افسانه مادری

«روزی که به خودم هم شک کردم»

غروب

روز اول: یک موجود خیس و گرم را می‌گذارند در بغلم. پرستار بدون اینکه از من اجازه بگیرد یقه گان را می‌کشد پایین با یک دست سینه من را می‌گیرد و با دست دیگر  کله آن کوچولو را به عقب خم می‌کند و حجم متورم سینه را فرو می‌کند در حلقش. عوضی! بعد از سی و شش ساعت دیگر رمق دعوا کردن ندارم. به درک.

روز دوم: هنوز اینجاییم کلیه‌هام در شرف از کار افتادن هستند اما برایم مهم‌ نیست. دوش گرفته‌ام. از شش ساعت بعد جراحی خودم را وادار کرده‌ام که راه بروم و کارهایمان را خودم انجام دهم. اما خودم می‌دانم که چقدر خسته‌ام. پرستار داخل می‌شود و می‌گوید برای تست شنوایی و تست‌های اولیه باید بچه را ببرد. می‌گوید یک ساعت طول می‌کشد و می‌تواند به من آرام‌بخش بزند تا من این یک ساعت را راحت بخوابم. بهم اطمینان می‌دهد در اتاق آزمایش فورمولای مخصوص دارند و بچه گشنه نخواهد بود، قول می‌دهد که بعد یک ساعت بیدارم می‌کند. وقتی بچه را از در بیرون می‌برد سرم را برمی‌گردانم که نبینم، خجالت می‌کشم از این نیازم به جدا شدن از او برای خواب.

روز سوم: از خودم متنفرم. نه ساعت خوابیده‌ام بدون اینکه حس مادری بیدارم کند. کودکم سه مرتبه فرمولا خورده است. احساس می‌کنم در بغلم بی‌تاب است. انگار می‌داند که او را واگذاشته‌ام.

روز پنجم: در می‌زنند و زنی با موهای سفید وارد می‌شود. متخصص شیردهی. چهل و پنج دقیقه با من سر و کله می‌زند. راه‌های مختلف گرفتن بچه موقع شیردهی. طرز نگه داشتن سرش، گردنش، دهنش. فقط می‌خواهم زودتر تمام کند. می‌خواهم بروم به خانه. در پتوی خودم بخوابم.

روز نهم: به چهره خفته‌اش نگاه می‌کنم. می‌دانم کم‌کم بیدار خواهد شد . می‌دانم دوباره گشنه است و من یک ساعت تلاش خواهم کرد که معده اندازه توپ پینگ‌پونگ او را پر کنم. کاش بخوابد. آرام.  مثل فرشته‌ای بخوابد.

روز دوازدهم: از تمام کسانی که می‌پرسند که آیا  بچه خوب شیر می‌خورد متنفرم!  از تمام کسانی که با لذت خاطرات شیر دادن برایم تعریف می‌کنن حالم بهم می‌خورد. از تمام تبلیغاتی که مادر بچه را به سینه می‌فشارد و  بعد چشمهایش را از لذت می‌بندد چندشم می‌شود. دروغگوها!

روز چهاردهم: از بس جیغ کشیده بنفش شده است. گرسنگی بی‌حوصله‌اش کرده و حوصله اینکه منتظر من باشد را ندارد پس جیغ می‌کشد و همین اعتراض گرسنه‌ترش می‌کند. از ته دل جیغ می‌کشد، جیغش خنجر می‌شود به دل من. او فریاد می‌کشد، من گریه می‌کنم. قطره‌قطره‌های سفید از دلم بر گونه‌هایش میچکد.

روز بیستم: در حمام را پشت سرم قفل می‌کنم. آب را با شدت باز می‌کنم. بدون اینکه لباسم را در بیاورم می‌روم زیر آب داغ می‌ایستم. پوستم می‌سوزد. حقم است. باورم نمی‌شود که من، منی که همیشه ناممکن را انجام داده‌ام نزدیک به یک ماه است که از برطرف کردن نیاز اولیه کودکم ناتوانم. منی که کافی بود اراده کنم تا بشود حالا از پس یک ارتباط ساده انگلی میزبانی هم برنمی‌آیم.

اشکم بند نمی آید. به سینه‌ام چنگ می‌زنم. سعی می‌کنم این دو تا غده رگ‌به‌رگ‌شده بی‌استفاده را بکنم. ناخن‌هایم را در پوستم فرو می‌کنم. درد جسمی به درد روح خسته‌ام اضافه می‌شود. کف حمام سجده می‌زنم پیشانی‌ام را می‌چسبانم به زمین و ضجه میزنم. صدای ناتوانی که از اعماق حنجره‌ام خارج می‌شود در چهاردیواری حمام می‌پیچد: «بی‌عرضه، لیاقت نداری. چند بار این زن‌های دهاتی را دیده‌ای که با یک دست مرغ و غاز نگه داشته‌اند و با دست دیگر بچه شیر می‌دهند. خاک بر سرت. می‌خواهی مادری کنی؟ تو حتی لیاقت نوازش انگشت‌هایش را هم نداری. بدبخت، کاری را نمی‌توانی انجام دهی که گاو و الاغ بدون آموزش انجام می‌دهند. به درد نمی‌خوری. بچه بیچاره محتاج یک شکم سیر مانده. یک ماه هم نیست به این دنیا آمده و اینقدر زجرش می‌دهی… تو مادر نیستی، تو زن نیستی، تو حتی حیوان هم نیستی. بمیر.  برو بمیر. خودت بمیر…»

3 نظر برای “افسانه مادری

  1. چه سخت بوده براتون و چه خوب که نوشتید. واقعن همیشه تصویرا و تعریفای آدما چیزای دیگه ای میگن پر از حس خوب مثلن. ولی آدمه دیگه و شرایط جدید حتمن سختی های خودشو داره. چه خوب نوشتید یه نگاه نو دادید به خواننده

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.