بعضی مگسانند گرد شیرینی

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

صبح

حدود شش سال پیش به سختی بیمار و در بیمارستان بستری شدم. خانواده‌ای برای عیادتم آمدند و زنش نسبت به من اظهار علاقه و محبت کرد. او با عیادت مکرر و دادن روحیه نظر مرا جلب کرد. به خود گفتم که حتما خدا در این ایام سخت او را برایم فرستاده است. بعد از دو ماه و اندی که مرخص شدم طبق پیشنهاد پسرم هفته‌ای یک بار به دیدارم می‌آمد و خانه را تمیز می‌کرد و غذا و شیرینی دلخواهم را می‌پخت. با هم نشسته و می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و هنگام رفتن هم اظهار می‌کرد که دلش نمی‌آید از من جدا شود، که من مادر دومش هستم و الی آخر. بعضی وقت‌ها هم برای خرید و گردش بیرون می‌رفتیم. به او و صدای مهربانش عادت کرده بودم. محبتش چشمانم را گرفته بود. او را خانه‌دارترین و مهربان‌ترین زن می‌دانستیم. دلم می‌خواست هر جا که می‌روم او و خانواده‌اش هم باشند. به طور کلی روی او حساب کرده بودم. روز تولدش برایش کیک و هدیه آماده کرده و به دیدنش می‌رفتیم.

روزی یکی از نزدیکانم که دخترخاله صدایش می‌کنیم، هشدار داد که از این زن برای خودت بت نساز. او نامردتر از دیگران است. اگر مردم دو رو باشند، او هزار روست و باطنش را پشت خنده‌های ملیحش مخفی کرده است. باور نکردم. گفتم این زن فرشته است. خدا برایم فرستاده که کمکم باشد. آخرین سخنش به سختی تکانم داد: «او از ضعف پسرت در مقابل بیماری تو استفاده می کند و چند برابر کارگر معمولی دستمزد می‌گیرد. وقتی با هم به گردش و خرید می‌روید پول بنزین را حساب می‌کند. او یک کارگر سودجوست، همین. می‌ترسم این بتی که از او ساخته‌ای روزی بشکند و تو را بشکاند.» نمی‌توانستم باور کنم. فکر کردم این حرفها در نتیجه حسادت باشد. حدود چهار سال این زن و خانواده‌اش از نزدیکترین و وفادارترین دوستانمان بودند.

تا اینکه یک روز دکتر معالجم از من خواست تا بدون اتکا به کمک کسی کارهایم را انجام دهم. تلاش دکتر و ورزش طبی نتیجه‌اش را داده بود. روز بعد که دوستم برای کار به خانه‌ام آمد و من با خوشحالی موضوع را گفته و از او بابت زحماتش تشکر کردم، از قیافه و عکس‌العملش خوشم نیامد. با خود گفتم شاید او نیز مثل من دلتنگ دیدارهایمان شده است. دو سه هفته‌ای گذشت. نه تلفن و نه خبری از او شد. روز تولدش کیک و هدیه گرفته و تلفن کردم که اگر خانه است به دیدنش برویم. گوشی را برداشت و در جوابم گفت که برای شام مهمان دارد و اگر ممکن است، شب بعد از رفتن مهمان‌ها برویم. نرویم هم اشکالی ندارد. او انتظار تبریک و هدیه از من ندارد. تلفنی تبریک گفته و گوشی را قطع کردم. آخر چطور ممکن است آدمی این گونه بی‌پروا یکی را رد کند. او مرا مادر دومش می‌دانست. یعنی همه دروغ و ریا و کارهایش فیلم بود؟ یعنی سرم کلاه رفته؟ آخر من هر حرفی و درددلی داشتم با او درمیان می‌گذاشتم! آخر من توصیه‌های او را گوش می‌کردم! یعنی اینقدر کمبود محبت داشتم که پسرم با پول برایم محبت می‌خرید؟ در جواب سرزنشم طفلک پسرم گفت که فکر می‌کرده دوستیمان ساده است. فکر کرده که به او نیز مثل بقیه محبت می‌کنم و می‌شناسمش. طفلک پسرم شاید می‌خواست همیشه مرا شاد ببیند، اما به چه قیمتی!

تا این ماجرا را پذیرفته و عادت کنم خیلی رنج کشیدم. در این میان دخترخاله تنهایم نگذاشت. از من خواست که از هیچ کسی بت نسازم. به هیچ کسی بیش از جنبه‌اش محبت نکنم. بعضی‌ها مثل این گفتار پدرانمان هستند، باغدا اریک واریدی سلام علیک واریدی، باغدا اریک قورتولدو سلام علیک قورتولدو / در باغمان زردآلو بود، سلام و علکیم هم بود، زردآلوی باغ تمام شد سلام علیک هم تمام شد.

Advertisements