از آن طرف نگاه کن

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

نیمروز

با پدرم تنها زندگی می‌کردیم، اصلا هم تفاهم نداشتیم. من تقریبا بیست ساله بودم. کار می‌کردم و درس می‌خواندم. سعی می‌کردم ساعت‌های کار کردن و درس خواندنم را به شکلی تنظیم کنم که برخوردی نداشته باشیم. اغلب وقت شام و ناهار بیرون از خانه بودم، صبح‌ها هم دیر شدن را بهانه می‌کردم و صبحانه را بیرون از خانه می‌خوردم، شب شاگرد خصوصی گرفته بودم و تا به خانه برگردم شده بود یازده. سلام کرده نکرده، چپیده بودم توی اتاقم و خوابیده بودم… و همه اینها برای این بود که دعوا نکنیم، گیر ندهد، سین جیمم نکند. اما فایده نداشت. 

نامه‌هایی که با پست دستم می‌رسید گاهگاهی دستکاری شده بود، دو سه بار تله توی اتاقم گذاشتم ببینم کسی دست به چیزی می‌زند و وسایل دست خورده بود. قفل اتاقم در را عوض کردم و در را قبل از رفتن قفل کردم و باز تله گذاشتم، باز هم وسایل دست خورده بود. هیچ راهی برای فرار از دست آزارهای خاموش پدرم نداشتم. انگار در نبود من این وسایلم بودند که باید جواب پس می‌دادند.

پدرم به طرز غریبی بعد از رفتن مادرم عوض شده بود. وسواس گرفته بود، گیر می‌داد، نگران بود، شاید هم احساس مسئولیت می‌کرد. نمی‌دانم. هر چه که بود شرایط رفته رفته به سمت سرکوب من پیش می‌رفت. قدرت اعتراض و یا دادخواهی هم نداشتم. به هر کس که می‌خواستم بگویم باور نمی‌کرد. من قضاوت دیگران را حرف‌نزده می‌دانستم. این که پدرم در اوج جوانی به خاطر من نه ازدواج کرده، نه تنهایم گذاشته و نه به حال خودم رهایم کرده.

دختردایی همسن و سالی داشتم که از بچگی بهترین دوستم بود. فکر می‌کردم زندگی آرامی داشته باشد. اما یک بار که بغضم ترکید و جریان را تعریف کردم، گفت که باورم می‌کند و او هم از دست دخالت‌های پدرش جانش به لبش رسیده. بعد گفت بیا از خانه برویم. گفتم کجا؟ گفت مدت‌هاست که دارد نقشه‌اش را می‌کشد. اما اگر دو نفر باشیم سریع‌تر عملی خواهد شد. گفت کار می‌کنیم، پول هم درمی‌آوریم. کمی پس‌انداز داریم، کسی هم در همین چند ماهه پس‌انداز می‌کنیم، شاید بشود قرض و وام هم جور کرد. اتاق یا خانه کوچکی اجاره کنیم. می‌گفت با هم باشیم همه کار می‌شود کرد. هم پول بیشتری می‌شود جمع کرد و هم قدرت بیشتری خواهیم داشت.

احساس کردم دری به رویم باز شده. حالا انگیزه داشتم. شروع کردیم به حساب و کتاب، کمی که پول داشتیم، کمی هم از دوست و همکار قرض گرفتیم. صادقانه گفتیم برای اجاره خانه می‌خواهیم، پول جور شد، خانه هم پیدا کردیم… بعد من زدم زیر همه چیز. احمقانه بود. داشتم در خانه پدری آزار می‌دیدم اما از تصور تنها ماندن پدرم ترسیدم. شاید ترس از قضاوت جامعه بود که چه حق‌ناشناس جواب مهربانی پدرم را داده‌ام، شاید هم جسارت مستقل زندگی کردن نداشتم. هر چه که بود، پا پس کشیدم.

من ماندم اما قلبم هیچوقت با پدرم آشتی نکرد. پدری که مهربان بود اما وظیفه خودش می‌دانست که نیابت همه کارهای مرا به عهده بگیرد و بزرگ شدنم را باور نکند. پدری که فکر می‌کرد در نبود مادر تعهداتش نسبت به من بیشتر شده و در نتیجه در تمام کارهای خصوصی من دخالت می‌کرد، در غیابم مثل یک کاراگاه وسایل شخصیم را بهم می‌ریخت، نامه‌هایم را می‌خواند، کمدهایم را بازرسی می‌کرد، مخفیانه به مکالماتم گوش می‌داد، اگر از دستش برمی‌آمد همه رفت و آمدهای مرا کنترل می‌کرد و از همه بدتر به هر شکل ممکن سعی می‌کرد مرا در وابستگی نگه دارد (و علت مثل سگ کار کردن من همین بود که حداقل از نظر مالی محتاج او نشوم)… من آنقدر در آن خانه ماندم که موهایم سفید شد، پدرم هم فوت کرد.

این متن نتیجه‌گیری ندارد. توصیه هم ندارد. هدف این متن، فقط نمایش یک نما از گذشته یک نفر بود.

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s