حروف بی‌صدا

«روزی که به خودم هم شک کردم»

بامداد

توی زندگیم موقعیت‌های زیادی پیش اومده که به خودم شک کردم. وقتی رابطه عاطفیم بهم می‌خورد و از اونجایی که مغز بعد از جدایی هر جور دلش بخواد عمل می‌کنه و به جز ظاهر  بیچاره‌م دلیل محکمه‌پسند دیگه‌ای واسه جدایی پیدا نمی‌کرد، تا مدت‌ها بعدش مدام جلوی آینه می‌ایستادم تا بفهمم بلاخره باید دماغم رو عمل کنم یا نه! یا مثلا وقتی همکلاسیم از من نمره بهتری می‌گرفت و با زیر و رو کردن ورقه‌ها تفاوتی بین جواب‌هامون پیدا نمی‌کردم، فکر می‌کردم حتما یه ایرادی توی روابط عمومیم هست که نتونستم نظر مثبت معلم رو جلب کنم و بعد از اون خوره و دلشوره تمام جونم رو می‌گرفت که چرا امروز سلام که کردم تند جواب داد، چرا این جوری نگاهم کرد، نکنه یه کاری کردم که خودم نفهمیدم و …تا مدت‌ها بعدش شب و روزم بهم ریخته بود.

 فقط اینا هم نیست. توی موقعیت‌های بزرگ‌تر ممکنه این شک به خود عواقب بدی داشته باشه. مثلا وقتی هزار جا برای پیدا کردن کار درخواست می‌فرستی و مصاحبه می‌کنی و کار نمی‌گیری، بعد به همه چیز خودت شک می‌کنی، به اینکه شاید زشتی، شاید چاقی، شاید طرز حرف زدنت مزخرفه، شاید سواد کافی نداری، شاید اونقدر از درون تهی شدی که انرژی منفی میدی به بقیه و بلاخره به این نتیجه می‌رسی که آدم به درد نخوری هستی و همه بهتر از تو هستن… و نهایتا یهو که به خودت میایی اونقدر از همه حس‌های خوب دنیا خالی شدی که دلت می‌خواد بمیری. و فقط این دل خواستن نیست که، گاهی وقتا آدم واقعا دست به خودکشی می‌زنه. اما من واقعا خیال ندارم ذهن شما رو با یکی از این موقعیت‌های سخت درگیر کنم، بنابراین ترجیح میدم یه نمونه خیلی سبک و ساده رو براتون تعریف کنم که همیشه یه گوشه ذهنم به عنوان یه مثال جا خوش کرده و باعث شده زیاد موقعیت «شک به خود» رو جدی نگیرم و این جوری در مقابل عواقب خانمان‌سوزش مقاومت کنم.

یادمه یه بار خیلی اتفاقی درگیر یه بحث مجازی شدم که با کامنت پای نوشته یه دوستی در باب ایراندوستی پیش می‌رفت. نمی‌دونم مقتضای اون روزها بود یا شاید شناخته شده بودن دوستی که مقاله رو نوشته بود اما همه جور آدمی توی بخش کامنت‌ها دیده میشد. نمی‌دونم چی شد که من هم قاطی این بحث شدم و از یه جایی یه نفر با من شروع به گفتگو کرد که مدام وسط حرف‌هاش از قبول و رد تمامیت «ارزی» ایران مثال می‌آورد. دو سه بار خواستم سر شوخی رو باز کنم که سراغ اون تمامیت ارزی رو باید توی صرافی و بانک بگیری که سر و کارشون با ارزه، اما فکر کردم مودبانه نیست. یکی دو باری زیر سیبیلی رد کردم بعد دیدم خوره افتاده به جونم و نمی‌تونم بیخیالش بشم. اصلا بحث من دیگه این نیست که تکلیف مرز و اقوام و ملت‌ها چی میشه، توی سر من تنها چیزی که داشت بیداد میکرد این بود که آقا جان این ارض، اون ارز نیست.

فکر کردم جوابش رو که میدم بنویسم تمامیت ارضی، بلکه متوجه بشه. همین کار رو هم کردم، نفهمید. بعد گفتم بذار جمله خودش رو بذارم توی کروشه و بهش بگم تو اینو گفتی و بعد جواب خودم رو بنویسم و بگم باید جمله‌ش رو به این شکل تصحیح کنه و در تمام موارد هم اون ارض رو ارض بنویسم نه ارز، بلکه متوجه بشه، اما بازم نشد. طرف شدیدا درگیر بحث بود و «تمامیت ارضی» توی کروشه منو به شکل «تمامیت ارزی» به خودم تحویل می‌داد و اصرار داشت اون چیزی که باید تصحیح بشه ذهنیت منه. فکر کردم شاید واقعا این منم که اشتباه می‌کنم. می‌دونستم ارز نیست، اینو که مطمئن بودم اما یه لحظه موندم عرض درسته یا ارض… با سر انگشتام روی میز نوشتم تمامیت ارضی، بعد نوشتم تمامیت عرضی، بعد احساس حماقت بهم دست داد… عجب آدمی بودم. اشتباه اصلی از خودم بود. چطور تمام مدت هی نوشته بودم تمامیت ارضی؟ حالا چطور داستان رو درست می‌کردم. همین بود که طرف از خودش این قدر مطمئن بود و به حرفم گوش نمی‌کرد. چون منم اشتباه کرده بودم…

یه لحظه احساس کردم عرق کردم. خب البته کسی با اسم واقعی خودش درگیر اون بحث نشده بود اما من حتی با اسم مستعار هم برای خودم اسم و رسمی به هم زده بودم. آدمی بودم که بقیه روی حرفش حساب می‌کردن… حالا با این اشتباه احمقانه، توی محیطی که حتی اگه کامنتت رو ادیت می‌کردی هم سابقه ویرایش قابل دسترسی بود، پاک آبروی خودم رو برده بودم.

نمی‌دونم چطوری سر و ته بحث رو هم آوردم و فوری از محیط دور شدم. تازه به عقلم رسید به جای باز کردن کتاب لغت، توی اینترنت کلمه رو جستجو کنم… نتیجه وحشتناک بود. انواع و اقسام تمامیت‌های ارضی و عرضی و ارزی و مرزی و مرضی سرم ریخت. دنبال سایت لغت‌نامه گشتم. با شک و تردید و حواله کردن لعن و نفرین به خودم، زدم تمامیت ارضی. جواب داد. اشتباه نکرده بودم. فقط اصرار و پافشاری طرف مقابلم روی اشتباهش باعث شده بود به خودم شک کنم. اونم سر یه موضوع ساده! چشمامو بستم، یه نفس راحت کشیدم، بعد برگشتم توی همون سایت، یه کامنت اضافه کردم و نوشتم: «اینو یادم رفته بود بگم…  برادر من، تمامیت ارضی، ار-ضی… من یه ساعته دارم خودمو می‌کشم که متوجه بشی داری اشتباه می‌نویسی، متوجه نشدی. حالا هم اومدم بگم اصلا حق با تو، فقط جان مادرت درست بنویس.»