دل سرخ تپنده

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

صبح

نشسته بودم برای خودم اینستاگرام را بالا و پایین میکردم.  چشمم افتاد به پستی که یک نفر گذاشته بود از عکسی با مادرش در فرودگاه . زیرش نوشته بود «بعد دو سال.» حواسم به کامنت‌ها جلب شد. یکی نوشته بود :» من جونم به مادر بسته‌اس . اصلا نمی‌تونم فکر کنم یک روز هم نبینمش.» دیگری گفته بود «مامانم گفته اگه من برم سکته می‌کنه.» اون وسط‌ها هم یکی گفته بود: «من کارام رو کردم برم، تو فرودگاه بابام گفت شاید این دفعه آخر باشه هم رو می‌بینیم و گریه کرد. منم نرفتم!»

در ذهن خودم میرم عقب و عقب‌تر. روزی که هر دو بلیط‌های هواپیما را در یک روز گرفتیم که الکی نخواهیم دو بار ببریمش تا فرودگاه وسط بیابون. فکر نکردیم سکته می‌کند؟ فکر نکردیم شاید آخرین بار باشد که می‌بینیمش؟ فکر نکردیم با این‌ کش آمدن بند ناف روانیمان چه اتفاقی می‌افتد؟ من که فکر کردم. او؟ مطمئنم او هم فکر کرده اما هیچ چیز نگفتیم.

کامنت ها رو بیشتر می‌خونم و بیشتر فکر می‌کنم…

خیلی بزرگ بودم وقتی فهمیدم جمله معروف فامیل در مورد ما «بچه خوش‌شانس‌ها» نه از روی رفاقت و دوستی بلکه با مزه متلک گفته می‌شود. اینکه ما هیچ وقت احساس کمبود نمی‌کردیم باعث دلگرمی اطرافیان نبود، بلکه خار چشم بود. نمی‌دیدند که ما وقتی سرمان را بالا می‌گیریم زنی را می‌بینیم که تمام‌قد استوار ایستاده و با یک دستش ما را به جلو می‌راند. نه ما و نه آنها نمی‌دیدیم چگونه این زن با دست دیگرش شمشیر می‌زند و به جنگ مشکلات می‌رود. ما شانه‌ای می‌دیدیم که می‌توانیم رویش بخوابیم و شانه دیگر را نمی‌دیدیم که چگونه به کوه مشکلات فشار می‌آورد تا از جایش تکان بخورد. ما هر وقت چهره‌اش را دیدیم پر لبخند بود و حتی یک بار هم فکر نکردیم که فقط دندان‌هایش را از درد محکم به هم فشار می‌دهد.

ما بچه‌ خوش‌شانس‌ها بودیم. چون مادری داشتیم که صبح، عصر و شب به ما یادآوری می‌کرد که زندگی حرکت به جلو است. به ما می‌آموخت که تنها دینی که برگردنمان است انسان بودن است. اگر او مادر خوبی است در عوض من هم باید روزگاری مادر خوبی باشم. اگه او عاشقانه مارا در آغوش می‌کشد می‌خواهد که ما یاد بگیریم چگونه محبت کنیم. نه به او بلکه به دیگران…

به خواندن کامنت ها ادامه می‌دهم و هر چه جلوتر می‌روم‌. بحث مهاجرت و جدایی بچه‌ها قوی‌تر می‌شود. مادری نوشته است: «آدم بچه میاره که جوونیش رو ببینه. بره خونه بچه‌اش. نوه‌اش رو بغل کنه. بعد حالا بگذاره بره.» پدری نوشته است: «بچه قرار است عصای دست پدر و مادر باشه. بی‌خود که براش زحمت نمی‌کشن.»

ساعتم رو نگاه میکنم. یازده و نیم شب به وقت تهران. می‌توانم‌ مجسمش کنم روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیده است و احتمالا چرت می‌زند. تا ساعت یک دو نیمه شب آنجا خواهد بود بعد به تختش می‌رود تا شش صبح. شش تا هشت در تخت با ما پیام رد و بدل می‌کند. دوش می‌گیرد و به ورزش می‌رود. برمی‌گردد شاید کمی کتاب بخواند تا ساعت دو که می‌رود سر کار. مثل هر شنبه. این همان چیزی‌ست که به ما می‌گوید. حقیقت است یا نه؟

در تلگرام پیام می‌دهم: «مامان.» سریع جواب می‌دهد: «جانم، چیزی شده؟»

نه مادر من چیزی نشده است. هیچ چیز نشده است جز این که حالا بیشتر از هر روز به تو افتخار می‌کنم. برای این که به ما به چشم عصای دستت نگاه نمی‌کنی. برای اینکه در پنجاه و پنج سالگی‌ات نمی‌خواهی اجاره سی سال سرپناه و غذا دادن به ما را از ما بگیری. برای اینکه هنوز هم چون قبل از تولد این تو هستی که یک طرفه غذای روحی ما را تهیه می‌کنی و در مقابل انتظاری نداری.

دوباره پیام می‌دهد: «نگفتی چیزی شده؟» در پاسخ برایش شکل قلبی میفرستم و مینویسم: «نه. فقط صدات کردم…»

Advertisements

1 نظر برای “دل سرخ تپنده

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.