ماه: دسامبر 2017

مجتمع پرخاصیت!

آزمایش بارداری: مثبت

شبانگاه

تازه یکی هفته بود که اسباب‌کشی کرده بودیم به خونه جدید توی یه مجتمع. همسایه‌ها به شوخی می‌گفتند آب اینجا آدم رو باردار می‌کنه. مجتمع پر بود از زوج‌های جوان بدون بچه یا با یکی دو تا بچه قد و نیم‌قد. فکر می‌کنم آخر هفته اول بود که یکی از همسایه‌ها سزارین کرد. همه حسابی هوای هم رو داشتند، از غدا بردن و آوردن و سر زدن بگیرین تا سایر کمک‌ها. من هم توی همین مراسم و رفت و آمد برای کمک به این مادر و نی‌نی جدید کم‌کم با بقیه آشنا شدم.

حدود یه هفته دیگه که گذشت خبر بارداری یکی دیگه از همسایه‌ها رو شنیدم. البته همه می‌دونستند که در حال اقدامه و حسابی منتظر جواب بودند! به شوخی به من می‌گفتند تو هم تست بده‌ها! ولی  من حرفشون رو جدی نمی‌گرفتم. البته باید اعتراف کنم اینقدر جو اونجا نی‌نی‌برانگیز بود که عملا بعد از یه مدتی من و همسرم هم تصمیم گرفتیم اقدام کنیم، ولی خب من شک نداشتم که کلی طول می‌کشه و به این زودی‌ها خبری نمی‌شه.

از اونجایی که مکان اقامت ما بنا به روایات موجود آب و هوای ویژه‌ای داشت، همون ماه اول پریود من عقب افتاد. من همچنان شک نداشتم که این ناشی از تلقین و استرس و این حرف‌هاست و با وجود اصرارهای دوستان دلم نمی‌اومد پول بدم و برم تست درست حسابی بخرم! یه سری تست ارزون‌ داشتم البته که باهاشون جواب منفی شد. از پریود هم همچنان خبری نبود که نبود. آخرش همسایه‌ها که دیدن از من خسیس بخاری بلند نمی‌شه و تست‌بخر نیستم، خودشون دست به کار شدن و همون دوستی که تازه تستش مثبت شده بود، یه دونه تست اضافی رو که دیگه نیاز نداشت آورد و بهم گفت: «جون من بیا تست کن، کشتی ما رو!» و تست کردن همان و دیدن جواب قلبی‌قلبی گوگولی‌مگولی ۲-۳ هفته روی مانیتور تست همان!

یادمه لاک نارنجی زده بودم. از دستم و تست کنار هم عکس گرفتم. بعد هم اطلاع‌رسانی به همسایه‌ها و بارداری پرخاطره‌ای که به جز دو سه هفته آخرش خیلی زود گذشت و این شد شروع داستانی که الان چند سال ازش می‌گذره و اینقدر با همه سختی‌هاش برای من شیرین بوده که در وصف نیاید.

وصله منی

آزمایش بارداری: مثبت

شامگاه

اولین باری که جواب مثبت تست بارداری رو دیدم توی موقعیت روحی خیلی بدی بودم. یکی از عزیزانم رو از دست داده بودم و توی معنی زندگی مونده بودم. فکر می‌کردم این اومدن و رفتن‌ها واسه چیه؟ همه‌ش اشک می‌ریختم و دلتنگی داشت خفه‌م می‌کرد و خوب یادمه همونطوری که گریه می‌کردم تست بارداری رو امتحان کردم و دو تا خط آبی روش سبز شد. راستش رو بخواید اینکه جواب مثبت بود عین معجزه می‌موند، چون من به خاطر مشکلاتی که توی کودکی داشتم و بعدتر توی بزرگسالی، اکثر پزشکای زنان درصد بارداریمو خیلی کم می‌دونستن. این یه نشونه بود، نبود؟! انگار یکهو یک نیروی خیلی شدید و قوی توی تنم جریان پیدا کرد و تمام اون حال بد و ناامید بودن از زندگی از وجودم رفت و من دست به شکمم گذاشتم و باورم نمی‌شد حالا یه موجودی از من درون منه.

چند سال بعد از نو باردار شدم. این بار وسط کارهای مهاجرت کردن بودیم. کلاس زبان و ترجمه مدارک و حساب کتاب اینکه دارایی‌هامون رو بفروشیم و ایمیل زدن و ایمیل گرفتن و پرس و جو و دودوتا چهارتا کردنا. بی‌احتیاطی نکرده بودم، خودمون بچه دوم رو می‌خواستیم ولی بعدش هرماه تست بارداری منفی در می‌اومد و بعد که سفرمون جدی‌تر شد، تلاش برای باردار شدن رو متوقف کردیم اما انگار بار آخر… سه ماهم تموم شده بود که متوجه شدم، اصلن شکمم پیدا نبود و من هم به همسرم نگفتم، عوضش افتادم دنبال یه راهی که بچه رو بندازم. پزشکم گفت نمیشه، و یا اگه من هم قرار بود این کار رو بکنم حتما اجازه همسر لازم بود. از دکترا که ناامید شدم افتادم روی اینترنت و سرچ کردن کارها و راه‌های سقط جنین. هر کاری و هر خوردنی که نوشته بود موقع بارداری نکنید و نخورید رو من بالعکس انجام دادم. اما بچه چهارچنگولی چسبیده بود بهم. چندبار بگم از رو پله ها پریدم خوبه؟ چند کیلو بار بلند کردم؟ چقدر زعفرون و فلان و بیسار رو جوشوندم و خوردم؟ شبا گریه می‌کردم از عذاب این کارها و تا صبح هزار بار قول می‌دادم متوقفش کنم و صبحا هنوز چشمام رو باز نکرده پای اینترنت بودم. تا اینکه یک شب موقع برگشت از کلاس زبان، همسر کم‌حرف و بی‌زبون من شروع کرد به صحبت کردن که براش همه چی توی زندگی نشونه‌ست و ایمان داره خداوند بهترین‌ها رو واسه ما می‌خواد و خودش با نشونه‌ها راه رو نشون میده. خیلی گریه کردم، طفل معصوم‌ من، خودمون برای اومدنش تصمیم گرفته بودیم و حالا که من باید نگهدارش می‌بودم کمر به کشتنش بسته بودم.

ما از ایران نرفتیم، بچه من صحیح و سلامت به دنیا اومد و من هر بار که به صورت هر دوشون نگاه می‌کنم قلبم از عشق بهشون فشرده میشه. شاید هیچکدومشون هیچوقت متوجه نشن روزی که من دوتا خط آبی روی تست بارداری رو دیدم چه حس و چه حالی داشتم، اما من هر دفعه یادش می‌افتم.

مواجهه با خود

آزمایش بارداری: مثبت

غروب

لحظاتی از زندگی هست که آدم مجبور می‌شود واقعا به خودش «نگاه» کند، آیا من آدم این عمل هستم؟ می‌توانم مسئولیت این تصمیم را با تمام عواقب معلوم و نامعلومش با موفقیت به دوش بکشم و به سرمنزل مقصود برسانم؟ اینجا همان بزنگاه معروف است، یا با اطمینان چانه‌ات را رو به خودت بالا می‌گیری و خیره توی چشم‌های خودت می‌گویی بله و یا نگاهت را می‌دزدی و سر خم می‌کنی و تمام قد برابر خودت می‌شکنی. بعد زندگی آدم به قبل و بعد از این لحظه تقسیم می‌شود.

یک ماه از مهاجرتمان می‌گذشت، سه بار اسباب‌کشی کرده بودیم بین دو شهر و هنوز چمدان‌ها کاملا باز نشده بودند. در سردترین ماه سال که دما شب‌ها به منفی چهل هم می‌رسید، هر دو گیج و نگران از آینده با سرمایه‌ای در حد صفر و در جستجوی کار در بازار کار ناآشنای کشور جدید، آخرین چیزی که ممکن بود بخواهم بارداری بود. اما ظاهرا بارداری مرا می‌خواست تا به من ثابت کند چطور می‌توانم در برابر خودم شکست بخورم.

قبل از ازدواج با ملایمت نظرم را راجع به بچه‌دار شدن گفته بودم: من بچه نمی‌خواهم! او هم با من همدل بود و سه سالی که با هم زندگی کرده بودیم در برابر سوال خانواده و دوستان در مورد بچه‌دار شدن همیشه می‌گفت هر جور که من تصمیم بگیرم با من همراه است. وقتی سر موعد مقرر، خبری از پریود نشد هیچکدام واقعا نگران نشدیم، ما جلوگیری می‌کردیم و به هر حال عوض شدن آب و هوا و اضطراب مهاجرت می‌توانست دلیل عقب افتادن باشد. اما هیچوقت دو هفته به تاخیر نمی‌افتاد! با کمی نگرانی بیبی‌چک خریدیم و با ناشی‌گری محض امتحان کردیم. به نظر می‌رسید هیچ «دو خطی» ظاهر نشد و ما هم نفسی به راحتی کشیدیم.

به رسم اینجا باید یک دکتر خانواده انتخاب می‌کردیم و اولین جلسه هم به گرفتن شرح حال عمومی و تشکیل پرونده و انجام یک سری آزمایشات برای ایجاد سابقه می‌گذرد. وقتی دکتر از من پرسید ناراحتی خاصی دارم یا نه گفتم از زمان رسیدن به این شهر معده‌درد دارم و در ضمن موعد پریودم عقب افتاده است. دکتر با برقی در چشم‌هایش گفت الان می‌توانید آزمایش ادرار بدهید و نشان خواهد داد باردار هستید یا نه. ظرف نمونه را به پرستار دادم و توی دفتر دکتر به انتظار نشستیم. به خوبی بیاد دارم که چطور با بی‌خیالی با هم صحبت می‌کردیم و کم‌کم حس اضطراب عجیبی به جانم افتاد، قلبم تند تند می‌زد و گلویم خشک شد و ناگهان احساس کردم آنچه نباید می‌شده، شده. درست در لحظه اوج اضطراب که همراه یک حس عجیب آگاهی به وقوع حادثه بود در اتاق باز شد و دکتر خندان و خوشحال اعلام کرد: «شما باردارین، تبریک میگم» آه از آن لحظه، آن لحظه حقیقتا ترسناک، تاریک، ویران‌کننده. فقط یادم می‌آید چطور از جایم پریدم و با حرارت گفتم: «نه امکان نداره، حتما اشتباه شده، در ضمن ما الان بچه نمی‌خوایم، من می‌خوام کورتاژ کنم، اصلا بچه نمی‌خوایم» دست همسرم را گرفته بودم و برای تایید همراهیش نگاهش می‌کردم. او مبهوت بود، نمی‌دانم مقهور خبر پدر شدنش بود یا مبهوت عکس‌العمل من برای مادر نشدن، سعی کرد همدلی نشان بدهد و دکتر بیچاره که لبخندش بر صورتش ماسیده بود تاکید می‌کرد که بالای نود درصد نتیجه آزمایش ادرار قابل اعتماد است و اصلا فردا می‌توانم آزمایش خون بدهم و کاملا مطمئن شویم. من خیلی نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، حالم واقعا بد بود و فقط به اینکه بی‌برو برگرد باید «بیاندازمش» فکر می‌کردم.

دهان دکتر و همسرم باز و بسته می‌شد و من سعی میکردم خودم را از غرق شدن در قیر سیاهی که داشت مرا می‌بلعید نجات دهم. محکم گفتم که می‌خواهم کورتاژ کنم. دکتر برگه آزمایش خون را به دستم داد و بعد شروع به توضیح راجع به مراکزی که سقط جنین را انجام می‌دهند کرد. «شما الان تو هفته پنجم هستی و تقریبا ده هفته وقت داری که خوب فکر کنی» من فکرهایم را کرده بودم و اصلا گوش نمی‌کردم راجع به خطرات معمول در سقط کردن چه می‌گوید. من همیشه توی ذهنم این راهکار به ظاهر ساده و کارآمد «سقط کردن بچه» را داشتم، مثل یک درمان فوری گلودرد با قرص مکیدنی یا سردرد با ژلوفن. برگه دیگری دستم داد که تویش درخواست کورتاژ بود و آدرس و تلفن سه تا کلینیک. بلند شدیم بیاییم بیرون، یک لحظه سرم گیج رفت و همسرم مرا نگه داشت، یک لحظه کوتاه عطوفتی حس نکردم، انگار با خشونت مانع افتادنم شد. دکتر گفت بهتر است با عجله تصمیم نگیرید، وقت دارید و در ضمن بچه‌ها هدیه هستند. حالم بدتر شد.

بیست و چهار ساعت بعدی را به خاطر نمی‌آورم. یادم نیست مسیر واقعا طولانی کلینیک دکتر تا خانه را چطور توی اتوبوسی که بوی آبجو و ادرار و فلز یخزده میداد طی کردیم. فردایش ما می‌دانستیم که من قطعا حامله هستم. روز بعدش تلفن را برداشتم و در حالیکه همسرم نگاهم می‌کرد شماره یکی از کلینیک‌ها را گرفتم. مسئول پذیرش بعد از شنیدن حرف‌هایم مرا چهل دقیقه منتظر گذاشت احتمالا برای اینکه منصرف شوم، نشدم و برای هفته بعد وقت گرفتم. کلینیک خیلی دور بود و ما ماشین هم نداشتیم. دقیقا سر سیاه زمستان، با هوایی که تصور مرا کاملا نسبت به سرما عوض کرده بود (سرماهای قبل از آنجا قطعا سوءتفاهم بودند) و تنهایی مطلق ما در کشور غریب، من در حال دست و پا زدن توی قیر غلیظی بودم که سرد و چسبناک می‌خواست تسلیمم کند. همسر چیزی نمی‌گفت، کلینیک و جزییات عمل را توی اینترنت جستجو می‌کرد و ساکت‌تر می‌شد. عاقبت بغض من سه روز قبل از وقت کورتاژ ترکید. سرش (سرم؟) داد زدم: «چرا هیچی نمی‌گی؟ چرا منو تنها رها کردی خودم تصمیم بگیرم؟ بار مسئولیت همه چیز این موضوع فقط رو دوش منه!» همسر به گریه افتاد: «من خیلی می‌ترسم بلایی سر «تو» بیاد، می‌فهمی؟ برام اون بچه مهم نیس، ولی اگه فقط یکی از این احتمال پنج درصد خطر جانی یا هر جور خطر دیگه برات اتفاق بیفته من چکار کنم؟ من اصلا بدون تو چه کار کنم؟ من می‌میرم، نابود می‌شم، می‌فهمی؟»

هر دو گریه می‌کردیم، عاقبت بعد از آن چند روز سیاه همدیگر را بغل کردیم. «بیا نگهش داریم، می‌دونم همه سختیش با تو می‌شه ولی من باهاتم، من عاشقتم بیا بسپریم خودمونو به سرنوشت، شاید یه چیز خوبی توش باشه، من نمی‌خوام کوچکترین بلایی سرت بیاد». این شد که زنگ زدم به کلینیک، این بار اصلا منتظرم نگذاشتند و با خوشحالی و کلی آرزوهای خوب، وقت کورتاژ را کنسل کردند. همسر بعدتر به من گفت بعد از اینکه بیبی‌چک را توی سطل آشغال انداخته بودم آنرا دوباره چک کرده بوده و «خط دوم» کمرنگی دیده بوده ولی به من نگفته با این تصور که شاید واقعا اشتباه باشد. قیر سیاه تسلیمم کرد یا تصور بدبخت شدن همسرم بخاطر بلایی که ممکن بود سرم بیاید، به هر حال الان دخترکی سه ساله هر صبح زود بیدارم می‌کند تا یادم برود هر آنچه قبلا در زندگیم بر آن تسلط و اراده داشتم.

تناقض!

آزمایش بارداری: مثبت

عصر

من بارها به بچه‌دار شدن فکر کرده‌ام، دلم خواسته که بچه داشته باشم و گاهی با دختر یا پسر نداشته‌ام نیز رویا بافته‌ام که چه می‌کنیم و کجا می‌رویم. برایشان اسم هم انتخاب کرده‌ام و اسم‌هایشان هم چند وقت یک بار عوض می‌شوند. برایشان دانشگاه و شغل نیز  متصور می‌شوم. حتی گاهی به اختلافاتمان نیز فکر می‌کنم و برایش راه حل هم پیدا می‌کنم. اما این یک روی داستان است، روی دیگر داستان این است که من به شدت مراقبم که بچه‌دار نشوم و اگر روزی به هر دلیلی باردار شدم و با جواب مثبت بارداری مواجه شدم، با یک احساس دوگانه بچه را سقط می‌کنم.

شاید در نگاه اول تصمیم خودخواهانه‌ای باشد، زنی که برای پیشرفت خودش، حاضر می‌شود جان انسانی را که آن را به وجود آورده‌ است بگیرد، اما به نظرم این تصمیم خودخواهانه نیست. وقتی در شرایط اجتماعی که در آن زندگی می‌کنیم  بچه‌داری امری زنانه است و با هل دادن بهشت زیر پای زنان، زن را مجبور می کنند که از لحظه تولد تا مرگ کودک همه‌ مسئولیت بچه را قبول کند و نهایت کمکی که پدر بچه می‌کند تامین هزینه‌ها است، دیگر این تصمیم  خودخواهانه نیست بلکه تصمیمی شخصی و در جهت پیشرفت فرد دیگری است.

من در جغرافیاهای دیگر زندگی نکردم، اما در ایران اغلب مادر باید از موقعیت‌های شغلی و تحصیلی خود بگذرد تا به گسترش نسل بپردازد و این گذشتن با چاشنی مهربانی، گذشت و عطوفت، بخشی از خصوصیات رفتاری و ژنتیک زنان تلقی می‌شود و مادر شدن به مثابه تطهیر شدن از بدی و پلیدی است، و اگر زنی خلاف این الگو عمل کند از طرف جامعه قضاوت می‌شود.

من درک می‌کنم که پس از خواندن متن من، سوالات بسیاری به وجود می‌آید مثل «پس دیگران چه می‌کنند؟» یا «چگونه نسل بشر تاکنون ادامه یافته است؟»… من پاسخی برای این سوالات ندارم و البته این به این معنی نیست که این سوالات پاسخی ندارند.

خدایا خانه‌ات آباد

آزمایش بارداری: مثبت

بعد از ظهر

چند ماهی از ازدواجمان نگذشته بود که پرس و جو و کنجکاوی اطرافیان شروع شد: «هنوز حامله نشدی؟ پیش دکتر نرفتی؟ بچه اول خیلی مهم است نباید پشت گوشت بیاندازی.» مادرشوهر در انتظار بود که خبر آمدن اولین نوه اش را به پدرشوهر بدهد. پدرشوهر مثل بقیه پدرهای آن زمان عقیده داشت که «اوشاخ سیز آرواد، اودونونا بنزر، آت سوبایا یانسین بلکی ایستی سی ائوی قیزدیرا / زن نازا شبیه هیزم بخاری است. بیندازش داخل بخاری بسوزد، شاید گرمایش خانه را گرم کند.» مادربزرگم بیش از همه نگران بود و می‌گفت: «مرد هراندازه هم زنش را دوست داشته باشد، تحت تاثیر سخنان بزرگترها قرار می‌گیرد. مردها هم پدر شدن را خیلی دوست دارند. باید هرچه زودتر حامله شوی تا دهان همه را ببندی.» اما من دلم می‌خواست که سه یا چهار سال صبر کنم. اگر کارم به جدایی کشید موجب بدبختی کودکی معصوم نشوم.

روزی از روزهای سرد زمستانی به شدت سرماخورده و همراه همسر به دکتر عمومی مراجعه کردم. نگاهی به چهره‌ام انداخت و گفت: «شما سرما نخورده‌اید. پیش پزشک زنان بروید تا تست حاملگی بگیرند.» با دلخوری از مطب دکتر بیرون آمدیم. این دیگر چه دکتری است؟ نمی‌تواند بیماری را تشخیص دهد. سرفه و حالت تهوع من چه ربطی به حاملگی دارد؟… بالاخره پیش پزشک زنان و زایمان رفتیم و پس از آزمایش ادرار گفتند که  دو روز دیگر نتیجه را خواهند گفت. بی‌خیال به خانه برگشتیم. دو روز دیگر برای گرفتن نتیجه آزمایش مراجعه کردم. جواب مثبت بود. با حالی پریشان خود را به خانه رساندم. گریه امانم را بریده بود. آخر من که خودم از زندگی خسته‌ام، من که خودم در کوره راه این زندگی وامانده‌ام، به چه حقی سبب به وجود آمدن انسانی دیگر شده‌ام؟

با دلی اندوهگین به خواهرم زنگ زده و حاملگی و قصد سقط جنین را به او خبر دادم. از شنیدن خبر بسیار خوشحال شد و گفت: «این نوزاد هدیه‌ای‌ست که خدا برای دل تنهای تو داده است. داخل شکم تو موجودی نفس می‌کشد که در آیند‌ای بسیار نزدیک همه دار و ندارت خواهد شد. بگذار زنده بماند.» خواهرم از من خواست که خوب فکرهایم را بکنم. گریستم و دیدم که این اشک‌های بیچاره‌تر از من، بجز سرخ کردن چشمانم، کاری از دستشان برنمی‌آید. دست و صورتم را شستم و داخل آینه سرتاپایم را تماشا کردم. اکنون این موجودی که داخل این شکم است، به چه شکل و اندازه‌ای است؟ یک لحظه به یاد مادربزرگم افتادم که هنگامی که نخود پاک می‌کرد، دانه‌هایی را برمی‌داشت و برایش با یک تکه پارچه بسیار کوچک روسری درست می‌کرد و با خودکار سیاه دو تا نقطه به عنوان چشم می‌گذاشت و دست من و دخترعمو می‌داد و می‌گفت: «این هم نی‌نی‌های شما. شماها هم یک زمانی داخل شکم مادرتان این شکلی بودید.» بی‌اختیار خنده‌ام گرفت. یعنی داخل شکم من هم یک دانه نخود هست؟ یعنی دارم مادر این نخودی واقعی می‌شوم؟ با خودم تکرار کردم «مادر، مادر، مادر» چه کلمۀ قشنگی! این نخود مرا مادر صدا خواهد کرد. چشمانم برقی زد و با شادی به طرف یخچال رفتم. گرسنه بودم و باید چیزی می‌خوردم. هم خودم جان می‌گرفتم و هم این نخود. راستی تا به دنیا آمدن نوزاد ته دلم اسمش را نخودی گذاشتم.

بله دوستان، من آن روز هنگام اذان مغرب،  دست دعا به آسمان برده و گفتم: «ای خدا خانه‌ات آباد.»

هزاران هزار زن…

آزمایش بارداری: مثبت

نیمروز

کلی برنامه برای زندگی‌ام داشتم، کلی کارهای نکرده، کلی رویا، کلی جاهای ندیده، کلی آرزو، کلی تجربه… وجود یک موجود دیگر، طبعاً برایم غیر قابل پیش‌بینی بود و دست و پاگیر و آزاردهنده… و بسیار غیرمنتظره و حتی اذیت‌کننده. بله، اذیت‌کننده بود… حتی تصورش هم اذیتم می‌کرد. اصلاً تصورش برایم عجیب بود. مگر می‌شد؟ مگر می‌شد من مادر شوم؟ تا اسم مادر شدن می‌آمد کلی صفات ریز و درشت جلوی چشمانم سبز می‌شد: فداکاری، ایثار، محبت، عشق، ازخودگذشتگی، ازخودگذشتگی، ازخودگذشتگی… صفت‌هایی که فرسنگ‌ها از من دور بود. دورِ دورِ دور. از منِ من. حالا مگر می‌شد؟ نه… این امکان‌پذیر نبود… اصلاً امکان‌پذیر نبود.

 تجربه‌ بارداری من شاید مثل بیشتر ‌زن‌ها با اولین «عُق» همراه بود. اینکه تمام محتویات غذایی که خورده بودم را بالا آوردم. به حساب خودم مسموم شده بودم. و فردایش… و پس فردایش… و این بالا آوردن‌ها بعد از چند روز که تکرار شد با یک تست بارداری مشخص شد که مسمومیت نیست و چیز دیگری‌ست. چیز عجیبی به نام «بارداری». نمی‌دانستم آن لحظه که تست بارداری داشت کم‌کم سبز می‌شد و من همان‌طور روی توالت فرنگی با یک دست زیر چانه نشسته بودم، و سبز شد… سبز … نمی‌دانستم باید گریه می‌کردم یا می‌خندیدم. نمی‌دانستم باید خوشحال می‌شدم، یا غمگین… اصلاً موضوع برایم مثل یک شوخی می‌آمد… آنقدر برایم عجیب و دور از ذهن بود.

دو سه ماه اول بارداری با آن شوک و حالت تهوع، فقط بیماری بود، دل و روده‌ام بود که هر روز صبح به صبح کنده می‌شد، سِرُم بود، دکتر بود، بیمارستان بود… هیچ حسی نبود. انگار وسط یک بازی به زور پرتاب شده باشی، انگار دستت را گرفته باشند و گفته باشند «حالا بیا تو هم بازی کن» و تو حتی قواعد آن بازی را ندانی و فقط نگاه کنی و به هزاران هزار زنی فکر کنی که در طول تاریخ این تجربه را بارها و بارها و بارها از سر گذرانده‌اند و این دلگرمت کند. و صبح به صبح وقتی بالا می‌آوری به این فکر کنی که تو تنها زنی نبودی و نیستی که این تجربه را از سر می‌گذرانی.

 طبیعتاً سخت بود. بعد کم کم به آن موجود درونت عادت می‌کنی، به تکان‌هایش، به هر لحظه رشد کردنش… و کم کم عاشق می‌شوی… و تمام آن صفات برایت متبلور می‌شود.

هنوز اگر کسی بپرسد عجیب‌ترین اتفاق زندگی‌ات چیست؟ بدون شک و بدون مکث خواهم گفت‌ «بارداری… زایمان… مادرانگی…»

قلبِ به تو

آزمایش بارداری: مثبت

پیش از ظهر

به نظر خودمون می‌دونستیم باید چکار کنیم: طریقه‌ مصرف قرص ضد بارداری به صورت اورژانسی رو یاد گرفته بودیم. اینکه دوتا قرص به فاصله‌ هر دوازده ساعت بخورم. اما نمی‌دونستیم در واقعیت قراره چه اتفاقی رخ بده: از یک ساعت بعد از قرص حالت تهوع بسیار شدیدی گرفتم و تا سی و شش ساعت در حال تلوتلو خوردن بودم. بار اولی بود که از قرص اورژانسی استفاده کرده بودیم. چند ماه بعد که برای بار دوم از این روش استفاده کردیم، معده‌ام دوام نیاورده بود و کل محتویاتش رو بیرون ریخته بود. یک بار. دوبار. چندبار. تخمین زده بودیم که از زمان جذب قرص گذشته. نگذشته بود.

پریودم عقب افتاده بود. فکر کردیم شاید بد نباشه یه تست بدیم. هر دو نفرمون خندیده بودیم که ممکن که نیست گند بزرگی زده باشیم و سعی کرده بودیم به اون خارشک پشت مغزمون اعتنا نکنیم. جواب تست که اومد، منتظر بودیم دری باز شه و بهمون بگن اشتباه شده. یک نفر توی صورتمون بادکنک بترکونه و بگه بینگو یا یکی روی شونه‌هامون بزنه و بهمون دوربین مخفی رو نشون بده. دو نفرمون نوجوان بودیم و نمی‌دونستیم حالا باید چکار کنیم. بدتر از اون هم، اولین افرادی در بین دوستانمون بودیم که در چنین مخمصه‌ای افتاده بودیم. روزها با التهاب شروع به رد شدن کردن و من، با تعجب انگشت‌هام رو چند سانت پایین‌تر از نافم گذاشتم.

دوست داشتم دوستش داشته باشم. دوست داشتم چشم‌هام رو شب‌ها قبل از خواب ببندم و دست‌هام رو روی پوستی بذارم که می‌دونستم اون داره کمی پایین‌تر قد می‌کشه و جا باز می‌کنه. وقت نداشتم اما. زمان جلوتر از من می‌دوید. اون زودتر از توان من بزرگ می‌شد و من نمی‌تونستم همپاش حرکت کنم. هر میلیمتری که می‌فهمیدم رشد کرده، بدنم جایگاه معجزه می‌شد و من تنهاتر می‌شدم. حضورش، بین «ما» فاصله انداخته بود. قبل از اون من و میم زوج خوبی بودیم. حالا بینمون یک دره فاصله افتاده بود. دره‌ای در بطن من.

چند شب قبل از اینکه از بدنم جدا شه، از میم پرسیدم دوستش داری؟ بهش فکر می‌کنی؟ شوکه شد. برای اون اتفاق ناخوشایندی بود که رخ داده بود و باید زودتر به جهان امن سابق برمی‌گشت. مکث کرد. نگفت آره. نگفت نه. بعدها بارها ازش پرسیدم بهش فکر می‌کنی؟ برات مهم هست حالا اگر بود چند وقتش بود؟ هیچ وقت فکر نکرده بود. هورمون‌ها اما تن من رو بمباران کردند. من سعی کردم فراموش کنم و خوابش رو می‌دیدم و توی خواب سقط می‌کردم و هر ماه جنین کامل‌تر بود. من بهش فکر نمی‌کردم و بچه‌هایی رو در سطح شهر می‌دیدم که جنین مرده نبودند. قد و بالا داشتند و می‌شد باهاشون بازی کرد. هورمون‌ها این وقت‌ها بی‌تاب‌ترم می‌کردند و من به زمان پناه می‌بردم.

می‌دونم که پسر بود. خواب دیده بودم.