یافتم، یافتم

«روزی که به خودم هم شک کردم»

نیمه‌شب

سال‌ها عاشق رشته روانشناسی‌ بودم. از دوران دبیرستان هر چه کتاب روانشناسی به دستم می‌رسید می‌خواندم. انتخاب اولم در دانشگاه روانشناسی بود و البته به آرزویم رسیدم. یکی یکی واحدها را با نمره‌های بالا پاس می‌کردم. سال اول تمام شد. سال دوم با یک مهاجرت اجباری کشور را ترک کردیم. دوباره دو سه سال بعد عزم رفتن به دانشگاه کردم حالا در یک کشور دیگر.  عشق روانشناسی به کنار، زبان انگلیسی مشکل مضاعف بود، در کنارش بچه‌های کوچک داشتم و درگیری‌های ناشی از خشونت خانگی که طاقتم را بریده بود. بالاخره بعد از شکستن سد زبان و مشکلات ریز و درشت ناشی از شروع زندگی در یک کشور جدید دوباره وارد دانشگاه شدم و اجباراً یک سال همان درس‌های تکراری را خواندم. ولی تنها بعد از یک سال درس خواندن، سر از دادگاه‌ها و خانه‌های امن در آوردم.

حالا مشکلات جدید شروع شده بود، جریانات طلاق و جدایی یک طرف، از طرف دیگر من باید به دنبال اقامت و کار شبانه‌روزی و مدرسه بچه‌ها و … می‌بودم. باز چند سالی درس خواندن به عقب افتاد. بعد از چند سال که وضعیت مستحکم‌تر شد و اقلا مساله اقامت درست شد من دوباره برای سومین بار وارد دانشگاه دیگری شدم که این دوسال باقیمانده را هم بخوانم و درسم را تمام کنم.

این سه چهار سال دوره لیسانس، درست از ۲۰ سالگی در ایران شروع شد ولی به خاطر این همه وقفه در ۳۲ سالگی لیسانس گرفتم. حالا باید دوره فوق لیسانس را هم می‌گذراندم که بتوانم به عنوان روانشناس کار کنم که یک روز در کمال حیرت متوجه شدم با اینکه رشته روانشناسی را دوست دارم و باسواد هم بودم ولی اصلا دوست نداشتم روانشناس بشوم و به خصوص کار مشاوره انجام دهم! به یک باره کشف کردم ابدا حال و حوصله و اعصاب گوش کردن به مشکلات ریز و‌ درشت مردم را ندارم. فکر کردم شاید به خاطر مصائبی بوده که خودم، در آن سال‌ها متحمل شده‌ بودم و توانم را گرفته بود. هر چه بود از مشاوره متنفر بودم. روزی را یادم می‌آید که یکی از دوستانم با من راجع به مشکلات بی‌پایان دختر نوجوانش درددل می‌کرد، دست آخر گفت به نظر تو چکار کنم؟ گفتم نمی‌دونم والله، خدا به دادت برسه. خندید و گفت عجب! خب تو روانشناسی مگر نخوندی، الان من باید چکار کنم؟ بهش توضیح دادم لیسانس روانشناسی هیچکس را روانشناس نمی‌کند و نیاز هست که که دو سه سال دیگر هم بخوانم و او هم بهتر است مشکلاتش را با یک مشاور متخصص در میان بگذارد ولی همین واقعه زنگ خطر را برای من به صدا درآورد و باعث شد به طور جدی فکر کنم که آیا اصلا دلم می‌خواهد روانشناس باشم و کار مشاوره کنم؟ دیدم ابداً علاقه‌ای ندارم. به شدت وحشت‌زده شده‌ بودم. مشکلات پیدا کردن کار در این رشته هم حسابی ناامیدم کرده بود. برای هر کاری می‌دیدم اقلا شصت تا تقاضا روی میز است. ۱۲ سال بود به فکر درس خواندن بودم و خودم را به آب و آتش زده بودم که درسم را تمام کنم، سال‌ها بود با لذت مقاله‌های مختلف را می‌خواندم، آبونه مجلات مختلف بودم، ولی هرگز به قضیه کار کردن در این رشته به طور جدی فکر نکرده‌بودم. مضطرب شده‌ بودم و باورم نمی‌شد که عشق به روانشناسی چنان کورم کرده بود که اصلا به آینده فکر نکرده بودم؟ آن هم به عنوان یک مادر مجرد که باید تنها نان‌آور باشد؟ آخر چطور این همه بی‌فکر بودم؟… شب‌های بسیاری بی‌خوابی و اضطراب داشتم. حس می‌کردم چه عمری از من تلف شد و حالا باید از نو شروع کنم و اصلا باید الان چه کنم و چکاره شوم؟… دوره سختی بود و خودم را نمی‌بخشیدم…حالا نیاز داشتم خودم با کسی مشاوره کنم! عاقبت همان شگردهای روانشناسی به کارم آمد و توانستم با مدیتیشن آرامشم را برقرار کنم و آرام شوم تا بتوانم این بار تصمیم درست بگیرم.

باید قبل از اینکه دوره فوق لیسانس را شروع می‌کردم خوب فکر می‌کردم. برایم مهم بود که تقاضای کار در هر رشته‌ای که می‌خواهم ادامه دهم بالا باشد و دلم می‌خواست لیسانس روانشناسی‌ام به حساب بیاید ولی کمتر رشته‌ای بود که هم این خصوصیات را داشته باشد هم من کارش را دوست داشته باشم.

نصف شبی بود و من کاملا فرو غلتیده در این تفکر که واقعا چه غلطی باید بکنم و در عین حال در حال خانه‌تکانی و دسته‌بندی کتاب‌ها و جزوه‌ها بودم که  به طور اتفاقی چشمم به یکی از مقاله‌هایی که خودم در دوره لیسانس  راجع به درک گفتاری نوشته بودم افتاد. بیشتر دقت کردم و شرایط دوره فوق لیسانسش را خواندم. برآوردی روی بازار کار کردم. آن شب ساعت‌ها به تحقیق و خواندن سایت‌های مختلف در رابطه با این رشته کاری گذشت  صبح  یک باره مثل ارشمیدس “یافتم یافتم” گویان از اتاق بیرون دویدم!

 تا همین امروز حس می‌کنم این یکی از بهترین تصمیمات زندگیم بوده. هر چند کمی دیر ولی فهمیدم آنچه را آن همه دوست داشتم را واقعا نمی‌خواستم و روزی که این مهم را فهمیدم اصراری بر ماندن در آن راه را نداشتم. رشته روانشناسی همچنان باقی ماند تا همیشه بعنوان یکی از علائقم دنبال کنم و چقدر هم در کار فعلی‌ام به دردم خورد. می‌خواستم برای فوق لیسانس رشته‌ای انتخاب کنم که شدیدا کارش را دوست داشته باشم و دغدغه درد نان نداشته باشم. در حقیقت همه چیز را با هم می‌خواستم. یکی از معدود موارد زندگی بود که با کمال مسرت دیدم می‌شود همه چیز را خواست و به آن رسید. هرگز  ولی آن حس اضطراب از یادم نمی‌رود. در آن روزهایی که دیگر به خودم اطمینان نداشتم.