فرمان ایست

«روزی که به خودم هم شک کردم»

سحرگاه

شیطون و سرزنده بود. عاشق فرهنگ ایران بود و ایران زندگی نمی‌کرد. هر بار می‌اومدن، دنبال کتاب‌های تقریری ایرانی بود. بین کتاب‌ها می‌گشت تا افسانه‌ها و داستان‌های ایران رو جمع‌آوری کنه. دوست داشت حتی حالا که ایران زندگی نمی‌کنه، یک ایرانی باشه.

لباس عروسش رو از ایران خرید. دوازده سال پیش. آخری باری بود که دیدمش. کل شهر رو زیر پا گذاشته بود و لباس عروسی که دوست داشت رو بلاخره پیدا کرده بود و خریده بود. شب عکس نامزدش رو بهمون نشون داد. یه پسر ایرانی بود که سال‌ها بود از اینجا رفته بودند و تصمیمی برای برگشتن نداشت. لباس و خنچه‌ عقد و خریدهای عروسیش رو روز آخر تموم کرد. فردا صبحش مسافر بود.

اون شب همه خونه‌ی دایی‌اش جمع بودیم. آخر دوام نیاورد و لباس رو از جعبه بیرون کشید و به اعتراض بزرگترها گوش نکرد و پوشید و در گردهمایی کوچکمون، عروس شد. اکثرمون امکان شرکت در جشنش رو نداشتیم. با همه عکس گرفت. زیاد خندید و شیطنت کرد و شب همه تا فرودگاه رفتیم تا بدرقه‌اش کنیم: انگار کاروان عروسی تشکیل داده باشیم.

دوازده سال پیش، دقیقا می‌دونستم چی از زندگی می‌خوام: نوع زندگی، سبک زیستن، نوع خونه و چیدمانش و حتی شغلم رو با اطمینان می‌دونستم که چی می‌خوام. همه چیز زندگی برام واضح بود. از زندگی با خانواده خسته شده بودم. نمی‌خواستم به سبک دخترهای اطرافم به فکر تشکیل خانواده باشم و زندگی پدر و مادرم رو تکرار کنم. به گمونم جاه‌طلب بودم و می‌خواستم مستقل شم و مستقل بمونم و تبدیل به یک زن بااراده و تاثیرگذار و یکه‌تاز شم. می‌خواستم به سبک خودم زندگی کنم. خودم باشم. همه‌ی رویاهام یک‌نفره بود.

ارتباطمون همون سال قطع شد تا تابستون امسال که به لطف شبکه‌های اجتماعی دوباره ازش خبردار شدم. دوتا دختر داره و دختر کوچکش امسال مدرسه رفته. صفحه‌ اینستاگرامش پر از عکس دخترهاست. عکس از خنده‌هاشون. عکس دست‌هاشون که گردن هم گره خورده. خودش اما به وضوح پیر شده. توی چشم‌هاش خستگی هست. هر چند ته لبخندش انگار کش میاد. مادر شده. زنی که هیچ شباهتی به اون دختر لجوج و سرزنده نداره و انگار بیش از هر چیز صبور شده. کشدار. صبور. آروم.

من الان در دورترین فاصله از زنی که نمی‌خواستم باشم ایستادم. الان اما، خسته‌ام. پریشان. به جرئت می‌تونم بگم اکثر زندگی‌ام راهی رو رفتم که فکر می‌کردم درسته و اون راهی که بقیه پی گرفتند و تشویقم کردند برم رو ادامه ندادم. حالا همونجایی ایستادم که به نظرم یک زن موفق باید باشه. و تنهایی عظیم‌تر از اونی که بتونم تاب بیارم جلوی روم ایستاده.

 دخترهاش توی عکس‌ها می‌خندند و من که هیچ وقت بچه دوست نداشتم، با دیدن صورت‌های باطراوتشون بارها از خودم می‌پرسم راهم درست بود؟ یه حفره‌ عمیق وسط دلم درست شده و هر بار که اون لبخند قشنگشون رو می‌بینم نفسم سنگین‌تر میشه. من فرصت ِ در جوانی مادری کردن رو نخواستم که بدست بیارم و حالا وقتی میرم سراغ عکس زیباترین دختربچه‌های دنیا، یه احساس غریب به قلبم چنگ می‌زنه: اینکه شاید یک پیچ کاملا اشتباه رو پیچیدم.