فندق عزیز من

آزمایش بارداری: مثبت

نیمه‌شب

تب دارم. تمام بدنم کهیر زده است. لوزه هایم به اندازه دوتا توپ تنیس باد کرده‌اند. برگه مرخصی را می‌گذارم روی میز مدیرم و بدون اینکه منتظر تایید بشوم میایم بیرون. انگار اوریون و سرخک را با هم گرفته باشم. زنگ می‌زنم به مادرم. می‌گوید که چنین چیزی امکان ندارد، تو قبلا گرفته‌ای. بدنت ایمن است. تاکسی دربست می‌گیرم. رو صندلی عقب دراز می‌کشم . این کارهای مدارک واکسیناسیون و رفتن به انیستیتو پاستور تجریش کم بود حالا مریض هم شدم و باز باید مرخصی بگیرم. ده روز دیگر هم که مصاحبه سفارت داریم و باز مرخصی‌ام. خدا کند ویزا را یک جا بدهند من هم استعفایم را بنویسم بیایم بیرون. خلاص.

 از تاکسی پیاده می‌شوم و جسد وار خودم را می‌کشم تا اتاق خواب. می‌خوابم. در خوابم صدای خنده می‌آید. قهقهه‌های از ته دل. توی تاریکی ذهنم دنبال همسرم می‌گردم. پیداش می‌کنم با صورت خندان برمی‌گردد. من را که می‌بیند چشمانش گرد می‌شود. خنده‌اش خشک می‌شود… از خواب می‌پرم. موبایلم را برمی‌دارم تا به او پیغام بدهم یک کم زنجبیل برایم بگیرد. به اشتباه می‌زنم روی اپلیکیشن مربوط به پیگیری زمان خونریزی ماهیانه. عدد شصت و چهار روی صفحه دیده می‌شود. باورم نمی‌شود که من بیشتر از سی روز است که عقب افتاده‌ام. نه اینکه تخمدانهایم منظم باشند، نه. آنها هم یک جفت  تخمدان بی‌برنامه هستند مثل خودم. اما سی روز دیگر خیلی زیاد است. می‌نشینم به حساب کردن. به همسرم پیغام می‌دهم: یک بیبی‌چک بگیر.

تا ساعت شش عصر که از سرکار برگردد فقط عدد ۶۴ جلوی چشمم رژه می‌رود. به هیچ چیز نمی‌توانم فکر کنم. شب با هم در این مورد صحبت نمی‌کنیم. صحبت کردن در مورد موضوعی که قطعیت ندارد رویابافی است. ما آدم‌های رویابافی نیستیم. ما هر دو همیشه در واقعیت زندگی می‌کنیم.

توی خوابم صدای خنده می‌آید. قهقهه‌های از ته دل. توی تاریکی ذهنم دنبال همسرم می‌گردم. پیدایش می‌کنم با صورت خندان برمی‌گردد. بغلش یک بقچه سفید است. من را که می‌بیند چشمانش گرد می‌شود. خنده‌اش خشک می‌شود. در چشم‌هایش وحشت جای خنده را می‌گیرد. از خواب می‌پرم. موبایلم را برمی‌دارم ساعت چهار صبح است. بهترین زمان برای تست.

ده دقیقه بعد من دارم به دو خط صورتی نگاه می‌کنم. صدها تصویر تو مغزم جان می‌گیرند. یک دست کوچولو. یک لپ کوچولو. قیافه مامان وقتی بهش خبر را بدهم. فندق کوچک من. به خودم یادآوری می‌کنم که آدم رویابافی نیستم و نباید باشم . به کهیرهای روی دستم خیره می‌شوم. صفحه گوگل را باز می‌کنم و تایپ می‌کنم: MMR Vaccin and pregnancy

دوساعت و نیم بعد از دستشویی خارج می‌شوم. رد اشک روی صورتم خشک شده است. روی تخت دراز می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. تصمیمم را گرفته‌ام. الان پنج هفته‌‌اش است. اندازه یک فندق است. به خودم نهیب می‌زنم که به فندق فکر نکن. الان یک لخته خون است. لخته خونی که شاید هیچ وقت دریچه‌های قلبش تشکیل نشود. ده درصد خیلی زیاد است. هنوز که به او دل نبسته‌ام و حسش نکردم کار راحت‌تر خواهد بود. ساعتم را برای نه صبح کوک می‌کنم تا به دکترم زنگ بزنم و ببینم آیا کورتاژ انجام می‌دهد یا باید از ناصرخسرو قرص تهیه کنیم.

از خستگی تقریبا بیهوش می‌شوم. توی رویایم صدای خنده می‌آید. قهقهه‌های از ته دل. تو تاریکی ذهنم دنبال همسرم می‌گردم. پیداش میکنم با صورت خندان برمی‌گردد. بغلش یک بقچه سفید است. صورت گرد توی قنداق مرا که می‌بیند چشمانش گرد می‌شود. می‌خندد و دست‌های کوچکش را به سمتم دراز می‌کند. دخترم را بغل می‌کنم و من هم می‌خندم. فندق عزیز من.