خدایا خانه‌ات آباد

آزمایش بارداری: مثبت

بعد از ظهر

چند ماهی از ازدواجمان نگذشته بود که پرس و جو و کنجکاوی اطرافیان شروع شد: «هنوز حامله نشدی؟ پیش دکتر نرفتی؟ بچه اول خیلی مهم است نباید پشت گوشت بیاندازی.» مادرشوهر در انتظار بود که خبر آمدن اولین نوه اش را به پدرشوهر بدهد. پدرشوهر مثل بقیه پدرهای آن زمان عقیده داشت که «اوشاخ سیز آرواد، اودونونا بنزر، آت سوبایا یانسین بلکی ایستی سی ائوی قیزدیرا / زن نازا شبیه هیزم بخاری است. بیندازش داخل بخاری بسوزد، شاید گرمایش خانه را گرم کند.» مادربزرگم بیش از همه نگران بود و می‌گفت: «مرد هراندازه هم زنش را دوست داشته باشد، تحت تاثیر سخنان بزرگترها قرار می‌گیرد. مردها هم پدر شدن را خیلی دوست دارند. باید هرچه زودتر حامله شوی تا دهان همه را ببندی.» اما من دلم می‌خواست که سه یا چهار سال صبر کنم. اگر کارم به جدایی کشید موجب بدبختی کودکی معصوم نشوم.

روزی از روزهای سرد زمستانی به شدت سرماخورده و همراه همسر به دکتر عمومی مراجعه کردم. نگاهی به چهره‌ام انداخت و گفت: «شما سرما نخورده‌اید. پیش پزشک زنان بروید تا تست حاملگی بگیرند.» با دلخوری از مطب دکتر بیرون آمدیم. این دیگر چه دکتری است؟ نمی‌تواند بیماری را تشخیص دهد. سرفه و حالت تهوع من چه ربطی به حاملگی دارد؟… بالاخره پیش پزشک زنان و زایمان رفتیم و پس از آزمایش ادرار گفتند که  دو روز دیگر نتیجه را خواهند گفت. بی‌خیال به خانه برگشتیم. دو روز دیگر برای گرفتن نتیجه آزمایش مراجعه کردم. جواب مثبت بود. با حالی پریشان خود را به خانه رساندم. گریه امانم را بریده بود. آخر من که خودم از زندگی خسته‌ام، من که خودم در کوره راه این زندگی وامانده‌ام، به چه حقی سبب به وجود آمدن انسانی دیگر شده‌ام؟

با دلی اندوهگین به خواهرم زنگ زده و حاملگی و قصد سقط جنین را به او خبر دادم. از شنیدن خبر بسیار خوشحال شد و گفت: «این نوزاد هدیه‌ای‌ست که خدا برای دل تنهای تو داده است. داخل شکم تو موجودی نفس می‌کشد که در آیند‌ای بسیار نزدیک همه دار و ندارت خواهد شد. بگذار زنده بماند.» خواهرم از من خواست که خوب فکرهایم را بکنم. گریستم و دیدم که این اشک‌های بیچاره‌تر از من، بجز سرخ کردن چشمانم، کاری از دستشان برنمی‌آید. دست و صورتم را شستم و داخل آینه سرتاپایم را تماشا کردم. اکنون این موجودی که داخل این شکم است، به چه شکل و اندازه‌ای است؟ یک لحظه به یاد مادربزرگم افتادم که هنگامی که نخود پاک می‌کرد، دانه‌هایی را برمی‌داشت و برایش با یک تکه پارچه بسیار کوچک روسری درست می‌کرد و با خودکار سیاه دو تا نقطه به عنوان چشم می‌گذاشت و دست من و دخترعمو می‌داد و می‌گفت: «این هم نی‌نی‌های شما. شماها هم یک زمانی داخل شکم مادرتان این شکلی بودید.» بی‌اختیار خنده‌ام گرفت. یعنی داخل شکم من هم یک دانه نخود هست؟ یعنی دارم مادر این نخودی واقعی می‌شوم؟ با خودم تکرار کردم «مادر، مادر، مادر» چه کلمۀ قشنگی! این نخود مرا مادر صدا خواهد کرد. چشمانم برقی زد و با شادی به طرف یخچال رفتم. گرسنه بودم و باید چیزی می‌خوردم. هم خودم جان می‌گرفتم و هم این نخود. راستی تا به دنیا آمدن نوزاد ته دلم اسمش را نخودی گذاشتم.

بله دوستان، من آن روز هنگام اذان مغرب،  دست دعا به آسمان برده و گفتم: «ای خدا خانه‌ات آباد.»