ارادۀ آزادِ محکومین به زندگی

«مرگیاری – اتانازی»

سپیده‌دم

من و شری هیچ شباهتی به هم نداشتیم. حتی ازش خوشم هم نمی‌اومد تا یه روز سر کلاس ادبیات بلند شد و یه شعر از یکی از شاعرای مورد علاقه من خوند. زنگ تفریح بهش گفتم فکر نمی‌کردم شعر دوست داشته باشه… و این شروع دوستی ما شد.

من و شری با همه اختلافایی که داشتیم توی یه چیز مشترک بودیم: هر دومون توی دوستی خالص رفتار می‌کردیم و همین باعث شد که تمام سال‌های دبیرستان و بعدش دوستیمون سرجاش بمونه و تکون نخوره. من بعد از دبیرستان مستقیما رفتم دانشگاه. شری یه بار رد شد، یه سال دیرتر از من دیپلم گرفت. بعدم گفت حوصله درس و دانشگاه رو نداره و همون وسطا عاشق شد و با همه مخالفتای خانواده‌ش ازدواج کرد و بعد همون موقع که خانواده‌ش به یه شهر کوچیک نقل مکان کردن، دست شوهرش رو گرفت و به همون شهر رفت و یکی دو تا کوچه بالاتر از خونه مادرش خونه گرفت و یه سال بعد هم مادر شد… و با همه اینا، یعنی متفاوت بودن مسیر زندگیمون، ازدواجش، مادر شدنش و حتی رفتنش به یه شهر دیگه بین ما فاصله نیفتاد. شری بهترین و صمیمی‌ترین دوست من بود. حتی الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم هیچوقت دوستی به صمیمیت شری نداشتم.

چند سالی از ازدواجش گذشته بود که یه بار زنگ زد و گفت اومده شهر ما و خونه مادرشوهرشه، می‌خواست منو ببینه… فکر کردم با شوهر و بچه‌ش میاد اما گفت تنهاست. شوهرش شهر خودشون مونده بود، بچه رو هم می‌خواست اون شب بذاره خونه مادرشوهرش. اون شب ثریا دخترعمه‌م هم خونه ما بود. شری که اومد شام خوردیم و گپ زدیم… بعد ثریا روی مبل خوابش برد و من و شری نشستیم به صحبت… از مشکلاتش گفت، فکر کردم منظورش مشکلات مادیه. یادش آوردم که خانواده‌ش برای همین مخالف ازدواجش بودن. اما از اعتیاد شوهرش گفت، از تلاش‌ها و بالا و پایین پریدن‌هاش. شوهرش رو دوست داشت، نمی‌خواست جدا بشه اما هر کاری کرده بود که ترک کنه، نشده بود. نمی‌خواست جلوی خانواده‌ش سرشکسته بشه. مرد دیگه تن به کار کردن هم نمی‌داد. شهر کوچیک بود، کم‌کم همه در مورد اعتیاد همسرش حرف می‌زدن. کنترل همه چیز از دستش خارج شده بود… هنوز مرد عاشقش بود، هنوز عاشق مردش بود اما دیگه توان ادامه دادن نداشت.

تا دم‌دمای سحر نصیحتش کردم. می‌گفت دیگه امیدی به آینده نداره، می‌خواست بمیره. خسته شده بودم از بس حرف زده بودم و باز رفته بود خونه اول. پرسیدم واقعا دلش میخواد بمیره، جواب مثبت داد. رفتم تیغ آوردم و گفتم بیا خودت رو بکش، من مانعت نمی‌شم، نمی‌ذارم کسی هم جلوت رو بگیره. فقط یه نامه واسه شوهرت بنویس. گفت جرات خودکشی ندارم و زد زیر گریه. اشک می‌ریخت و از به‌دردنخور بودنش می‌گفت، از این که حتی عرضه خودکشی هم نداره. گفتم می‌خوای من رگ دستت رو بزنم؟ گفت می‌زنی؟ گفتم می‌زنم… تو اول اون نامه رو بنویس و بگو که به میل خودت داری می‌میری، باقیش با من. رگت رو می‌زنم، بعد تو بگیر و سر جات بخواب… صبح من به بقیه خبر میدم که مردی. همین.

نامه رو با گریه نوشت. منم رفتم تیغ آوردم. از سر و صدای ما ثریا بیدار شده بود. دید دارم کاغذ دور تیغ رو باز می‌کنم. سر جاش روی مبل نشست و پرسید چکار می‌کنی؟ گفتم می‌خوام رگ دست شری رو بزنم. اول نفهمید، بعد وقتی دید می‌خوام تیغ رو روی دست شری بکشم جیغ زد: داری می‌کشیش… گفتم آره و تیغ رو روی دست شری کشیدم. شری یه تکون خفیف خورد، یه آه کوتاه هم کشید و بعد پرسید تمومه؟ گفتم تمومه، بخواب… و رفتم کنار ثریا روی مبل نشستم که تمام بدنش داشت می‌لرزید و یک بند می‌پرسید چکار کردی، چکار کردی. دستم رو دور شونه‌های ثریا انداختم و گفتم هیچی نیست، نترس…نترس.

شری یکی دو دقیقه‌ای دراز کشید و به قطره‌های خونش خیره شد، بعد از جاش جهید و گفت بچه‌م چی می‌شه؟ بدون من چی می‌شه؟ گفتم من هر چی از سر شب بهت گفتم اهمیت ندادی. گفت شوهرم چی؟ من هنوز شوهرمو دوست دارم. نمی‌خوام بمیرم. گفتم می‌گی چکار کنم؟ تو به من بگو چه بکنم من همون کار رو انجام میدم… زد زیر گریه، بلند بلند، اگه از سر شب اشک می‌ریخت، حالا داشت زار می‌زد و می‌گفت نمی‌خوام بمیرم. منو ببر بیمارستان. بلند شدم و از توی اتاق بغلی باند آوردم و بهش گفتم نترس و دستش رو بستم. ترسیده بود، مدام می‌گفت من می‌میرم، منو ببر بیمارستان. گفتم نمی‌میری. بخواب. بهم ریخته بود. براش قرص خواب آوردم، خورده‌نخورده خوابید.

یه ثریا نگاه کردم، هنوز داشت می‌لرزید اما من اصلا نگران نبودم. من می‌دونستم اون برش رو چطوری بزنم که هم خون بیرون بزنه و به نظر زیاد بیاد، هم خطرناک نباشه و نیاز به بیمارستان و بخیه نداشته باشه. اما ثریای بخت‌برگشته که نمی‌دونست. چند ساعتی هم با اون گپ زدم تا آروم شد و خوابید. اما خودم خواب به چشمام نیومد. طرفای ساعت دو و سه بعد از ظهر شری بیدار شد، یه نگاهی به زخم دستش انداخت و یه چیزی خورد و رفت خونه مادرشوهرش تا بچه رو برداره و برگرده شهرشون.

شری هنوز زنده‌ست و هیچ کدوم از ما دیگه هیچوقت راجع به اون شب با همدیگه صحبت نکردیم.

شک نکنین کسی که نخواد بمیره، مثل شری دم آخر بعد از بالا رفتن ناگهانی آدرنالین خونش، مغزش به کار می‌افته. یاد خرمالوهای به برف نشسته روی درخت می‌افته، یاد بچه‌ش می‌افته، یاد راه رفتن زیر بارون می افته، یاد یکی از چیزایی که همه این سال‌ها نقطه وصلش به زندگی بوده می‌افته و می‌خواد برگرده. فریاد می‌زنه که می‌خواد زندگی کنه. به بقیه خبر میده، به آمبولانس زنگ می‌زنه، بدو بدو میره بیمارستان… پس چرا بترسیم؟ زنده‌ها به هر حال به زندگیشون می‌چسبن و رفتن سهم کسایی میشه که آماده رفتنن. بذارین آدما انتخاب کنن که می‌خوان با نکبت زندگیشون چکار کنن. بیاین به آدما برای خسته بودن و مرگ‌خودخواسته حق بدیم. بحث آزادی انتخابه، با دلیل یا بدون دلیل… شما دلتون نمی‌خواست حق انتخاب داشته باشین؟ دلتون نمی‌خواست در صورت انتخاب مرگ، آروم و بدون درد بمیرین؟

کسی نباید محکوم به تحمل چیزی باشه، حتی اگه اون چیز زندگی باشه.

 

Advertisements

1 نظر برای “ارادۀ آزادِ محکومین به زندگی

  1. چه بيرحم و خطرناك ، هيچ انساني حق گرفتن جان انسان ديگري را ندارد، با دليل يا بي دليل ، پزشكي يا غير پزشكي ، افكار و عقايد شما غير انساني و خطرناك است ، متاسفم .
    مخصوصاً به نظر ميرسد شما اندكي يا زياد آناتومي و فيزيولوژي مي دانيد و با همين دانسته ها قصد تنبيه يا تنبه دوستتان را داشته ايد ، همين ، موضوع را خطرناك تر ميكند . با پوزش ، براي انساني تر شدن افكارتان تلاش كنيد .
    صراحت مرا ببخشيد ، خواندن متن شما بشدت برايم تكان دهنده بود ، اين همه بيرحمي حتي از نظر يك جراح قابل هضم نيست ، چون روي يك انسان زنده و بيدار و هوشيار و حساس به درد انجام داده ايد .

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.