مواجهه با خود

آزمایش بارداری: مثبت

غروب

لحظاتی از زندگی هست که آدم مجبور می‌شود واقعا به خودش «نگاه» کند، آیا من آدم این عمل هستم؟ می‌توانم مسئولیت این تصمیم را با تمام عواقب معلوم و نامعلومش با موفقیت به دوش بکشم و به سرمنزل مقصود برسانم؟ اینجا همان بزنگاه معروف است، یا با اطمینان چانه‌ات را رو به خودت بالا می‌گیری و خیره توی چشم‌های خودت می‌گویی بله و یا نگاهت را می‌دزدی و سر خم می‌کنی و تمام قد برابر خودت می‌شکنی. بعد زندگی آدم به قبل و بعد از این لحظه تقسیم می‌شود.

یک ماه از مهاجرتمان می‌گذشت، سه بار اسباب‌کشی کرده بودیم بین دو شهر و هنوز چمدان‌ها کاملا باز نشده بودند. در سردترین ماه سال که دما شب‌ها به منفی چهل هم می‌رسید، هر دو گیج و نگران از آینده با سرمایه‌ای در حد صفر و در جستجوی کار در بازار کار ناآشنای کشور جدید، آخرین چیزی که ممکن بود بخواهم بارداری بود. اما ظاهرا بارداری مرا می‌خواست تا به من ثابت کند چطور می‌توانم در برابر خودم شکست بخورم.

قبل از ازدواج با ملایمت نظرم را راجع به بچه‌دار شدن گفته بودم: من بچه نمی‌خواهم! او هم با من همدل بود و سه سالی که با هم زندگی کرده بودیم در برابر سوال خانواده و دوستان در مورد بچه‌دار شدن همیشه می‌گفت هر جور که من تصمیم بگیرم با من همراه است. وقتی سر موعد مقرر، خبری از پریود نشد هیچکدام واقعا نگران نشدیم، ما جلوگیری می‌کردیم و به هر حال عوض شدن آب و هوا و اضطراب مهاجرت می‌توانست دلیل عقب افتادن باشد. اما هیچوقت دو هفته به تاخیر نمی‌افتاد! با کمی نگرانی بیبی‌چک خریدیم و با ناشی‌گری محض امتحان کردیم. به نظر می‌رسید هیچ «دو خطی» ظاهر نشد و ما هم نفسی به راحتی کشیدیم.

به رسم اینجا باید یک دکتر خانواده انتخاب می‌کردیم و اولین جلسه هم به گرفتن شرح حال عمومی و تشکیل پرونده و انجام یک سری آزمایشات برای ایجاد سابقه می‌گذرد. وقتی دکتر از من پرسید ناراحتی خاصی دارم یا نه گفتم از زمان رسیدن به این شهر معده‌درد دارم و در ضمن موعد پریودم عقب افتاده است. دکتر با برقی در چشم‌هایش گفت الان می‌توانید آزمایش ادرار بدهید و نشان خواهد داد باردار هستید یا نه. ظرف نمونه را به پرستار دادم و توی دفتر دکتر به انتظار نشستیم. به خوبی بیاد دارم که چطور با بی‌خیالی با هم صحبت می‌کردیم و کم‌کم حس اضطراب عجیبی به جانم افتاد، قلبم تند تند می‌زد و گلویم خشک شد و ناگهان احساس کردم آنچه نباید می‌شده، شده. درست در لحظه اوج اضطراب که همراه یک حس عجیب آگاهی به وقوع حادثه بود در اتاق باز شد و دکتر خندان و خوشحال اعلام کرد: «شما باردارین، تبریک میگم» آه از آن لحظه، آن لحظه حقیقتا ترسناک، تاریک، ویران‌کننده. فقط یادم می‌آید چطور از جایم پریدم و با حرارت گفتم: «نه امکان نداره، حتما اشتباه شده، در ضمن ما الان بچه نمی‌خوایم، من می‌خوام کورتاژ کنم، اصلا بچه نمی‌خوایم» دست همسرم را گرفته بودم و برای تایید همراهیش نگاهش می‌کردم. او مبهوت بود، نمی‌دانم مقهور خبر پدر شدنش بود یا مبهوت عکس‌العمل من برای مادر نشدن، سعی کرد همدلی نشان بدهد و دکتر بیچاره که لبخندش بر صورتش ماسیده بود تاکید می‌کرد که بالای نود درصد نتیجه آزمایش ادرار قابل اعتماد است و اصلا فردا می‌توانم آزمایش خون بدهم و کاملا مطمئن شویم. من خیلی نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، حالم واقعا بد بود و فقط به اینکه بی‌برو برگرد باید «بیاندازمش» فکر می‌کردم.

دهان دکتر و همسرم باز و بسته می‌شد و من سعی میکردم خودم را از غرق شدن در قیر سیاهی که داشت مرا می‌بلعید نجات دهم. محکم گفتم که می‌خواهم کورتاژ کنم. دکتر برگه آزمایش خون را به دستم داد و بعد شروع به توضیح راجع به مراکزی که سقط جنین را انجام می‌دهند کرد. «شما الان تو هفته پنجم هستی و تقریبا ده هفته وقت داری که خوب فکر کنی» من فکرهایم را کرده بودم و اصلا گوش نمی‌کردم راجع به خطرات معمول در سقط کردن چه می‌گوید. من همیشه توی ذهنم این راهکار به ظاهر ساده و کارآمد «سقط کردن بچه» را داشتم، مثل یک درمان فوری گلودرد با قرص مکیدنی یا سردرد با ژلوفن. برگه دیگری دستم داد که تویش درخواست کورتاژ بود و آدرس و تلفن سه تا کلینیک. بلند شدیم بیاییم بیرون، یک لحظه سرم گیج رفت و همسرم مرا نگه داشت، یک لحظه کوتاه عطوفتی حس نکردم، انگار با خشونت مانع افتادنم شد. دکتر گفت بهتر است با عجله تصمیم نگیرید، وقت دارید و در ضمن بچه‌ها هدیه هستند. حالم بدتر شد.

بیست و چهار ساعت بعدی را به خاطر نمی‌آورم. یادم نیست مسیر واقعا طولانی کلینیک دکتر تا خانه را چطور توی اتوبوسی که بوی آبجو و ادرار و فلز یخزده میداد طی کردیم. فردایش ما می‌دانستیم که من قطعا حامله هستم. روز بعدش تلفن را برداشتم و در حالیکه همسرم نگاهم می‌کرد شماره یکی از کلینیک‌ها را گرفتم. مسئول پذیرش بعد از شنیدن حرف‌هایم مرا چهل دقیقه منتظر گذاشت احتمالا برای اینکه منصرف شوم، نشدم و برای هفته بعد وقت گرفتم. کلینیک خیلی دور بود و ما ماشین هم نداشتیم. دقیقا سر سیاه زمستان، با هوایی که تصور مرا کاملا نسبت به سرما عوض کرده بود (سرماهای قبل از آنجا قطعا سوءتفاهم بودند) و تنهایی مطلق ما در کشور غریب، من در حال دست و پا زدن توی قیر غلیظی بودم که سرد و چسبناک می‌خواست تسلیمم کند. همسر چیزی نمی‌گفت، کلینیک و جزییات عمل را توی اینترنت جستجو می‌کرد و ساکت‌تر می‌شد. عاقبت بغض من سه روز قبل از وقت کورتاژ ترکید. سرش (سرم؟) داد زدم: «چرا هیچی نمی‌گی؟ چرا منو تنها رها کردی خودم تصمیم بگیرم؟ بار مسئولیت همه چیز این موضوع فقط رو دوش منه!» همسر به گریه افتاد: «من خیلی می‌ترسم بلایی سر «تو» بیاد، می‌فهمی؟ برام اون بچه مهم نیس، ولی اگه فقط یکی از این احتمال پنج درصد خطر جانی یا هر جور خطر دیگه برات اتفاق بیفته من چکار کنم؟ من اصلا بدون تو چه کار کنم؟ من می‌میرم، نابود می‌شم، می‌فهمی؟»

هر دو گریه می‌کردیم، عاقبت بعد از آن چند روز سیاه همدیگر را بغل کردیم. «بیا نگهش داریم، می‌دونم همه سختیش با تو می‌شه ولی من باهاتم، من عاشقتم بیا بسپریم خودمونو به سرنوشت، شاید یه چیز خوبی توش باشه، من نمی‌خوام کوچکترین بلایی سرت بیاد». این شد که زنگ زدم به کلینیک، این بار اصلا منتظرم نگذاشتند و با خوشحالی و کلی آرزوهای خوب، وقت کورتاژ را کنسل کردند. همسر بعدتر به من گفت بعد از اینکه بیبی‌چک را توی سطل آشغال انداخته بودم آنرا دوباره چک کرده بوده و «خط دوم» کمرنگی دیده بوده ولی به من نگفته با این تصور که شاید واقعا اشتباه باشد. قیر سیاه تسلیمم کرد یا تصور بدبخت شدن همسرم بخاطر بلایی که ممکن بود سرم بیاید، به هر حال الان دخترکی سه ساله هر صبح زود بیدارم می‌کند تا یادم برود هر آنچه قبلا در زندگیم بر آن تسلط و اراده داشتم.