نسازیم تا نشکنند!

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

پیش از ظهر

نمی‌دانم تحت تاثیر خانواده یا نظام آموزش دهه شصت در ایران بود که من هیچ گاه نتوانستم از دیگران بتی بسازم. یعنی بت کردن یک فرد مخصوص انسان‌هایی بود که هیچ تفکر و اندیشه‌ای نداشتند و صرفا سرسپرده‌ دیگران می‌شدند و این کار درخور یک انسان متشخص نبود.

وقتی دانشجوی لیسانس بودم، استاد خانمی در دانشکده داشتیم که خانواده‌ سرشناسی داشت و حتی رشته‌ تحصیلی ما در ایران با نام خانوادگی او گره خورده بود. دختر دکتر فلانی بود، بسیار طرفدار داشت تا جایی که تعداد زیادی از دانشجویان حتی شبیه به او لباس می‌پوشیدند، مانتو شلوار مشکی، روسری مشکی، به همراه یک شال پارچه‌ای مشکی که تابستان و زمستان دور گردنش بود.

تقریبا اغلب دانشجویان او را می‌پرستیدند و کلاس‌هایش همیشه پر طرفدار بود. سر کلاس‌هایش مجاز بودیم که در مورد هر اندیشه‌ای صحبت کنیم و هر نقدی را به هر فرد یا ایده‌ای وارد کنیم. شرایط  کلاس‌هایش شبیه بهشت بود در برهوت فضایی که باید در نهایت یک اندیشه را به عنوان اندیشه برتر انتخاب می‌کردی و در مدحش پایان‌نامه می‌نوشتی.

ناگهان از اواسط ترم، استاد در دانشگاه حاضر نشد و کلاس‌هایش نیز کنسل شد و چند تا از کلاس‌هایش را به اساتید دیگر دادند. دانشجویان شوکه شده بودند و بازار شایعات داغ بود و هر فردی به فراخور دانش و میزان نزدیکی‌اش به استاد حدس‌هایی می‌زد. بعد از چند ماه مشخص شد که استادمان که از همسر غیر ایرانی‌اش جدا شده بود، با یکی از دانشجویان دوره دکترا دوست شده بود و گویی حراست دانشگاه این دو را با هم در حال بوسیدن دیده بود. وقتی درستی این خبر تایید شد دیگر فردی استادمان را دوست نداشت و اغلب قضاوتش می‌کردند و صفات منفی به او نسبت می‌دادند. حتی وقتی دو ترم بعد به دانشکده برگشت، سال‌بالایی‌ها سر کلاسش نمی‌رفتند. استادی که در کلاس‌هایش بیش از صد نفر حضور داشتند، کلاس‌هایش تقریبا به تعداد انگشتان دانشجو داشت. چند سال بعد شنیدم که استاد دوست‌داشتنیمان از ایران رفته است و در یک دانشگاه خوب در آن سوی دنیا تدریس می‌کند.

به نظرم وقتی بتی می‌شکند بیش از اینکه فردی که بت را ساخته است آزار ببیند، فردی که بت شده مورد خشم و خشونت قرار می‌گیرد.

Advertisements