متقلب

«روزی که به خودم هم شک کردم»

شامگاه

روزهایی بود که سخت مشغول نوشتن پایان‌نامه دانشگاه بودم، فشار کار و زندگی و درس و بچه و خیلی چیزهای دیگر باعث شده بود صبح و شبم را متوجه نشوم. باید کلی کتاب و مقاله می‌خواندم و استاد عزیز هم کاملا خودش را از معرکه بیرون کشیده بود و آب پاکی را ریخته بود روی دستم که نوشتن پایان‌نامه مشکل تو است و نه من! پس خودت می‌نویسی و من به عنوان ممتحن تصحیح می‌کنم. من تا آن زمان پایان‌نامه آن هم به زبان انگلیسی ننوشته بودم و اصلا نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم. ده‌ها پایان‌نامه را ورق زده بودم، هر کسی فرم و شکل خاصی را انتخاب کرده بود، به نتیجه نمی‌توانستم برسم. خلاصه مشغول سر و کله زدن با متون انگلیسی بودم و استاد هم به شدت فشار می‌آورد و هر دو سه روز یک بار ایمیل‌های آنچنانی می‌فرستاد که گمان می‌کنم اگر می‌توانست حتما چند تا فحش آب‌دار هم نصیبم می‌کرد و تنها مانعش از ننوشتن توهین رسمی، استفاده کردن از ایمیل دانشگاه بود و ترس از آبرویش!

چیزی که به ذهنم رسید این بود که مقاله‌ها را بخوانم و قسمت‌های مهم آنها را کپی کنم در یک فایل وورد و بعد سر فرصت برداشت خودم را در مورد آن قسمت بنویسم تا جمله‌ها از خود من باشد. با این کار سرعت جمع آوری داده‌ها زیاد می‌شد و جمع‌بندی کردن آسان‌تر.

بعد از کار چند ماهه و فشار و استرس‌های عجیبی که استادم روی من وارد می‌کرد و با اعصاب و روانم بازی کرده بود و یک چشمم اشک بود و یکی خون، پایان‌نامه را تحویل دادم. چشمتان روز بد نبیند، تنها چند روز بعد ایمیلی دریافت کردم با این مضمون که «تو فکر کردی کی هستی جز یک آدم متقلب و پایان‌نامه‌ات کپی از کارهای بقیه است و می‌خواهی مرا بدنام کنی و از الان اسم من را از روی جلد پایان‌نامه حذف می‌کنی و برایم مهم نیست و …”

شوکی که از خواندن این ایمیل به من دست داده بود بیشتر از حدی بود که اصلاً بتوانم بفهمم در چه موردی دارد صحبت می‌کند، بلافاصله ایمیل را برای جناب همسر فرستادم تا حداقل او توضیح بدهد دارد چه اتفاقی می‌افتد! همسرم دائماً تذکر می‌داد که بدبین و بی‌اعتماد به استاد شده‌ام و مسایل را بزرگ می‌کنم، اما با خواندن آن ایمیل تنها چیزی که گفت این بود که آرامشم را حفظ کنم و جوابی ندهم که بعداً پشیمان بشوم و جمع کردنش ممکن نباشد.

تهمت تقلب اینقدر برایم دردناک و غیر قابل هضم بود که متن پایان‌نامه‌ام را با یک سری نرم‌افزار که اصل یا تقلبی بودن متون علمی را چک می‌کردند مقایسه کردم. کاشف به عمل آمد که یک پاراگراف از ۲۰۰ صفحه کل پایان‌نامه به اشتباه ادیت نشده و همان متنی بود که قبل‌تر مثل سایر بخش‌های فصل دوم کپی کرده بودم تا اصلاح کنم، در واقع از روی یک اشتباه هنگام کار کردن با نرم افزار وورد، همه تغییرات را حذف کرده بودم و این پاراگراف هم وسط بقیه وارد متن اصلی شده بود. پایان‌نامه‌ام را به شرکتی دادم که کارش چک کردن متون پایان‌نامه‌ها بود و اصل و تقلبی بودن را بررسی می‌کرد؛ بعد از تایید آن شرکت، از دفتر «مشاوره‌ نوشتن متون انگلیسی توسط خارجی‌ها” که در دانشگاه داشتیم وقت گرفتم و متن را به آنها نشان دادم تا قضاوت کنند، جمله‌ای که مشاور بعد از خواندن نوشته‌هایم گفت را هرگز فراموش نمی‌کنم: «مشکل از پایان‌نامه نیست، رابطه‌ات با استاد را بررسی کن!”

استادم، کسی که به شدت دوستش داشتم و هنوز هم دارم، کسی که خیلی چیزها را به من یاد داد، کسی که برایم هنوز الگوست، در چند ماهه آخر اتمام تحصیلم، آنقدر مرا اذیت کرد که حتی خودم هم به اینکه تقلب کرده بودم یا نه شک کردم. بعد از آن، مسیر زندگی‌ام را تغییر داد، هر جایی که برای ادامه تحصیل یا کار کردن نیاز به توصیه‌نامه از او داشتم، نظر منفی می‌نوشت و علیرغم قابلیت‌های زیاد تحصیلی،علمی و شخصیتی، به صورت نامحسوس مانع پیشرفتم شد.

کسی چه می‌داند، شاید هر آنچه بخاطر رفتار او رقم خورد و می‌خورد باعث بهتر شدن زندگی من شود. مسیرم را جابجا کرده ولی من هنوز همان آدم مطمئن و با اعتماد به خود و دنیای اطرافم هستم با کمی چاشنی احتیاطِ بیشتر. به قول معروف: ”عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!”