مشاطه تا به روی تو زلف دوتا نهاد

«آرایش: مسئله‌ای شخصی یا اجتماعی»

سحرگاه

چهارده پانزده ساله بودم که توجهم به «آرایش» جلب شد. مامان هنوز بعضی از لوازم آرایش زمان عروسی‌اش را داشت، رژلب و مداد و سایه و رژگونه که از دست من و برادرم جان سالم به در برده بودند به نظرم وسوسه‌برانگیز می‌آمدند. مامان به طور کلی اهل آرایش نبود و به خصوص جو خاص بیست و پنج سال پیش عدم تمایلش را به حتی استفاده از ماتیک کمرنگ خالی، تشدید می‌کرد. بالطبع من الگویی نداشتم جز ویدیوکلیپ‌های رایج آن زمان که دو سه ماه یک بار این ور و آن ور می‌دیدم. گهگاهی در خانه و البته در جشن تولد دوستان و عروسی‌ها، ناشیانه آرایشی می‌کردم و از این که نگاه‌ها را به خودم جلب می‌کردم راضی و خرسند می‌شدم. مامان نه منعم می‌کرد نه راهنمایی برای بهتر شدن نتیجه کارم.

گذشت و گذشت و به مرور زمان و به مدد دسترسی آزادتر به رسانه‌های جمعی، مهارتم به اندازه‌ای شد که کار آرایشگاه را هم قبول نداشتم. کم کم از غلظت آرایشم کاسته شد تا به مختصر ته رنگی در چشم و لب بسنده کردم. سال‌های قبل از مهاجرت همیشه سر کار و بیرون از خانه آن مختصر ته رنگ را داشتم. به خودم احساس بهتری می‌داد و ظاهرا به دیگران هم احساسی از اهمیت دادنم به سر و وضع و مرتب بودنم القا می‌کرد. با این حال در مهمانی و مجالس آرایش بیشتری داشتم و البته که اصلا تن به درست کردن مو به دست آرایشگر نمی‌دادم.

این چند وقتی که از ایران خارج شدم دیگر همان ته رنگ را هم ندارم. به نظر خودم تمیز و مرتب هستم و قیافه‌ام اینجا بدون آرایش کاملا طبیعی و مقبول است بر عکس آنجا که اگر آرایش نداشتی راجع به آدم ظن به شلختگی یا مریضی می‌بردند. اینجا هر روز آدم‌هایی را می‌بینم که از صفر مطلق تا نهایت اکمل آرایش صورت و مو دارند. به نظرم اینجا آدم‌ها بیشتر به حس و حال خودشان رجوع می‌کنند تا نظر دیگران و البته بعضی پروتکل‌های شغلی هم ایجاب می‌کند چقدر باید آرایش داشت. به هر حال صنعت عظیم تولید و اعمال آرایش آنقدر بزرگ و گسترده هست که بتواند نیازی را که شاید واقعا خیلی هم «نیاز» نباشد بعنوان «باید» و «نباید» برای انبوه مشتریان بالقوه تعریف کند و جا بیاندازد و صد البته که فرهنگ هر کشوری برای این امر، تعیین‌کننده است.