یک لحظه!

«روزی که به خودم هم شک کردم»

شبانگاه

ترم اول دانشگاه بودم و مشروط شده بودم، شاگرد ممتاز کشور، مشروط شده بود. حالم بد نبود، بدترین بود و بدبختی بزرگترم این بود که به خانواده و دوستانم چی بگم؟ در یک اقدام خودسرانه، تصمیم گرفتم، تعطیلات بین دوترم جایی نروم. آن سال، خوابگاه نبودم، خونه‌ داشتم.  فقط برای خرید سیگار و خوراکی بیرون می‌رفتم، هنوز موبایل فراگیر نشده بود و گاه وبیگاه به تلفن‌های مامانم جواب می‌دادم.  تقریبا حدود ده روز در این وضع بودم، روی تخت دراز می‌کشیدم و فکر می‌کردم که چه جوری زندگی‌ام رو تموم کنم. راه‌های مختلف رو بررسی می‌کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم با خوردن قرص به زندگیم پایان بدم، حتی وصیت نامه هم نوشتم.

فردای اون تصمیم حدود ساعت هفت صبح، از خونه رفتم بیرون که از داروخانه، قرص بخرم. هوا خیلی خیلی سرد بود. سر خیابون با عده‌ای کارگر مواجه شدم که مشغول دعوا و کتک کاری بودن، من بی توجه به اون سر وصدا، رفتم سمت داروخانه، داروخانه بسته بود، یه ایستگاه اتوبوس روبروی داروخانه بود و من رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم تا باز شدن داروخانه رو ببینم و برم خریدم رو بکنم و برم پی تموم کردن زندگیم.

چند تا اتوبوس اومد و رفت و آدم‌هایی سوار و پیاده شدن. یه دفعه یه آدمی محکم خورد به ایستگاه اتوبوس. دو تا از کارگرهای سر خیابون در یک تعقیب و گریز رسیده بودن به ایستگاه اتوبوس… اونی که بیشتر کتک خورده بود اومد نشست تو ایستگاه و دوستاش طرف دیگه دعوا رو کشان کشان بردن. کارگری که نشسته بود، به پهنای صورت اشک می‌ریخت و تو صورتش اشک و خون قاطی شده بود… بهش دستمال دادم، اونم شروع کرد با گویش محلی صحبت کردن و من درست  متوجه نمی‌شدم چی می‌گفت، فقط فهمیدم برای اینکه بره سرکار، خودش رو یکی دیگه معرفی کرده و انگار اون روز، خود اون فرد اومده بوده و دعوا شده بوده…. چندتا بچه داشت و خانواده‌اش در حاشیه شهر زندگی می‌کردند، یه کم که زمان گذشت یه وانت اومد جلوی ایستگاه اتوبوس وایساد و دوستاش که پشت وانت بودن  صداش کردن که بره سوار وانت بشه… قیافه‌اش تو اون لحظه خیلی عجیب بود، یه صورت پر از اشک و خون که خیلی شلخته پاک شده بود که یهو خندید! شاید فقط یک لحظه بود… پاشد و دوید سمت دوستاش، قبل از اینکه پشت وانت سوار بشه یهو برگشت و دستمال کاغذی‌هایی که استفاده نکرده بود به من پس داد و با گویش خودش از من تشکر کرد…. عجیب بود، یهوعرق کردم، من که ده روز فکر کرده بودم و می‌خواستم خودم رو بکشم یهو شک کردم که زندگی همین نیست؟