خاطره‌ای که فراموشم نمی‌شود

«روزی که به خودم هم شک کردم»

سپیده‌دم

دانش‌آموز ابتدایی بودم. درس ریاضی‌ام ضعیف بود و فارسی و دیکته و انشایم قوی. از قضای روزگار همان روزی که خانم معلم مرا پای تخته‌سیاه برای حل مسئله‌ای صدا کرد و من مسئله را غلط حل کردم، مادرم برای پرسیدن وضع درسی‌ام به مدرسه آمد. خانم معلم خشمگین از وضع درسی من به شدت شکایت کرد که «این دختر به درس و مشق اهمیت نمی‌دهد. درس نمی‌خواند. هیچ چیزی بلد نیست. اگر این گونه پیش رود آخر سال مردود می‌شود.» مادرم با خجالت و شرمندگی فراوان از خانم معلم عذرخواهی کرد و قول داد خودش به درس و مشق من برسد. بیچاره از شدت خجالت یادش رفت که خودش درس و مشقم را کنترل می‌کند. عصر که به خانه رسیدم، چشمتان روز بد نبیند، کتکی بسیار مفصل از مادرم خوردم. زن بیچاره فکر کرد که من فلک‌زده به او کلک زده‌ام. پدرم مسئولیت کمک در درس ریاضی مرا به عهده گرفت. چند روزی نگذشته بود که خانم مرا برای کنترل تکلیف ریاضی‌ام  پای تخته سیاه صدا کرد و نگاهی گذرا و بدون توجه به دفترم انداخت و سیلی محکمی بیخ گوشم نواخت و گفت: «غلط حل کرده‌ای. برو بنشین سر جایت، تو هیچ گهی نمی‌شوی. حیف پول‌هایی که پدر و مادرت خرجت می‌کنند.»

عصر به خانه برگشته و طبق معمول دفتر و کتاب را جلویم گذاشته و شروع کردم: «مشق – باید یک بار از روی درس شعر سعدی بنویسم؟ شعری از سعدی که باید از بر کنم؟ انشا؟ هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسد. از کجا شروع کنم؟ چگونه بنویسم؟» مادرم با دیدن دفترها و تکالیف انجام‌نشده اعتراض کرد. پدر با تعجب از من پرسید: «دخترم چرا نمی‌نویسی؟ فردا خانم معلم دعوایت می‌کند.» جواب دادم: «نه آقاجان، خانم معلم دعوا نمی‌کند. خودش گفت که من هیچ گهی نمی‌شوم. تازه جواب مسئله‌ای که یادم داده بودید درست نبود و باز هم سیلی خوردم.» پدرم با شنیدن حرف‌های من  مادرم را نکوهش کرد که «بفرما خانم، وقتی مادر به یکی بگوید گوشتش مال تو و استخوانش مال من، طرف علاوه بر گوشت و استخوان دار و ندار بچه‌ات را هم ازش می‌گیرد.» و مادرم جواب داد که «از یک خانم تحصیل‌کرده این انتظار را نداشتم. حتما سوتفاهم شده.»

صبح روز بعد پدرم مرا به مدرسه رساند. من سر صف ایستادم و او وارد دفتر شد و مشکل را به ظاهر حل کرد. با یک چشم‌برهم‌زدنی امتحان ثلث اول رسید. پدرم هیچ شکی در گرفتن نمره مطلوب من نداشت. قبل از شروع جلسه ریاضی،در هر نیمکت یکی از دانش‌آموزان به زیر نیمکت رفت و دو نفر دیگر نیز کیفشان را وسط میز گذاشتند تا به همدیگر نگاه نکرده و به اصطلاح تقلب نکنند. اما غافل از اینکه تقلب کردن برای کسی که تصمیمش را گرفته مثل آب خوردن است. امتحان شروع شد و تمرین‌ها و مسائل را حل کردیم. بغل دستی‌ام آهسته صدا کرد و گفت: «میشه ورقه‌هامونو ببینیم؟» آهسته جواب دادم: «چرا نمیشه؟» نگو که او بلد نیست و می‌خواهد از روی من بنویسد. نگاهی به ورقه‌اش انداختم و دیدم که جواب خیلی از سوالات من با او تفاوت دارد. حرف‌هایی که خانم معلم قبلا به من گفته بود مثل پتکی بر سرم فرود آمد «همه‌اش غلط است. تو هیچ گهی نمی‌شوی.» دستپاچه شدم. یعنی من همه را غلط نوشته‌ام؟ در آن لحظه نسبت به دانسته‌ها و آموخته‌هایم بی‌اعتماد شده و جواب‌های درست خودم را پاک کرده و غلط‌های او را در ورقه خودم رونویسی کردم. دختر بیچاره هم فکر کرد کارهای خودش صحیح است و او نیز به تقلید از من پرداخت. خلاصه که هر دو نمره بسیار کمی آوردیم و تقلب‌مان نیز آشکار شد. دو ورقه عین هم. خانم ناظم سختگیر با کارآگاهی مخصوص خود گناهکار اصلی را شناخت و ضربات بی‌رحمانه خط‌کشش بر دست‌های کوچک همکلاسی‌ام دل و جان مرا می‌سوزاند. خانم ناظم بعد از تمام شدن کار تنبیه‌اش رو به من کرد و گفت: «برو دست پدرت را ببوس وگرنه می‌دانستم با تو چکار کنم.» نمی‌فهمم چرا خانم ناظم متوجه نشد که درد شرمندگی به مراتب سوزاننده‌تر از ضربات خط‌کش اوست؟ شرمنده همکلاسی و شرمنده پدر و مادر بودن.

1 نظر برای “خاطره‌ای که فراموشم نمی‌شود

  1. امان از این معلمهای نادون که نمیدونن یه حرف به ظاهر ساده اونها میتونه زندگی یه بچه رو‌تحت الشعاع قرار بده….

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.