وصله منی

آزمایش بارداری: مثبت

شامگاه

اولین باری که جواب مثبت تست بارداری رو دیدم توی موقعیت روحی خیلی بدی بودم. یکی از عزیزانم رو از دست داده بودم و توی معنی زندگی مونده بودم. فکر می‌کردم این اومدن و رفتن‌ها واسه چیه؟ همه‌ش اشک می‌ریختم و دلتنگی داشت خفه‌م می‌کرد و خوب یادمه همونطوری که گریه می‌کردم تست بارداری رو امتحان کردم و دو تا خط آبی روش سبز شد. راستش رو بخواید اینکه جواب مثبت بود عین معجزه می‌موند، چون من به خاطر مشکلاتی که توی کودکی داشتم و بعدتر توی بزرگسالی، اکثر پزشکای زنان درصد بارداریمو خیلی کم می‌دونستن. این یه نشونه بود، نبود؟! انگار یکهو یک نیروی خیلی شدید و قوی توی تنم جریان پیدا کرد و تمام اون حال بد و ناامید بودن از زندگی از وجودم رفت و من دست به شکمم گذاشتم و باورم نمی‌شد حالا یه موجودی از من درون منه.

چند سال بعد از نو باردار شدم. این بار وسط کارهای مهاجرت کردن بودیم. کلاس زبان و ترجمه مدارک و حساب کتاب اینکه دارایی‌هامون رو بفروشیم و ایمیل زدن و ایمیل گرفتن و پرس و جو و دودوتا چهارتا کردنا. بی‌احتیاطی نکرده بودم، خودمون بچه دوم رو می‌خواستیم ولی بعدش هرماه تست بارداری منفی در می‌اومد و بعد که سفرمون جدی‌تر شد، تلاش برای باردار شدن رو متوقف کردیم اما انگار بار آخر… سه ماهم تموم شده بود که متوجه شدم، اصلن شکمم پیدا نبود و من هم به همسرم نگفتم، عوضش افتادم دنبال یه راهی که بچه رو بندازم. پزشکم گفت نمیشه، و یا اگه من هم قرار بود این کار رو بکنم حتما اجازه همسر لازم بود. از دکترا که ناامید شدم افتادم روی اینترنت و سرچ کردن کارها و راه‌های سقط جنین. هر کاری و هر خوردنی که نوشته بود موقع بارداری نکنید و نخورید رو من بالعکس انجام دادم. اما بچه چهارچنگولی چسبیده بود بهم. چندبار بگم از رو پله ها پریدم خوبه؟ چند کیلو بار بلند کردم؟ چقدر زعفرون و فلان و بیسار رو جوشوندم و خوردم؟ شبا گریه می‌کردم از عذاب این کارها و تا صبح هزار بار قول می‌دادم متوقفش کنم و صبحا هنوز چشمام رو باز نکرده پای اینترنت بودم. تا اینکه یک شب موقع برگشت از کلاس زبان، همسر کم‌حرف و بی‌زبون من شروع کرد به صحبت کردن که براش همه چی توی زندگی نشونه‌ست و ایمان داره خداوند بهترین‌ها رو واسه ما می‌خواد و خودش با نشونه‌ها راه رو نشون میده. خیلی گریه کردم، طفل معصوم‌ من، خودمون برای اومدنش تصمیم گرفته بودیم و حالا که من باید نگهدارش می‌بودم کمر به کشتنش بسته بودم.

ما از ایران نرفتیم، بچه من صحیح و سلامت به دنیا اومد و من هر بار که به صورت هر دوشون نگاه می‌کنم قلبم از عشق بهشون فشرده میشه. شاید هیچکدومشون هیچوقت متوجه نشن روزی که من دوتا خط آبی روی تست بارداری رو دیدم چه حس و چه حالی داشتم، اما من هر دفعه یادش می‌افتم.