میز شام

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

پیش از ظهر

روزی که می‌خواستم خانه را ترک کنم، دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. اگر شبی نصف‌شبی بدحال شود چکار کنم؟! تنهایی بدون من چگونه زندگی خواهد کرد؟! اگر تنهایی اذیتش کند چه کنم؟! تنهایی شب‌ها با چه کسی حرف می‌زند و خلاصه روزش را رد و بدل می‌کند؟ تنهایی حوصله می‌کند شام و نهار بپزد؟ میز غذایش را چطور خواهد چید؟ موارد به ظاهر خیلی بی‌اهمیتی نگرانم کرده بود که فکر می‌کنی عادت یا جبر زندگی‌ست و بلاخره انجام می‌شود ولی وقتی تنها می‌شوی حوصله انجامشان را نداری. همان‌هایی که در عین پیش‌پاافتادگی کیفیت زندگی را تعیین می‌کنند، همان‌هایی که می‌دانستم برای مادرم پراهمیتند. چرا که همان موقعی هم که خانه بودم اگر شب دیر می‌آمدم شام نخورده بود و منتظرم بود. یا همیشه برای نظافت هفتگی صبر می‌کرد تا من هم برسم به خانه و با هم شروع می‌کردیم. حضور هر دویمان برایش اهمیت ویژه‌ای داشت.

از اولین روزی که من هم از بیرون خانه چیزی داشتم که تعریف کنم و حرف زدن یاد گرفتم، قانون نانوشته‌مان را بنیاد نهاد. سر میز غذا و شام سیر تا پیاز را برای هم تعریف کنیم. البته که همیشه من در میزان و جزئیات دست بالا را داشتم. تا مهدکودک و مدرسه بود، اگر هم نمی‌گفتم خودش می‌پرسید تا یاد بگیرم که سر میز غذا وقت تعریف آنچه گذشتِ روز است. اما زمانی فهمیدم مادرم نمی‌خواسته این فقط یک عادت باشد بلکه از این اتفاق به واقع لذت می‌برد، یواش یواش خودش هم با بزرگتر شدن من بیشتر تعریف کرد و جزئیات بیشتری از کارش برایم گفت. بعدترها وقتی رفتم سرکار و کمتر وقت داشتم، روزی اعتراض کرد که چرا دیگر برایش وقت نمی‌گذارم و دلش برای تعریف‌هایمان تنگ شده. اعتراضش به دلم نشست، انگار که نه فقط من به او احتیاج دارم بلکه او هم روی حضور من در خانه حساب کرده است. هر کجا که بودم، خودم می‌رساندم که برایش از روزم بگویم و او همیشه بیدار می‌ماند تا بشنود.

روزی که تصمیم خروجم از خانه قطعی شد تا خود امروز، آن روزی که اعتراض کرد همیشه گوشه ذهنم است. هر اتفاقی می‌افتد سعیم را می‌کنم که در اولین فرصت برایش تعریف کنم. نگران دل عزیزش هستم که بیشتر از این تنگ نشود. هربار که پیشش هستم و وقت صبحانه حرف می‌زنیم برق شادی و رضایت را در چشمانش می‌بینم. هر بار وقت رفتن می‌گوید باز کی بشه اینجوری بشینیم تعریف کنیم.

با تقریب خوبی، تنها چیزی که با رفتن من از آن خانه جایگزین نشد همین چانه‌درازی‌هاست. کارهای زیادی در خانه به عهده من بود، بخصوص تکنولوژی خانه. اوایل کار با کامپیوتر و اینترنت سختش بود. از تازه‌های روزگار سر در نمی‌آورد و مدام یک نفر را خبر می‌کرد که فلان را برایم درست کن یا باید ساعت‌ها سانتیمتر به سانتیمتر کامپیوترش را از حفظ آدرس می‌دادم تا یک فایل را پیدا کند. بارها تعریف فایل و پوشه را تکرار کردم. از فرق سایت و وبلاگ و اپلیکیشن سر در نمی‌آورد. ولی حالا تمام کارهایش را خودش انجام می‌دهد. همین هفته پیش بود که گوشی جدید خرید و بدون هیچ حرف و سخنی خودش همه چیز را دانلود کرد و نصب کرد و آمد گفت گوشی جدیدم را راه انداختم. و من دلم برایش غنج رفت، برای مادری که تا یک جایی او به من آموخت از جایی به بعد دوستم بود و با هم یاد گرفتیم و در یک چیزهایی دخترم، انگار که دارد دوباره قد می‌کشد و من هر لحظه لذت می‌برم.

لذت می‌برم که وقتش را در خانه در حسرتِ بودن من نگذرانده است. دوستانش امروز از من جوانترند، با ایشان کافه می‌رود و کلاس فلسفه و نقد و بررسی فیلم شرکت می‌کند. با جمعی دیگر از دوستانش سفرهای ایرانگردی دارند. گاهی آنقدر وقتش پر است که نمی‌توانیم با هم گپ بزنیم و اگر فرصتی دست دهد اتفاق جدید و هیجان‌انگیزی که برایش افتاده را با آب و تاب تعریف می‌کند و این منم که دلم برای میزهای شام و پرچانگی‌اش یک ذره می‌شود.

Advertisements

4 نظر برای “میز شام

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.