وقتِ بی‌وقت

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

شبانگاه

زن‌عمویم زن تنهایی بود. عمو چهل و سه ساله بود که یک روز مثل همیشه رفت مغازه و کرکره را بالا کشید و زن‌عمو همان‌طور که منتظر بود عمو با یک دست نان و یک دست سیب و پرتقال برگردد، اما عمو هیچ‌وقت برنگشت. عمو بر اثر یک اشتباه احمقانه سوخت. هم خودش، هم مغازه‌اش و هم تمام دارایی‌ و سرمایه‌اش. عمو آن روز دود شد و به هوا رفت و زن‌عمو ماند و سه بچه‌ قد و نیم‌قد و یک دنیا قرض و بدهی.

بزرگان فامیل جمع شدند، بدهی‌ها را سر و سامان دادند. زن‌عمو پشت چرخ نشست و هی دوخت و هی شکافت و هی از نو دوخت. زندگی سخت بود و این را می‌شد به راحتی از تار به تار موی زن‌عمو که یک به یک سفید می‌شدند فهمید. سال‌ها گذشت. بچه‌ها بزرگتر شدند، دو دختر و یک پسر. حالا دیگر زن‌عمو خیاطی شناخته شده بود. دیگر فقط لباس عروس قبول می‌کرد. کار و بارش سکه شده بود. دیگر خرج دانشگاه دخترها را می‌داد و خرج کلاس فوتبال پسر را. دخترها دانشگاه رفتند. اولی ترم سه عاشق همکلاسی‌اش شد و ازدواج کرد و رفت. دومی نقاش شد. دانشگاه اصفهان قبول شد. لیسانسش را که گرفت یک روز آمد و سخنرانی غرایی در باب هنر در این خاک کرد که زن‌عمو چیزی نفهمید. فکر کرد باز هم پول رنگ و روغن و مداد و ورق می‌خواهد اما دختر گفت که برای ادامه تحصیل در هنر می‌خواهد از ایران برود.

زن‌عمو زن زیبایی بود. چشمانی روشن و غمگین داشت و موهایی صاف و سنگین. وقتی می‌خندید زندگی زیبا می‌شد، گرچه خیلی کم می‌خندید. همیشه بوی کرم خاصی را می‌داد که تهش بوی زیتون و بادام داشت. دست‌پخت خوبی داشت. مادرم همیشه می‌گفت هنرمند است. هنرمند هم بود. زن‌عمو فامیل مادرم بود. می‌دانستم دایی بزرگه یکی از خواستگاران پر و پا قرصش بوده، اما هیچ وقت به وصال نرسیده بودند. بعد از فوت عمو باز سر و کله‌ دایی بزرگه پیدا شد. اما باز هم زن‌عمو راضی نشد. می‌گفت دیگر وقتش نیست. می‌گفت می‌خواهد بچه‌هایش را بزرگ کند. که کرد.

بعد از ازدواج دختر بزرگش و دانشگاه رفتن دومی، تنها شده بود اما دلش خوش بود که آخر هفته‌ها دختر بزرگه می‌آید و آخر هر ترم هم دومی. حالا اما مهاجرت برایش سنگین بود. دختر پایش را در یک کفش کرده بود که برود. دومی برای ادامه تحصیل رفت، بعد هم مهاجرت کانادا را گرفت و رفت که رفت که رفت. اولی هم یک روز آمد و گفت طلاق گرفته. زن‌عمو گیس‌هایش را کند که «طلاق تو خانواده ما؟» و یک هفته نه حرفی زد و نه چیزی خورد. دختر در نهایت گفت که دیگر مثل سی سال پیش نیست که او برای بچه‌هایش ‌ماند و کار کرد و سختی کشید و گفت که خواهرش کارهای مهاجرت او را درست کرده و می‌رود پیش خواهرش. ز‌ن‌عمو اول غش کرد و از حال رفت بعد دید نبودن دختر بزرگه از یک بابتی خوب است. لااقل فامیل فضولی نمی‌کنند به طلاق گرفتنش.

حالا زن‌عمو مانده بود تک و تنها با یک مشت وسایل یادگار عمو و بچه‌ها، با ته‌تغاری‌اش و دنبال خانه‌ای برای اجاره. خانه را برای دخترها و مهاجرت‌شان فروخته بود و بقیه پولش را رهن یک خانه کرده بود و با پسری که شب به شب می‌آمد و با خواهرهایش آن سر دنیا چت می‌کرد و وقتی حرف مهاجرت او می‌شد چهار ستون بدن زن‌عمو می‌لرزید و زیر لب هی می‌گفت الان وقتش نیست.

آخرین باری که دیدمش، برای پرو لباسم رفته بودم. می‌ترسید. می‌گفت علی (پسرش) هم برود دیگر دق می‌کند. می‌گفت: گرگ باش مادر نباش. می‌گفت نکند حامله بشی؟ می‌گفت بچه مثل گربه بی صفت است. نمک نشناس است. پشت هم حرف میزد انگار فقط می‌خواست تخلیه شود. در آخر گفتم: زن‌عمو اگه علی رفت خب تو هم باهاش برو. کمی فکر کرد و گفت: ببینم زنده می‌مانم.

ز‌‌ن‌عمو یک سال بعد مرد. علی پیش خواهرها رفت. مادرم پنج‌شنبه‌ها برای زن‌عمو خرمالو فاتحه می‌دهد. زن‌عمو خرمالو خیلی دوست داشت. یک بار سر علی که حامله بود، عمو کل بازار را گشت تا خرمالو پیدا کند. نبود. آخر فصلش نبود. بعد عمو آمد و گفت: زن ویار بی‌وقتی کردی. هر چیز وقتی دارد. ز‌ن‌عمو گفت: چرا هیچ وقت، هیچ چیز، وقت من نیست… راست می‌گفت‌ «انگار هیچ وقت، هیچ چیز، وقت او نبود.»

Advertisements

1 نظر برای “وقتِ بی‌وقت

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.