ملکه بت‌شکنی

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

سپیده‌دم

من ملکه‌ بت‌سازی‌ام. یعنی چه؟ یعنی از بقال شغال سرکوچه‌مان گرفته تا آدم‌های اطرافم، دوست و رفیق و فامیل، آنقدر همه را باد می‌کنم و الکی گنده می‌کنم و اعتماد به نفس می‌دهم و بت می‌کنم که شخص مورد نظر چه دختر دخترخاله‌مان باشد، چه پیرمرد خشک‌شویی محله‌مان، آنقدر گنده می‌شود که دیگر جواب سلاممان هم نمی‌دهد حتی. حالا این چیزی نیست به هر جهت «خود کرده را تدبیر نیست»، اما وای به حال روزی که این بت‌ها شکسته شوند. آن وقت است که زانوی غم بغل می‌کنم و … بیا و ببین.

البته بت‌شکنی‌ام مثل ابراهیم بت‌شکن نیست، با یک تبر و تمام. برای هر شخصی متفاوت است. مثلا استاد ادبیات‌ معاصرمان که جزء بت‌های کبیرم بود و بی‌شک اگر ابرهیم زمانه بودم او را باید با بزرگترین تبر می‌شکاندم، خیلی راحت، یک روز که در سلف دانشگاه نشسته بود و زیرچشمی نگاهش می‌کردم و استاد مذکور داشت چای می‌خورد و قند را با چای‌اش خیساند و در دهان گذاشت، برای من تمام شد، به همین راحتی بتش شکسته شد.

یا مادرم یک عمو داشت که بزرگ خاندان‌شان بود و همه از او حساب می‌بردند و برو بیایی برای خودش داشت و شش تا دکترا داشت و باسواد فامیل. ایشون یک روز خانه ما دعوت بود و سر میز سوپش را هورت کشید و تمام… شکسته شد. به همین راحتی. بماند که آن روز سر میز زیر خنده زدم و ناگهان تمام نگاه‌ها سمت من برگشت و تا مدت‌ها بلکه سال‌ها بعدش بابت آن خنده شماتت شدم. حتی وقتی عموجان فوت کردند هم برای مراسمش همه من را با دست نشانه می‌گرفتند و دائم این خاطره را با سوز و گداز تعریف می‌کردند که «دختره‌ احمق به عمو جون خندید» و حضار زیر گریه می‌زدند و به سر  صورت می‌زدند و به پهنای صورت اشک می‌ریختند. البته من هر بار روایت‌های مختلفی از آن شب را می‌شنیدم. یکی می‌گفت عمو جون بعد از خنده‌ این دختره (و من را با انگشت نشان می‌دادند) دیگر غذا از گلویش پائین نرفت، یکی دیگر می‌گفت عمو دیگر تا آخر عمر سوپ نخورد به خاطر این دختره بی‌ادب (و باز مرا نشان می‌دادند) یکی دیگر می‌گفت راه گلوی عمو به خاطر این دختره تا ابد بسته شد و … خلاصه اینکه با این روایت‌ها فقط حس «ابراهیم بت‌شکن» بودن به من دست می‌داد و هر بار که با دست مرا نشانه می‌گرفتند با خود می‌گفتم: » ابراهیم بت‌شکن زمانه‌ات را بشناس.» و می‌خندیدم که البته باعث شد ورودم برای بقیه مراسم‌های عمو جان (سوم، هفتم، چهلم و حتی سالگرد آن مرحوم) ممنوع شود.

 پ.ن: الان که فکر می‌کنم، تمام بت‌شکنی‌هایم شکمی بوده. یکی با چای قندش را‌ خیسانده، یکی سوپش را هورت کشیده، یکی بدون چنگال غذا خورده، یکی وقت عطسه جلوی دهانش را نگرفته (این البته شکمی نیست ولی بالاترین آمار از آن همین دستمال جلوی دهان نگرفتن به وقت عطسه است)، یکی آدامسش را بد می‌جویده، یکی غذایش را تند تند می‌خورده… پس اجازه دهید جمله اولم را تصحیح کنم: «من ملکه بت‌شکنی‌ام.»

Advertisements