قلبِ به تو

آزمایش بارداری: مثبت

پیش از ظهر

به نظر خودمون می‌دونستیم باید چکار کنیم: طریقه‌ مصرف قرص ضد بارداری به صورت اورژانسی رو یاد گرفته بودیم. اینکه دوتا قرص به فاصله‌ هر دوازده ساعت بخورم. اما نمی‌دونستیم در واقعیت قراره چه اتفاقی رخ بده: از یک ساعت بعد از قرص حالت تهوع بسیار شدیدی گرفتم و تا سی و شش ساعت در حال تلوتلو خوردن بودم. بار اولی بود که از قرص اورژانسی استفاده کرده بودیم. چند ماه بعد که برای بار دوم از این روش استفاده کردیم، معده‌ام دوام نیاورده بود و کل محتویاتش رو بیرون ریخته بود. یک بار. دوبار. چندبار. تخمین زده بودیم که از زمان جذب قرص گذشته. نگذشته بود.

پریودم عقب افتاده بود. فکر کردیم شاید بد نباشه یه تست بدیم. هر دو نفرمون خندیده بودیم که ممکن که نیست گند بزرگی زده باشیم و سعی کرده بودیم به اون خارشک پشت مغزمون اعتنا نکنیم. جواب تست که اومد، منتظر بودیم دری باز شه و بهمون بگن اشتباه شده. یک نفر توی صورتمون بادکنک بترکونه و بگه بینگو یا یکی روی شونه‌هامون بزنه و بهمون دوربین مخفی رو نشون بده. دو نفرمون نوجوان بودیم و نمی‌دونستیم حالا باید چکار کنیم. بدتر از اون هم، اولین افرادی در بین دوستانمون بودیم که در چنین مخمصه‌ای افتاده بودیم. روزها با التهاب شروع به رد شدن کردن و من، با تعجب انگشت‌هام رو چند سانت پایین‌تر از نافم گذاشتم.

دوست داشتم دوستش داشته باشم. دوست داشتم چشم‌هام رو شب‌ها قبل از خواب ببندم و دست‌هام رو روی پوستی بذارم که می‌دونستم اون داره کمی پایین‌تر قد می‌کشه و جا باز می‌کنه. وقت نداشتم اما. زمان جلوتر از من می‌دوید. اون زودتر از توان من بزرگ می‌شد و من نمی‌تونستم همپاش حرکت کنم. هر میلیمتری که می‌فهمیدم رشد کرده، بدنم جایگاه معجزه می‌شد و من تنهاتر می‌شدم. حضورش، بین «ما» فاصله انداخته بود. قبل از اون من و میم زوج خوبی بودیم. حالا بینمون یک دره فاصله افتاده بود. دره‌ای در بطن من.

چند شب قبل از اینکه از بدنم جدا شه، از میم پرسیدم دوستش داری؟ بهش فکر می‌کنی؟ شوکه شد. برای اون اتفاق ناخوشایندی بود که رخ داده بود و باید زودتر به جهان امن سابق برمی‌گشت. مکث کرد. نگفت آره. نگفت نه. بعدها بارها ازش پرسیدم بهش فکر می‌کنی؟ برات مهم هست حالا اگر بود چند وقتش بود؟ هیچ وقت فکر نکرده بود. هورمون‌ها اما تن من رو بمباران کردند. من سعی کردم فراموش کنم و خوابش رو می‌دیدم و توی خواب سقط می‌کردم و هر ماه جنین کامل‌تر بود. من بهش فکر نمی‌کردم و بچه‌هایی رو در سطح شهر می‌دیدم که جنین مرده نبودند. قد و بالا داشتند و می‌شد باهاشون بازی کرد. هورمون‌ها این وقت‌ها بی‌تاب‌ترم می‌کردند و من به زمان پناه می‌بردم.

می‌دونم که پسر بود. خواب دیده بودم.