پرواز کن

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

سحرگاه

دخترعموی بابا خیلی زیبا بود و الان هم با این که از شصت رد شده ولی می‌تونی توی چهره‌ش خوشگلی جوونیش رو ببینی. فرزند سومش هنوز به دنیا نیومده بود که خبر دادن همسرش شهید شده. موند تک و تنها. بابا میگه هنوز از چهل شوهرش رد نشده خواستگارا جلوی در خونه‌ش صف بستن و خواستارش بودن ولی گفت می‌خوام بشینم پای یادگارای همسرم. دقیقا مثل فیلمای قدیمی که زن بیوه رو نشون می‌داد، با سوزن زدن به لباسای مردم بچه‌هاش رو بزرگ کرد. بابا میگه یه بار تو بیمارستانی که کار می‌کردم، پزشک اطفالی که هر از چندگاهی بچه‌ها رو می‌آورد پیشش، بابا رو کشیده کنار و پرس و جو کرده و در نهایت گفته می‌خوام اگه اجازه بده برم خواستگاریش. دکتره نه زن داشت و نه بچه و همون زمان هم آدم معروف و پزشک محترمی بود اما باز هم دخترعمو پاش رو کرد تو یه کفش که من خودم می‌خوام هم مادر باشم هم پدر و دیگه کسی حق نداره جلو در این خونه و واسه این خونه مرد بیاره، بمونه واسه وقتی که دخترا بزرگ شدن. همون شد که خواست.

دو تا دخترای بزرگ هنوز به شونزده نرسیده آبرومند شوهرشون داد و فرستاد خونه بخت و خودش موند و سپیده. نمی‌دونم شاید چون کوچیکترین بچه بود یا شاید چون نشونه آخرین دیدار خودش و همسر شهیدش بود که به این دختر بیش از حد وابسته بود، انگار تازه وقتی خودش و سپیده تو خونه موندن یادش افتاد که چه خواستگارایی داشت و چه بر و رویی و به چه بهونه‌‌هایی دست رد به سینه همه‌شون زد. سپیده جرات نداشت بالای حرفش حرف بزنه حتی تو ساده‌ترین چیزا، مثلا وقتی غذا آماده می‌شد و می‌گفت میل به غذا ندارم، مامانش زمین و زمان رو به هم می‌دوخت و می‌زد به صحرای کربلا که من لقمه از دهن خودم گرفتم گذاشتم تو دهن تو که حالا نمی‌خوای با من سر سفره غذا بشینی؟ که روی حرف من که جوونیمو پات گذاشتم حرف میاری؟ انگار همین یه دونه بچه رو داشت و انگار اون ازش اینا رو خواسته بود.

روزگار سپیده خیلی سخت می‌گذشت، جای مادر و دختر انگار عوض شده بود، وظیفه‌ش بود که به مامانش برسه، تر و خشکش کنه، تمام مدت کنارش باشه و حق نداشت بیش از ساعت مدرسه دقیقه‌ای از خونه بیرون باشه. حتی وقتی دانشگاه یه رشته خوب قبول شد مامانش نذاشت بره. گفت من تموم شدم حالا نوبت سپیده‌ست که نگهدار من باشه. هرچی همه فامیل اومدن واسطه شدن باز هم حرف حرف خودش بود. تمام صحبتش این بود که من واسه این بچه از همه چیزم گذشتم، حالا که پیر شدم نمی‌ذارم منو تنها بذاره و بره.

توی همین گوشه تهران یه خونه شصت هفتاد متری هست که یه زن و یه پیردختر با هم زندگی می‌کنند که دیگه تشخیص نمیدی کدوم زندانیه و کدوم زندانبان. هربار که سپیده رو می‌بینم دلم برای روزگار جوونیش که گذشت و حروم شد و تموم شد می‌گیره. دلم می‌خواد هربار به مامانش بگم همه آدما انتخاب خودشون رو دارن، راه خودشون رو می‌رن و نباید فشار مسیری که طی کردن رو روی شونه آدم دیگه‌ای بذارن. تو انتخاب کردی و رفتی، باید اونقدر درست انتخاب می‌کردی که بندی به پای کسی دیگه نبندی و پرواز کردن رو ازش نگیری. ما هر کاری می‌کنیم واسه خاطر خودمونه، فقط خودمون. کاش امروز وقتی خبری ازتون می‌شنیدیم این بود که دخترعمو با دوستاش توی دوره‌های گردش ماهانه است و دختراش هم گاهی بهش سر می‌زنن.

Advertisements