بعد از رفتن بچه‌هایم

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

شامگاه

روزگاری سخت از سر گذراندم و با امید بزرگ شدن و سر و سامان گرفتن بچه ها تحمل کردم. سرانجام روزی از روزهای خوب خدا، همراه بچه‌ها از قفس زندگی نامشترک بیرون پریدم. در کنار هم به لقمه نانی و زندگی ساده و آرامی قناعت کردیم. عزیزان دل من تحصیلاتشان را تمام کردند و هر کدام سرگرم کاری شدند. هم زمان با مراسم عروسی دخترم، پسرم نیز آپارتمانی اجاره کرد و سرگرم اسباب‌کشی شد. در طول این مدت به تنهایی فکر نمی‌کردم. همین که جلوی چشمم جنب و جوش این دو را می‌دیدم، لذتی عمیق تمام وجودم را پر می‌کرد. سرانجام زمان خداحافظی رسید. برادر، خواهرش را بدرقه کرد و ساعتی پیش من نشست. دید که اشکی از چشمانم جاری نمی‌شود. فکر کرد که ناراحت نیستم. با خوشحالی از جای برخاست و مرا بوسید و به خان جدیدش رفت. من ماندم و خانه‌ای خالی و سکوت و یک لیوان چای داغ که بخارش دهن کجی می‌کرد.

دلم می‌خواست در غم دوری شان اشک بریزم، شاید دلم آرام شود. شاید صدای هق‌هق گریه‌ام سکوت سنگین خانه را بشکند. اما دریغ از قطره‌ای اشک. تلویزیون را روشن کردم. صدای مصنوعی‌اش سکوت را شکست. برنامه‌ای را که خواهر و برادر، هر دو دوست داشتند و با هم تماشا می‌کردند باز کردم. این بار اشک امانم نداد. پس از ساعتی وقت خواب رسید. ترس برم داشت. در این خانه تنهای تنها چگونه بخوابم؟ چراع خواب را روشن کرده و به رختخواب رفتم. صداهایی شنیدم. گویی یکی در اتاق دخترم بود و داشت حرف می‌زد. با ترس و لرز به اتاقش رفته و چراغ را روشن کردم. اتاق خالی بود. بوی ادکلن عروس خوشگلم در فضای اتاق پیچیده بود. در اتاق را باز گذاشتم. سری به اتاق پسرم زدم. دو تا قوطی پر از نوار کاست در گوشه‌ای از اتاق برایم چشمک می‌زد. قطرات اشک چشمانم را تار کرد و به سرعت اتاق را ترک کردم. حالا مدت‌هاست که (به جز هنگام آمدن مهمان) در اتاق‌ها را نمی‌بندم. از در بسته می‌ترسم.

سال اول زندگی بدون بچه‌ها برایم سخت بود. غذای دلخواه، و تفریح و گردش بدون آنها برایم لذتی نداشت. هر چند که دوستم می‌گفت: «آنها بیشتر از تو از زندگی لذت می‌برند. اول جوانی‌شان است و هرکدام کنار دلدار محبوبشان هستند. آن وقت تو اینجا غصه می‌خوری و به نصیحت‌های من هم توجه نمی‌کنی. گوش شنوا نداری.» در جوابش می‌گفتم: «تقصیر من نیست، این دل صاحب مرده گوش شنوا ندارد. دلم برایشان تنگ می‌شود. اما از آنها نمی‌خواهم که وقتشان را در اختیار من بگذارند. می‌دانم که خانه و زندگی و وظایف مربوط به زندگیشان را دارند. ما مثلی داریم که می‌گوییم یانیسن چراغی گلسین ایشیغی / چراغ خانه‌اش روشن باشد و روشنایی‌اش را ببینم، برایم کافی است.»

 هرچند که رفت و آمد داریم اما می‌دانید از چه چیزی لذت می‌برم؟ به شما زنان و مردان جوانی که مادر تنها دارید. گاهی از مادر وقت بگیرید و با او به کافه‌ای بروید و کنار هم یک فنجان قهوه یا چای و یک تکه کیک بخورید. بگذارید از بچگی‌هایتان، از شیطنت‌هایتان تعریف کند و شما نیز از خلاف‌هایی که دور از چشم او انجام می‌دادید تعریف کنید. این ملاقات‌های کوچک و خصوصی را که برای آنها از هر هدیه‌ای شیرین‌تر است، از او دریغ نکنید.

Advertisements

1 نظر برای “بعد از رفتن بچه‌هایم

  1. تا سه سال پیش که مامانم حالش خوب بود، هر دوـ سه روز یک بار می نشست روی صندلی چرخدارش و میرفتیم شهر، یه چرخی میزدیم، بعدش هم میرفتیم کافه، عصرونه میخوردیم و برمی گشتیم خونه.

    دوست داشتن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s