مینیمالیسم

«لاس زدن یا خوش‌برخورد بودن»

سپیده‌دم

تا به حال بارها حالم از خودم بهم خورده. بارها خودم را شماتت کرده‌ام، بارها انگشت اشاره‌‌ام را بالا آورده‌ام و برای خودم خط و نشان کشیده‌ام.

یک: یک بار سال‌ها پیش عجله داشتم تا زودتر سوار مترو شوم و به دانشگاه برسم که سر راهم دیدم لباس ورزشی فروشی‌ای که آن حوالی بود، حراج زده. سریع وارد شدم و قسمت زنانه رفتم و بین لباس‌ها دنبال یک بادگیر و شلوار ورزشی و یک کتونی بودم. فروشنده داشت با تلفن حرف می‌زد و این برایم موهبتی بود. دیگر نیازی نبود کسی پی‌ام بیاید و دائم بپرسد که «از این خوشتون نیامد؟ از این چطور؟ می‌خواهید این یکی را پرو کنید؟» پس حسابی داشتم برای خودم جولان می‌دادم و لای لباس‌ها کیف می‌کردم که دیدم سر و کله‌ فروشنده پیدا شد. فروشنده از آن تیپ آدم‌هایی بود که یک دفعه سلام می‌کنند و تو شرمنده می‌شوی که چرا از در که وارد شدی سلام نکردی. مثل بعضی از راننده تاکسی‌ها. راستش آنقدر سلام بی‌جواب در طی این سالیان روی دستم مانده بود که دیگر ناخودآگاه به کسی سلام نمی‌کردم.

فروشنده شروع کرد اطلاعات به رخ کشیدن. که کتونی رانینگ می‌خواهم یا چه؟ بادگیر برای دویدن می‌خواهم یا ورزش یا استفاده‌ معمولی؟ و بعد شروع کرد تفاوت تک‌تک‌شان را گفتن که اگر برای پیاده‌روی یا دویدن کتونی درست نپوشیم چه ضربه‌ای به پا وارد می‌شود و من همان‌طور که داشت توضیح می‌داد و طبعا کلاسم هم خیلی دیر شده بود به تمام این سال‌هایی فکر می‌کردم که با کتونی‌هایم حتی عروسی هم رفته بودم، دیگر دویدن و خرید کردن به کنار و خب خیلی خوشحال شدم که فروشنده این اطلاعات را بهم می‌داد. دیگر یخم باز شده بود و کلی سوال تخصصی هم از فروشنده کردم و برایم جالب بود که آنقدر به کارش حیطه دارد.

چند باری هم فروشنده شوخی کرد و چند باری هم من خندیدم. بالاخره یک کتونی و یک شلوار و بادگیر ورزشی انتخاب کردم که فروشنده سایزم را پرسید. سایزم را گفتم. گفت: «مطمئنید؟» گفتم: «بله.» که دیدم نزدیکم شد، خیلی نزدیک، آنقدر که نفس‌های مهوعش به صورتم می‌خورد. بعد دستانش را دور کمرم گذاشت که مثلاً دور کمرم را اندازه بگیرد. آنقدر حالم بد شده بود که نمی‌دانم چطور از مغازه خارج شدم و تازه وقتی سوار مترو شدم و مغزم فرصت حلاجی پیدا کرد، به خودم گفتم چرا همان‌جا که دستش را دور کمرم انداخت یک سیلی محکم در گوشش نزدم. گرچه حسرت این سیلی در دل من ماند اما بیشتر از او، از دست خودم عصبانی بودم. چرا خندیده بودم؟ چرا به شوخی‌هایش جواب داده بودم؟ البته این‌ها به خودی خود بد نیست، یک بده بستان اجتماعی‌ست. خنده، احوالپرسی، شوخی، معاشرت… اما به چه بهایی؟ به بهای اینکه آن فروشنده‌ احمق نزدیکم شود و دستان کثیفش را دور کمرم بیندازد؟ حتما با خودش فکر کرده «من دارم باهاش لاس می‌زنم، اینم داره خوشش میاد.» برای او تعریف «لاس‌زنی» بود و برای من «معاشرت» و تفاوتمان این بود.

دو: سال‌های اخیر در فضاهای مجازی بارها حالم از خودم بهم  خورده. از قضاوت‌ها، از پیش‌فرض‌ها، از نگاه‌ها… راستش من آدم گوشت‌تلخی هستم، خجالتی و منزوی. پس طبیعی‌ست که برای چنین آدمی فضای مجازی یک امتیاز است و همیشه فاصله بین آدم‌ها برایم دلچسب است. اما این که پای کامنتی من علامت لبخند بزنم، یا سر موضوعی با کسی بحث کنم، این‌ها ابدا به معنی لاس زدن نیست و هر وقت می‌بینم یکی از دوستان وارد چت خصوصی می‌شود (که خب تا این مرحله هم ایرادی ندارد) اما پا را فراتر می گذارد و دیگر خیلی نزدیک می‌شود آنجاست که تعجب می‌کنم که چرا ما آدم‌ها حد و حدود همدیگر را نمی‌دانیم و این بد است و آنجاست که یقه‌ خودم را می‌گیرم که من علت این عملم. شاید من نباید زیادی با آدم‌ها هرچند در فضای مجازی خوش و بش کنم.

جمع‌بندی: پیشنهاد من برای از بین بردن این سوء‌تفاهم بین «لاس زدن» و معاشرت» (که هر چه تلاش کنیم باز همچنان پابرجاست) رابطه‌های مینیمال است. اصلاً شعار مینیمالیسم را اگر سرلوحه روابطمان قرار دهیم، همیشه دو هیچ برنده‌ایم: پس پیش نروید.*

==
*Less is more…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s