هزارلای درون

«روزی که به خودم هم شک کردم»

بعد از ظهر

اینکه هر روز جلوی آینه وقتی به خودت نگاه می‌کنی، انتظار داری چهره آشنا و همیشگی خودت رو ببینی و هیچوقت هم ناامید نشدی تا حالا، دلیل بر این نمیشه که یکی یهو از اون توها، از ته اون عمیق‌ترین غارهای تاریک ذهنت یهویی نپره بیرون و شگفت‌زده‌ات نکنه. جوری که بگی مگه میشه؟ مگه داریم؟ این منم آیا؟ اون جوری که یادم میاد تا بعد از قبولی کنکور، هرگز در مورد هیچ کدوم از امتحان‌ها و مسابقه‌های ورزشی وعلمی فرهنگی و کلا هر جور رقابتی، هیچ شکی در مورد موفق شدنم به دل راه نمی‌دادم. اصلا راجع به نتیجه «فکر» نمی‌کردم. همیشه مطمئن بودم به گرفتن بهترین نتیجه. انگار که اصلا همین جوری باید باشه و روال عادیش همینه. جوری کنکور دادم که انگار همون لحظه دارم صندلی دسته‌دار خودم رو توی اون دانشکده و توی اون دانشگاه مورد نظرم میبینم.

اما مشکل از وقتی شروع شد که اولین امتحان میان‌ترمم رو خراب کردم. یادم میاد فکر می‌کردم دارم خواب میبینم، صورتم گر گرفته بود و دستام یخ کرده بود، یه چیزی توی شکمم چکه‌چکه می‌کرد، یه جوری مورمورم می‌شد که انگار وسط حموم کردن آب قطع بشه و آدم بمونه منتظر و آب سرد شده لای موهاش بچکه روی تنش. اون موقع‌ها نمره‌ها رو با شماره دانشجویی می‌زدن روی دیوار راهروی اتاق آموزش یا روی در اتاق استاد. اونجا وایستاده بودم و دلم پیچ می‌رفت و هی خالی می‌شد، عرق کرده بودم و دستام یخ بود و جرات نداشتم به هیچکس نگاه کنم. اون درس لعنتی اصلا چیز سختی نبود و نمی‌دونم چه‌ام شده بود که اونجوری امتحانش رو خراب کرده بودم. اون لحظه اولین باری بود که خودم رو می‌دیدم از غار بیرون پریده، قیافه‌اش مثل خودم بود ولی خنده ناتموم ابلهانه‌ای داشت، از ریختش خنگی و بی‌دست و پایی می‌ریخت و لباسای دانشگاه مثل جلی بود بر قامت بی‌مصرف مترسکی‌اش.

اون اومد جلو و دیزالو شد در من، من با همون عرقای سرد شده و احساس تهوع تبدیل شدم به اون «خودم». دیگه از اون لحظه کذایی تموم اطمینانی که به خودم داشتم بابت همیشه برنده بودن و همیشه نتیجه مطلوب گرفتن از کارهام، به کل از بین رفت. تا آخر تحصیل و بعد سر کار و دوباره ادامه تحصیل دیگه هیچ وقت اعتماد به نفس نداشتم و حالا هم تقریبا ندارم، اون دختر خنگول با اون لباسای گشاد و بدقواره بیست سال پیش لااقل روزی یک بار تو آینه باهام چهره به چهره میشه. چند بار دیگه «خودم»های دیگه‌ای از غارهاشون جلوم بیرون پریدن و منو غافلگیر کردن. شاید چند باری هم حسابی منو بابت چهره‌ای که از خودم بهم نشون دادن وحشت‌زده‌ کردن ولی اون بار اول کلا جنس دیگه‌ای بود. در واقع گاهی وقتا به خودم نهیب می‌زنم پاشم برم توی غار بلکه اون دختر هجده ساله پر از اطمینان به خود رو پیدا کنم یا اینکه خودمو گم و گور کنم لااقل از دست این دختر خنگول رسوخ‌کرده تو وجودم خلاص بشم.