دور تُند، دور کُند

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

نیمه‌شب

زن صبح زود ساعت را نگاه کرد و فکر کرد که بلند شده پسر دوم را برای رفتن به پادگان صدا زده و برایش چای و لقمه‌ای نان و پنیر و بادام حاضر کرده (چون پسر گردو دوست ندارد). بعد از ده دقیقه توی رختخواب وول خوردن دوباره بلند شده بچه‌ کوچک دختر بزرگش را گرفته که او برود سر کار و بعد، یک ربع بعد قبل از این‌که دختر کوچکتر برود سر کار، غذایش را گذاشته سر راهش که فراموش نکند و بی‌غذا برود. یک‌ ساعت بعد پسر بزرگ را صدا زده و یادش انداخته که امروز تاریخ چک‌اش است و باید حسابش را پر کند (پسر دو روز پیش سفارش کرده بود که یادآوری کند).

ظهر غذای پوره شده برای نوه کوچک درست کرده و برای پسرها غذای – به قول خودشان- گیردار! (یعنی برنج و خورش یا لازانیا یا ته چین و …) و برای شام دختر کوچک غذای ساده غیرچاق‌کننده! دختر عادت دارد بعد از آمدن به خانه لباس‌هایش را روی دسته مبل و صندلی بیندازد و زن نتوانسته او را عادت بدهد به آویزان کردن لباس‌ها؛ پس خودش همان‌طور که دارد خاطرات سر کار او را گوش می‌کند و او مثل جوجه دنبالش است؛ لباس‌هایش را آویزان می‌کند. پسر دوم همیشه لباس‌هایش را – انگار  که تازه از مغازه آورده باشند – مرتب و منظم تا می‌زند اما در عوض بابت همه‌ چیز غر می‌زند. پسر بزرگ با وجود یادآوری زن فراموش کرد حسابش را پر کند و حالا او باید برود بانک تا حساب را پر کند چون پسر جایی قرار کاری مهمی دارد و نمی‌رسد خودش برود.

شب، قبل از خواب، باید به جوجه‌های باغ تازه تاسیس پسرها رسیدگی کند تا زودتر بزرگ شوند و بتوانند به باغ مهاجرت کنند.

….

دوباره صبح شده و دوباره باید همان دور را تکرار کند؛ اما یادش می‌افتد دختر کوچک سه‌سال است ازدواج کرده و دیگر لازم نیست نگران جا گذاشتن غذایش باشد. ‌‌(اگرچه هنوز نگران است اما کاری از دستش بر نمی‌آید.) پسر کوچک هم ازدواج کرده و همسرش درست به‌اندازه خود او حواسش به خورد و خوراک و اخلاق‌های خاصش هست. پسر بزرگ مهاجرت کرده و حالا از راه دور و با اسکایپ می‌بیندش و می‌داند خودش حالا مجبور است حواسش به چک‌ها و تاریخ‌ها باشد و از پسشان خوب بر می‌آید. بچه‌ دختر بزرگش بزرگ‌تر شده و حالا گاه به گاه به یاد قدیم می‌آید و پیشش می‌ماند.

حالا خانه خالی‌تر شده و کارها کم‌تر شده‌اند. باغ را سپرده‌اند دست باغبان و گاه به گاه می‌رود آب و هوایی عوض می‌کند و به نسل چندم از جوجه‌هایی که بزرگ کرده نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. بچه‌ها بالاخره بعد از این همه سال به دندان کشیده شدن (این اصطلاح را دوست داشت، یادش به گربه مادر می‌افتاد که بچه گربه‌ها را از ترس گربه‌های دیگر دیوار به دیوار فراری می‌دهد. کاری که به گمانش خودش هم کرده بود) راهشان را پیدا کرده‌اند و دل مادر به همین خوش است، هر چند جای شلختگی ته‌تغاری و غرغرهای آن پسر و بی‌حواسی این‌ یکی پسر و نوه‌داری با هیچ‌چیزی پر نمی‌شود.

Advertisements