رشته‌ام شیفته و واله‌اش بودم. بعد از فارغ‌التحصیلی چند وقتی از او بی‌خبر بودم تا این که بعد از چند سال در یک جلسه کاری دوباره دیدمش. در یک شرکت چندملیتی به عنوان مشاور مشغول بود و مثل همان وقت‌ها به‌روز و پر انرژی. بعد از جلسه خودم را معرفی کردم و کلی ابراز ارادت و یادآوری خاطرات دانشگاه. با او در تماس بودم تا اینکه یکی از دوستانم از من خواست اگر کاری سراغ دارم او را مطلع کنم. دوستم هم‌رشته من بود و دورادور خبر داشتم که شرکتشان برنامه تعدیل نیرو دارد. فوری یاد آقای دکتر افتادم و اینکه با ارتباطات زیادی که دارد همیشه می‌تواند مشکل‌گشا باشد. تماس بین دوستم و آقای دکتر را برقرار کردم و ظاهرا همه چیز به خوبی پیش رفت و دوستم مشغول به کار شد.

یک ماه بعد دوستم با حالتی آشفته به محل کار من آمد. بدون هیچ توضیحی مرا به اتاق خلوتی برد. به آقای دکتر زنگ زد و گوشی‌اش را روی حالت اسپیکر گذاشت. محتوای مکالمه چنان دور از ذهن من بود که بعد از پایان تماس با حیرت و ناباوری شماره تماس را چک کردم. دوستم اشک می‌ریخت و پیام‌ها و یک مکالمه دیگر را که در دفتر آقای دکتر پنهانی ضبط کرده بود نشانم داد. آقای دکتر محترم و خانواده‌دوست در ازای نهایی کردن استخدام دوستم با لحنی کاملا دور از انتظار و مشمئزکننده درخواست رابطه داشت. دوستم را باور داشتم ولی شخصیت آقای دکتر طوری در ذهن من شکل گرفته بود که اگر آن مکالمه زنده و آن پیام‌ها و صدای ضبط‌شده را با چشم‌ها و گوش‌های خودم دریافت نمی‌کردم به هیچ‌وجه باور نمی‌کردم. می‌دانستم دوستم مشکلات مالی دارد و به آن کار واقعا نیازمند است.

تاکسی گرفتیم و به دفتر آقای دکتر رفتیم. من تنها رفتم بالا و دوستم توی تاکسی نشست. گفتگوی ما خیلی عادی و محترمانه شروع شد، مثلا رفته بودم نقشه‌ای را تحویل بدهم و سر راه خواسته بودم حالی بپرسم و همچنین ببینم دوستم استخدام شده یا نه. شروع کردم به شرح دادن وضعیت بغرنج مالی دوستم و اینکه چقدر روی نفوذ او برای استخدام حساب کرده بودیم که آقای دکتر با لحنی عادی گفت: «ایشون صلاحیت علمی کافی ندارند و من براشون کلی پارتی‌بازی کردم ولی ایشون اصلا تلاش نمی‌کنه سطح علمی خودش رو بالا ببره.» لحظه‌ای را که آنچه از دوستم و مکالمه یک ساعت قبل شنیده بودم برایش تعریف کردم از یاد نمی‌برم. ناگهان رنگ صورتش از شدت سرخی سیاه شد و عضلاتش چنان در هم رفت که فکر کردم الان سکته می‌کند. با صدای پایین ولی کلماتی بسیار بی‌ادبانه مرا و دوستم را نواخت و تهدید کرد بلایی به سرمان بیاورد که از همین ساختمان خودمان را به پایین پرت کنیم. وقتی جرات کردم و گفتم که صدای ضبط‌شده‌اش را بعنوان مدرک دارم، خیز برداشت که گوشی‌ام را بگیرد و در حین درگیری فیزیکی وقتی گفتم توی گوشی‌ام نیست به شدت مرا هل داد که به دیوار خوردم. تهدیدم کرد که از من و دوستم شکایت می‌کند.

من فقط خودم را به بیرون از ساختمان رساندم. تمام بدنم می‌لرزید و از شدت شوک، حتی اشکم در‌نمی‌آمد. در جلسات کاری بعدی که می‌دانستم حضور دارد دیگر حاضر نشدم ولی تا مدت‌ها هر جا که اسمش را می‌شنیدم از شدت اضطراب حالت تهوع می‌گرفتم. بالاخره استعفا دادم و یک سال تمام من و دوستم با گرفتن کار در منزل خودمان را مشغول کردیم تا من کار دیگری پیدا کردم و او هم ازدواج کرد و از ایران رفت.

Advertisements

1 نظر برای “ابراهیم بودن تروما می‌آورد، هشدار!

  1. چه اشتباهی کردین که بعدش سکوت کردین. کافی بود یه سر به حراست دانشگاه بزنید تا پدر پدر سوخته اش را در بیارن. اونقدر ها هم که ما فکر میکنیم مملکت بی حساب و کتابی نداریم

    دوست داشتن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s