دو روی سکه

آزمایش بارداری: مثبت

سپیده‌دم

برای آزمایش بارداری نه، که برای احتمالِ ضعیف وقوع بارداری هم وحشت کرده‌ام، بارها و بارها. مدتی بود که تا یک دقیقه پریودم دیر می‌شد وحشت تمام وجودم را فرامی‌گرفت که نکند باردارم؟! صرف اینکه قرار باشد تصمیم بگیری و با خودت کنار بیایی تا موجودی را به اراده خودت و نه به درخواست او به این دنیا بیاوری و تا ۱۸ سالگی مسئولش باشی که تازه آن موقع شاید بتواند به عنوان یک فرد کامل و توانمند وارد جامعه شود، به اندازه کافی وحشت‌آور است، که حالا بخواهد یکی از نیازمندی‌های اولیه هم بلنگد. همیشه فکر می‌کنم، البته قبول دارم خیلی ایده‌آل‌گرایی‌ست ولی من اینطور فکر می‌کنم دیگر. وقتی کارم، جیبم، زندگی‌ام و موقعیت اجتماعی‌ام سر و سامان گرفت و به یک ثبات قابل قبولی رسید یا حداقل جوری باشد که بتوانم در تلاطم کمتری زندگی کنم آن وقت می‌شود به بچه‌دار شدن فکر کرد.

زمانی بود که خیلی از اینها می‌لنگید و من هر بار تنم می‌لرزید که نکند باردار شوم. از بد حادثه یا خوب حادثه‌اش را نمی‌دانم ولی از چند تا از دوستانم شنیده بودم که چند تا از دوستانشان در شرایطی حامله شدند که پریود هم می‌شدند. یک نفرشان که تا ماه پنجم نفهمیده بود. چون هم بچه خیلی ریز بود و هم مادر خیلی تپل بود و بچه در بدن مادر خودش را نشان نداده بود و هم مادر تا ماه پنجم حاملگی پریود می‌شد. این بود که خیلی وقت‌ها حتی با وجود علائم عدم بارداری، به بارداری خودم شک می‌کردم. چند بار بی‌بی‌تست می‌گرفتم و چک می‌کردم. گاهی حتی به بی‌بی‌تست شک می‌کردم که نه این اشتباه است، یا خراب شده، یا تاریخ مصرفش گذشته، مارکش بیخودی‌ست. می‌رفتم باز هم می‌خریدم و چک می‌کردم. جرات آزمایش خون هم نداشتم. چیزی که خیال من را بسیار راحت می‌کرد سال به سال معاینه پزشکی بود که وقتی می‌رفتم با خیال راحت می‌گفت برو اگر برایت نامه آمد یعنی بارداری باید دوباره بیایی و من تا دو هفته چشمم به صندوق پست خشک می‌شد تا نامه نمی‌آمد و حداقل چند ماهی خیالم راحت بود که حتی اگر باردار بشوم هم زمان برای جبرانش وجود دارد. اینطور مالیخولیای فرزند ناخواسته داشتم.

خنده‌دار ماجرا اینجاست که از آنهایی هستم که به قدرت تکرار ایمان دارند. یعنی به هرچه بیشتر فکر کنی، زودتر و قوی‌تر سراغت می‌آید؛ پس به چیزهای خوب فکر کن. و هربار که فکر بچه دوباره در مغزم وول می‌خورد خودم را دگنک می‌زدم که احمق جان به چیز دیگری فکر کن بلاخره سرت میاد.

دوران نه چندان کوتاهی با همین تصورات سپری شد. نه که بگویم تمام مدت و بیست و چهار ساعت ذهنم درگیرش بود ولی کم هم در ذهنم نمی‌چرخید. امروز اما با اینکه هنوز مهیای پذیراییش نیستم، ولی نمی‌ترسم. گاهی فکر می‌کنم بروم یک تستی بگیرم ولی زود از صرافتش می‌افتم. به خودم می‌گویم اگر بود بود، قدمش روی چشم، اگر نبود هم که خب نخواستی که باشد.

نمی‌دانم آن روزی که تصمیم بگیرم دعوتش بکنم روزی چند بار امتحان کنم.ه نمی‌دانم آن روز چطور تا فهمیدن خبر آمدنش صبر پیشه کنم. ولی می‌دانم که آن موقع دلواپس این می‌شوم که اگر نشد چه؟ و به خودم می‌گویم احمق جان اینقدر فکرش را بکن تا واقعا نشود.