یک پیرکس نامرغوب

«روزی که به خودم هم شک کردم»

نیمروز

تازه شروع کرده بودم که به این کارگاه داستان‌خوانی بروم. جلسه اول با هزار ترس و لرز داستانی خواندم. در واقع بعد از اینکه آقای نویسنده گفت «یه چیزی بخون»؛ اولین داستانی که توی برگه‌هایم دیدم را بلند خواندم و منتظر ماندم که آقای نویسنده بکوبدم و بریزدم پایین. بر عکس تصورم آقای نویسنده انگار که موجود خارق‌العاده‌ای دیده باشد از من تعریف کرد. آنقدر که روحم جان گرفت و تَر و تپل شد. (روح من بر عکس خودم خیلی دیر تپل و جان‌دار می‌شود.) در دو سه جلسه بعد هم همین بود. هرکدام از داستان‌هایم را که می‌خواندم، مثل «نوبل‌بُرده‌ها» با داستان‌هایم برخورد می‌شد. (نه فقط از طرف آقای نویسنده، بلکه از طرف بقیه دوستان هم‌کارگاهی نیز.)

***

آن روز بهترین داستانم را برده بودم که بخوانم. داستانی که نوشتن و تمام کردنش دو سال طول کشیده بود و در جای‌جایش ردپای کابوس‌های واقعی‌ام دیده می‌شد و  ذره به ذره‌اش را با خون و پوست و گوشت دردناک نوشته بودم. دوستش داشتم مثل مادری که بچه‌ی زیبای موفقش را دوست دارد. داستان را یک نفس و بلند و با اعتماد به نفسی که هرگز نداشتم؛ خواندم.

در طول داستان چشمم به بچه‌ها بود. می‌دیدم که درگیر شده‌اند و چشم از من بر نمی‌دارند. خیالم راحت‌تر شد. تمام که شد تکیه زدم و منتظر ماندم. آقای نویسنده گفت: «من همیشه نوشته‌های تو رو تحسین کردم و ابایی هم ندارم که اینو بهت مستقیم بگم؛ اما… این داستانی که نوشتی… باورم نمی‌شه بتونی اینقدر بد بنویسی!»

تنم یخ کرد و شنیدم تمام اعضای داخلی بدنم تکه‌تکه – مثل یک پیرکس نامرغوب که سرد و گرم شده باشد – پودر شدند و ریختند زیر پوستم. با خودم گفتم: «همین حالا می‌روم بیرون. اصلا می‌روم داستانم را می‌گذارم ته کمد و دیگر برای هیچکس نمی‌خوانمش (فکر می‌کردم بچه‌ زیبایم معلول است) اصلا دیگر نمی‌نویسم. اصلا دیگر فلان… اصلا دیگر بیسار…» و در تمام این مدت مستقیم به رو به‌رویم نگاه می‌کردم و حرف‌هایش را می‌شنیدم.

آخر جلسه گفت: «میدونی چی تو اینقدر باحاله؟ وقتی ازت تعریف می‌کنم لبخند می‌زنی. وقتی دعوات می‌کنم لبخند می‌زنی. ازت انتقاد می‌کنم لبخند می‌زنی. اصلا ما رو به چیزی حساب می‌کنی؟» و خندید. با خودش فکر کرده بود من آنقدر محکم و مطمئن و کاردرستم که نیازی به نظرات دیگران ندارم و نمی‌دانست که آن جلسه قرار است جلسه آخر حضورم در آن جا باشد و خیال دارم همه‌ مدادهایم را بشکنم و بریزم دور و دیگر حتی برای خودم هم قصه نگویم.

از در که آمدیم بیرون، هم‌کارگاهی‌ام گفت: «ببین هر فکری که داری می‌کنی بیخوده. بریزشون دور و مثل همیشه بنویس بچه زرنگ کلاس.» حرفش خوب بود، اما من هنوز دستم پر از خرده شیشه است. دو جلسه کارگاه را پیچانده‌ام و برای جلسه بعد، دیو  و پری درونم در کشاکشند. خجالت می‌کشم بروم. فکر می‌کنم حالا همه می‌دانند من بی‌استعدادم و آن اول‌ها هم استاد اشتباه کرده بوده و اگر بروم بی‌شک فقط دلم می‌خواهد گریه کنم.

6 نظر برای “یک پیرکس نامرغوب

    1. مهشید جان این هفته برگشتم و بهم گفت:» میدونی چیه دختر؟ تو خوب می‌نویسی. باید اینو قبول کرد. »
      هزار کاکلی شاد در دلم آواز خواندند.
      ممنونم ازت که خوندی

      پسندیده شده توسط 1 نفر

  1. خیلی وقته عادت کردم به این که، نوشته‌های مورد علاقه‌ی من لزوما مورد علاقه‌ی بقیه نیست.
    فرقی هم‌ نمی‌کنه نوشته‌ی خودم باشه، یا کتاب یا نوشته‌ی یه وبلاگ و …

    آدم‌ها از زاویه‌ی دید خودشون و با توجه به تجربیات و‌ حس و حال خودشون نوشته‌ی ما رو‌ می‌خونند و‌ می‌شنوند.

    لایک

    1. آفرین دقیقا همینه. ازین به بعد وقتی تو کارگاه داستان میخونم این گفته شما رو با خودم هی مرور می‌کنم که فراموشم نشه.
      ممنونم

      پسندیده شده توسط 1 نفر

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.