ماه: نوامبر 2017

باورت دارم ای دوست

«خدا»

غروب

از همان دوران کودکی تا کنون دوستش داشته و دارم. رفیقم بوده و هست. اگر چه مادربزرگم با شنیدن گفت و گویم با خدا می گفت: «استغفرالله! کفر می‌گویی دختر، مگر خدا چشم و قد و بالا دارد که قربان صدقه‌اش می‌روی؟ خشمگین می‌شود و زبانت را لال می‌کند.» پدرم به او اعتراض می‌کرد و می‌گفت: «چه کار به کار الف بچه داری؟ ولش کن بگذار هر طور دلش می‌خواهد حرفش را بزند.» در آن هنگام رو به سوی آسمان کرده و چشمکی به خدا زده و یواشکی می‌گفتم: «ای خدا میدانی؟ واسه همینه که میخواهم لپ‌های خوشگلت را ببوسم که پدر به این خوشگلی به من دادی.» و پدر لبخندزنان لب‌هایش را گاز می‌گرفت که «مادربزرگت نشنود.»

یادش به خیر که با همکلاسی‌ها چقدر دعا می‌کردیم، ای خدا تجدیدی نداشته باشم، خدا این مشکلم حل شود، خدا این مسئله‌های ریاضی را درست حل کنم، خدایا امروز خانم معلم از من درس نپرسد، خدایا مادرم این بلوز را برایم بخرد، یک تسبیح برایت الله اکبر بخوانم. خدا چه با حوصله صدایمان را می‌شنید و نذرهایمان را قبول می‌کرد. دوره دبیرستان وقتی همکلاسی ردیف اول را با صورتی کبود می‌دیدم خدا را شکر می‌کردم که پدرم دست بزن ندارد. روزی دبیر شیمی‌مان از زیان های لوازم آرایش و سیگار برایمان صحبت کرد. نذر کردم که پدرم سیگار را ترک کند و من یک تسبیح قل هوالله بخوانم. نگو که همان روز پدر و برادر با هم مسابقه ترک سیگار گذاشته‌اند. پدرم دیگر تا آخر عمر لب به سیگار نزد. اما برادرم مسابقه را باخت. هنوز هم که هنوز است گاهی سیگار را ترک می‌کند اما نمی‌تواند دوام بیاورد و دوباره شروع می‌کند.

به دوران جوانی رسیدم. روزی از روزهای تلخ خدا طوفانی سیاه و تلخ زندگیم را برهم ریخت. بهترین سال‌های جوانی و آرامشم را از من گرفت. می‌توانم بگویم چوب ساده‌دلی و خوش‌باوری‌ام را به سختی خوردم. گفتم: «ای خدا مگر من بنده حرف‌شنو و سربه‌راه تو نبودم؟ این چه طوفانی است که به جانم انداختی؟ این چه زهر تلخی است که بر من نوشاندی؟ با تو قهرم.» قهر کردم. باز پدرم، این کوه استوار که فکر می کردم خدا برای محافظت از من روی زمین فرستاده، مرا به شکیبایی فرا خواند و گفت: «این نیز بگذرد. صبر داشته باش. خدا بزرگ است. قهر بکنی با چه کسی می‌توانی درددل کنی دختر؟» چند ماهی گذشت و دوباره با خدا آشتی کردم. از او برای تحمل رنج‌های بیشمار صبر خواستم. می‌دانستم که پایان شب سیه سپید است. اما این سپیدی کی در خانه‌ام را خواهد زد نمی‌دانستم. نمی‌گویم چه اتفاقی افتاد اما باور کنید که نجات من از بدبختی و شکنجه و بی‌عدالتی، معجزه بود.

مادربزرگم می‌گفت: «این سرنوشت تو بود که خدا روی پیشانی‌ات نوشته. باید این گونه گرفتار می‌شدی تا از امتحان خدا عالی‌ترین نمره را بگیری. » اما من می‌گویم: «نه این سرنوشت را خدا بر پیشانی من ننوشته. خدا این گونه ستمگر نیست. این حیله یکی از بندگان ستمکار خدا بود که گرفتارم کرد و خدا همان گونه که مرا نجات داد او را مجازات خواهد کرد.»

اکنون با همه تلخی‌ها که در زندگی تحمل کردم می‌گویم که ای خدا که از همان بدو تولد تا کنون که روزگاری از من گذشته مواظب و در کنارم بوده و هستی و سرانجام شهد شیرینی‌های زندگی را بر من چشاندی، باورت دارم و هیچ کس و هیچ چیزی را جایگزینت نمی‌کنم. باورت دارم ای دوست.

بودن یا نبودن؟

«خدا»

عصر

من در ایران و دهه‌ شصت به مدرسه رفتم و تحت تعالیم خداباورانه‌‌ آموزش و پروش به خدایی معتقد شدم. بعدها به وجود خداوند شک کردم و خواندم و خواندم و پرسیدم… پاسخ درستی نیافتم. مدت زمانی در زندگی‌ام، با کمال شرمندگی، خداباوران را به سخره گرفتم. اما گاهی به حالشان غبطه خوردم، چرا غبطه؟ به نظرم زندگی راحتی داشتند. دستورالعمل‌هایی داشتند که با عمل به آن‌ها خوشبختی یا بدبختی‌شان تضمین می‎شد. یک روز خیلی اتفاقی با فردی که دانشجوی ادیان بود دوست شدم و او جمله‌ای در خلال صحبت‌های‌ بی سر و ته‌مان گفت که برای من جالب بود: «آدم خداباور و افسردگی؟». تقریبا هنوز هم فکر می‌کنم وقتی به حضور نیرویی فرای دنیای مادی اعتقاد داشته باشی ناله و ناراحتی و افسردگی معنایی ندارد. چون اطمینان داری که او هست و هر اتفاقی خواسته‌ اوست و او آگاه به تمام امور است و برای بنده‌اش بد نمی‌خواهد و اتفاقا در جای حق نشسته است و هر فردی را مجبور می‌کند تقاص کارهایی را که کرده است بدهد.

وقتی برای نخستین بار با پدیده مرگ یکی از نزدیکانم مواجه شدم، بیشتر به خداباوران غبطه خوردم. آنان خیلی راحت حرف از بهشت و دنیای بعد از مرگ می‌زدند و مطمئن بودند حال متوفی خوب است و می‌دانستند چه اتفاق‌هایی برایش می‌افتد و دستورالعمل‌هایی داشتند که چه انجام بدهند تا حال متوفی بهتر شود. برای بازماندگان هم راه حل داشتند: با کلام جادویی «خواست خدا» بوده است، با درد و تالم ناشی از مرگ کنار می‌آمدند.

نمی‌دانم با خودم لج کردم یا هنوز نتوانسته‌ام حضور نیرویی فرای دنیای مادی را بپذیرم یا هر دلیل دیگری… ولی من خداباور نیستم، یا نشده‌ام، و این مساله واقعا سراسر تناقض است، مثلا من برای درگذشتگان خیرات می‌دهم، اما واقعا نمی‌دانم این کاری که انجام می‌دهم نتیجه‌ای هم در پی دارد؟ یا وقتی فردی خیرات به من تعارف می‌کند به مامانم یا فرد خداباور دیگر می‌گویم فاتحه بخواند تا لااقل فاتحه‌ ایشان به روح فرد متوفی برسد. به نظرم خداباور بودن، یا خداباور نبودن حداقل کارکردی که دارد این است که فرد در دنیایی از شک و تردید به سر نمی‌برد و تکلیفش با زندگی و کائنات و… شفاف و روشن است.

فقط از یک نفر متنفرم!

«خدا»

بعد از ظهر

شاید این متن به نظر خیلی‌ها توهین‌آمیز برسد. ولی قرار من بر نوشتن گفتن آنچه که برزبان نمی‌آورم است. اگر بخواهم اینجا هم بخاطر دیگران رعایت کنم، نمی‌نویسم.

من از خدا، اگر وجود داشته باشد، متنفرم. ولی در واقع معتقدم که خدایی وجود ندارد. در درس دینی مدرسه سعی کردند در مخمان فرو کنند که خدا خیلی موجود توانمند، باهوش، مهربان، بزرگ و بخشنده‌ای‌ست. ولی از همان کودکی به عینه به من ثابت شد که خدا خیلی عقده‌ای، تنگ‌نظر، حسود و ناتوان است.

گیرم که خدا هست، پس مرض داشت بشر را با این همه مشکل بیافریند؟ هر هنرمندی را بنگری سعی بر آن دارد که آفرینش بعدی‌اش از قبلی‌اش بهتر باشد. چگونه هنرمند و آفریننده‌ایست که نسل به نسل آفریده‌هایش خودخواه‌تر، مغرورتر و ناپسندتر شده‌اند؟! این چگونه آفریننده‌ایست که  بعد از این همه نسل هنوز نتوانسته ورژنی با توانایی کنترل خشم به بازار بدهد؟! این همه جنگ این همه خودخواهی و عصبیت در دوران‌های مختلف فقط حاصل کم‌کاری خداست. چگونه آفریننده‌ایست که نمی‌تواند به پیروان پیامبر بعدی‌اش بفهماند که پیروان پیامبر قبلی‌اش همانند خودشانند تا این همه جنگ ادیان درنگیرد. چگونه آفریننده توانمندیست که توانایی درمان بیماری‌ها را ندارد، اگر هم دارد آنقدر بخیل است که به آفریده‌های جستجوگرش آموزش نمی‌دهد.

مادر من بخشنده است، چرا؟! چون نمی‌تواند نه بگوید، نمی‌تواند زجر کشیدن کسی برای نداشتن امکانی که در دستان مادرم است را ببیند و دم نزند. چگونه خدای بخشنده‌ایست که درمان دارد و دریغش می‌کند. این چگونه خدای بی‌نیازیست که اگر نماز را نخوانیم عقوبتمان می‌کند. چگونه بخشندگی‌ست، چه جنس مهربانی‌ست که اگر نپرستیش آتش جهنم بر سرت می‌ریزد؟ چه نیازی دارد به پرستش به جز ارضای حس خودپرستی‌اش. کدام مادر، فرزند را امتحان می‌کند که ببیند دوستش دارد، ایمان دارد یا نه؟! هر بلایی نازل شد برای پیروانش آزمون الهی بود و برای کافران عقوبت پروردگار. معنای چنین بخشندگی و محبتی را درک نمی‌کنم. اگر چنین رفتاری از یک انسان سربزند به هزار و یکجور بیماری روانی متهم و مبتلا می‌دانندش. ولی وقتی خدا می‌کند، اشک شوق ایمان می‌ریزند. این برای من بلاهت محض است.

البته که دیگر چنین بحث‌هایی برایم موجودیت ندارد، اینها استدلال‌های کودکی بود که تحت تاثیر و آموزش مدرسه و جامعه فکر می‌کردم خدا هست. امروز که دیگر دلیلی برای وجود چنین حجمی از خشم و غضب  که با بلوف مهربانی بزک شده باشد نمی‌بینم. خدا زاییده ترس بشر است از ناشناخته‌ها، از نیازش به یک حامی، از عادتش به یک فرمانروا که بتواند ناکامی‌هایش را به درگاهش گریه کند و طلب شفا، یا خشمش را دادخواهی او بداند. هر چه هست اختراع بشر است برای فرار از مسئولیت کارهایش و یا پناه موهوم روز بی‌پناهی. البته که امروزه روز خدا بیشتر سوسیسی به نظر می‌رسد که باید قبل از سرخ کردن سر و تهش را زد.

ایمان

«خدا»

نیمروز

انسان‌ها بیش از هر چیزی در هویتشون روی مفهوم خدا تعصب دارند. بعضی جوری اعتقاد دارند که انگار حضور کسی که بتونه جهان رو روی نظم نگه داره تامین‌کننده‌ اصلی امنیت روانی اونهاست و بعضی جوری با حضور و باور به خدا عناد دارند انگار مشغول مطالبه‌ تمام رویاهایی که از بچگی در دنیاشون تحقق پیدا نکرده و تمام دعاهایی که مستجاب نشده هستند.

دوستی چند وقت پیش با حسرت می‌گفت تو یکی از مومن‌ترین انسان‌هایی هستی که می‌شناسم و به گمانم راست می‌گفت. من به خدا باور ندارم. نه به پروردگاری معتقدم که جهان رو روی نظم آفریده و نه به اینکه من اشرف مخلوقات کسی هستم و نه حتی به اینکه هیچ ارزش و برتری ذاتی نسبت به حتی پرنده‌ای دارم که جای دیگه‌ای از جهان مشغول زندگی کردنه. حیات برای من مقدسه و این تقدس ارزشش از ذات آفریننده‌ای نیست. ارزش این حیات از حفظ ساختاری میاد که حضور تک‌تک موجودات ایجادش کرده. همون چیزی که بهش اکوسیستم می‌گیم. ما در این سامانه بدون دیگری قادر به ادامه‌ زندگی نیستیم. همین حس تعظیم به جانداران و تکریم انسان‌هاست که من رو نسبت به خدایی که باور دارند هم، مودب می‌کنه. من هیچ کدام از شعائر مذهبی رو برای ریا یا از روی فشار و زور انجام نمی‌دم اما به اعتقادات انسان کنار دستم احترام می‌گذارم که البته کار سختی هم نیست. من نه تنها به حیات که حاصل از یک سیستم پیشرفت و اصلاح مداومه معتقدم، بلکه به آینده‌ جهان هم شم امید دارم.

 شاید به نظر کسی که در زمان سختی‌هاش خدا رو از ته دل صدا می‌زنه و یا با ادعیه و معاملات سعی می‌کنه در دل لحظات سختی نوری برای خودش روشن کنه باور اینکه چطور می‌شه با بی‌اعتقادی زندگی کرد سخت باشه. اما به گمان من حتی مرگ هم اونقدر که باید ترسناک نیست که من رو مجبور کنه به باوری از جهان بعد از مرگ برای تسکین یافتن چنگ بزنم. یا بچه‌دار شدن به عنوان شیوه‌ای باستانی برای روبرو شدن با ترس از نیستی جایی نداره. شاید رسیدن به کهنسالی من رو مجبور کنه در دیدگاهم تجدید نظر کنم و ژن‌ها من رو به زانو در بیارند اما هنوز فکر می‌کنم جهان تنها همینه.

خدا چندین ساله که در زندگی من نیست. همونطور که یک مسلمان در اعیاد مذهبی دین یهود حس خاصی نداره، هیچ کدوم از مناسک مذهبی ادیان روی من تاثیری ندارند. حالا من چندین ساله از دین و خدا گذشتم و شاید عجیب باشه که هیچ حفره‌ای توی زندگی من باز نشده یا حتی هیچ دستاویزی مثل باور به تناسخ یا بودیسم در زندگی من وارد نشده. به نظر من خدا برای بشر، سال‌هاست که عادته و دیگه ضروری نیست.

از او، به او گریختم!

«خدا»

پیش از ظهر

من با خدا رابطه خاصی نداشتم ولی گویا او حواسش بوده است! این را خیلی بعد از آن روزها فهمیدم، روزهایی که بی او گذشتند. آشنایی من با خدا اتفاق یک شبه‌ای نبود، یعنی اصلا یادم نمی‌آید در چه فرآیندی اتفاق افتاد. شاید آن کلاس‌های فرهنگسرا که از روی کنجکاوی، بعد از دبیرستان به آنجا سر می‌زدم شروع فصل جدیدی در ارتباط ما با هم بود. آن روزها، معلمی برای آدم‌های کنجکاوی مثل من که در گروه سنی خاصی هم قرار نمی‌گرفتند، با استفاده از فیزیک و شیمی و ستاره‌شناسی و زیست و مولکول و فلسفه و تاریخ و جغرافی و ریاضی و خیلی چیزهای به ظاهر بی‌ربط از خدا حرف می‌زد. من نامش را می‌گذارم نوعی هدایت غیبی، نوعی ارتباط ماورایی، نوعی دعوت.

آن «معلم» موجودی را به من شناساند که تا قبل از آن نه کاری به کارش داشتم و نه برایم مهم بود «بود» و «نبودش». و بعد، اتفاقات پشت هم افتادند. جوابِ سوالات به زبان نیامده را یکی‌یکی می‌گرفتم و زبان نشانه‌ها را می‌فهمیدم، به هر طرف که رو می‌کردم چیز جدیدی می‌دیدم و مبهوت، واله و شیدای این تجربه ناب بودم. شاید اگر بپرسند یک سال خاص از زندگی‌ات را اگر بخواهی دوباره زندگی کنی کدام سال است، من مستقیم و بدون درنگ پاسخ خواهم داد همان سال آشنایی معجزه‌گون من با خدا. نه فقط یک بار که حاضرم بقیه سال‌های عمرم را بدهم و باز هم آن سال شیدایی را تجربه کنم.

خدا در زندگی من متولد شد و رشد کرد و بالغ شد و به اوج شکوه و حضور رسید. درها به رویم گشود و به یاری‌ام شتافت. من دچار وزنه‌ای به بزرگی همه هستی شدم، به دریا وصل شدم و هنوز از آن شراب ناب شناخت مستم. عاشقانه‌ترین عاشقانه‌هایم را برای او نوشته‌ام و دست یاری‌اش را در سخت‌ترین لحظه‌های زندگی بر تار و پود وجودم حس کرده‌ام.

من از او، به او گریخته‌ام.

دنیای آسان کودکی

«خدا»

صبح

در تمام دوران تحصیل، تلاش کتاب دینی‌های مقاطع مختلف که نام‌های متنوعی هم داشتند برای اثبات وجود خدا، به نظرم جالب می‌رسیدند. در حقیقت اگر وجود خالق یکتا بدیهی و باور به او فطری باشد چه نیازی به این همه اثبات‌؟ حتی از آن طرف، تلاش برای اثبات عدم وجودش هم به نظر من عبث می‌آید. در باور من وجود یا عدم وجود خدا نقش پررنگی در شیوه زیست یا تفکر من ندارد. یادم نمی‌آید از چه زمانی به این نتیجه رسیده بودم که هیچ نیروی برتر و هیچ اراده از پیش تعیین‌شده‌ای «نمی‌تواند» وجود داشته باشد که اولا همه جهانی که ما می‌شناسیم را به وجود آورده باشد و دوما در اداره آن دخالت مستقیم داشته باشد.

جمع شدن صفات متضادی شامل مهربانی و عدل و دانایی و از طرف دیگر، قهار و منتقم و مجازات‌کننده بودن در موجودی به نام خدا برای به وجود آوردن دنیایی چنین مزخرف و بیهوده و بی‌هدف، کاملا گیج‌کننده به نظرم می‌رسد. به باور من خدا جایگزینی برای والدین است. وجود مطمئنی که قادر به انجام همه ناممکن‌ها برای کودک است، دارنده همه جواب‌ها، نگهبان و ضامن تامین‌کننده نیازهای حیاتی، گیرنده تمام تصمیم‌ها و پذیرفتن مسئولیت آن با تاکید بر اینکه این بهترین است برای تو و خوشبختی‌ات را تضمین می‌کند. آیا باور داشتن به خدا آسان‌تر و شیرین‌تر (شاید هم قابل تحمل‌تر) نیست از این که بپذیریم ما کنار همه موجودات شناخته‌شده و نشده، صرفا در اثر اتفاق بوجود آمده‌ایم و هیچ هدفی هم پشت قضیه نیست و قرار هم نیست جای دیگری دوباره زندگی کنیم؟

دلمان نمی‌آید خودمان را آنقدر عادی و بیهوده ببینیم، مثل بچه‌ها که خود را مرکز دنیا و دلیل وجود دنیا میدانند و در پناه وجود والدین، بدون دغدغه از کشیدن بار مسئولیتی، همه تصمیم‌گیری‌ها را به عهده آنها می‌گذارند و در ازای «حرف‌گوش‌کن» بودن، منتظر پاداش و تشویق و محبوبیت هستند. به نظرم برای رهایی از فکر کردن، ریسک کردن، پذیرفتن مسئولیت اعمال، انکار بیهودگی دنیا و وجود خودمان و البته داشتن امید به پشت و پناه خدا را اختراع کرده‌ایم. ما به عنوان حیواناتی که شانس تکامل داشتند در طول میلیون‌ها سال تبدیل به حیوانات ناطق و دو پا شده‌ایم و طی هزاران سال به موجوداتی پیشرفته در نوع زیست بدل شدیم. یاد گرفتیم دور هم زندگی کنیم و بعد کم‌کم فکر کردیم خیلی مهم شده‌ایم. من به وجود یا عدم وجود خدا کاری ندارم چون اصلا به وجود هدفی برای دنیا اعتقاد ندارم.

آسمان خودم

«خدا»

سپیده‌دم

اول‌ها من هم فکر می‌کردم یک پیرمرد نشسته در آسمان است که ریش‌هایش ابرند و گریه‌هایش باران. بعد که بزرگتر شدم و دیدم قرآنش را فقط برای مردان نوشته؛ قهر کردم. بعد دیدم انگار چاره‌ای نیست و آشتی کردم و حتی سعی کردم آن‌قدر خوب باشم که به پیامبری مبعوثم کند یا لااقل برایم شرایط خاصی در نظر بگیرد چون واقعا حجاب داشتن برایم دردناک بود و این‌کار را فقط و فقط برای خاطر عزیز او می‌کردم.

وقتی هفده هجده ساله شدم برایش نامه می‌نوشتم؛ نامه‌هایی کوچک در پاکت‌های رنگی کوچک در آخر دفترخاطراتم. بعد چیزی از او خواستم، چیزی که واقعا گمان می‌کردم لایقش هستم، به تمام گریه‌ها و التماس‌هایم بی‌توجه ماند و من دلم شکست اما باز چاره‌ای نداشتم و دوباره به آغوشش برگشتم اما یاد گرفتم دیگر چیزی از او نخواهم. به چیزی شبیه ایمانی که می‌گفتند رسیده بودم، هرچه پیش می‌آمد ممنون بودم و می‌گذاشتم به حساب خیری که در آن است و من نمی‌فهمم و قرار می‌گذاشتم در آن دنیا مفصل درموردشان سوال کنم.

دو، سه سال بعد موضوع عاطفیی پیش آمد که مرا تا قهقرای خط قرمزهایم برد و من فقط به یاد می‌آوردم که در زمان سقوط نگاهش می‌کردم و به یادش می‌آوردم که چه‌ها به‌خاطر حرفش کرده‌ام و حالا وقتش است که نجاتم بدهد. واضح است که نجاتی در کار نبود. سقوط کردم شکستم و خرده‌هایم را به زور جمع کردم و دیگر سمتش نرفتم؛ اما گذاشتم گوشه آسمانش بماند اما نه اجازه دادم برایم تکلیفی معین کند و نه دیگر خودم کاری به او داشتم.

از آن ایمان گول‌زنک بچه‌گانه گذشتم و بزرگ شدم. یاد گرفتم روی پای خودم بایستم و دیگر نه به کسی برای داشتن چیزی التماس کنم و نه برای کاری که می‌کنم منتظر پاداشی باشم و نه به کسی غیر از خودم جواب پس بدهم. بعدتر در روزهای شاد و غمگین زندگی، درون خودم خدایی پیدا کردم که نه می‌میرد؛ نه ساکت است و نه بهشت و جهنم دارد. مرا دوست دارد و وقت دلتنگی در آغوشم می‌کشد و باهم گریه می‌کنیم.

حالا اگر چه آسمان خالی است؛ اما در گوشه‌اش؛ در جای خدای سابق، عکسی است شبیه من که هر وقت نگاهش کنم لبخند می‌زند و یک ستاره در دلم می‌شکفد. حالا هر وقت دلم برای خدا داشتن تنگ می‌شود به خودم لبخند می‌زنم و می‌گویم: «بی‌خیال همه دنیا! خودم و خودت رو عشقه.»

و خدایی که در این نزدیکی است

«خدا»

سحرگاه

آخرین نماز را خواندم. وقتی جانماز را جمع کردم، زیر لب گفتم دیگر تمام شد. بعد انگار کسی باری را به سنگینی رنج تمام دوران‌های اسارت بشریت از دوشم برداشت. سبک شدم، تازه شدم، تمام دلهره‌ها و اضطراب‌ها جایی گم و گور شدند، تازه آن وقت بود که توانستم آزاد و رها به جستجوی سرزمین‌های ناشناخته روحم بروم…. و چه خوب که دیگر صبح‌ها بدخواب نمی‌شدم، می‌توانستم تا هر چقدر که دلم می‌خواهد از بعد‌ازظهر و غروب لذت ببرم و یک چشمم هی نگران به آفتاب نباشد. روسری و دیگر مضامین مذهبی که بعد از سال‌های مدرسه رفته بود و به افق پیوسته بود. نماز ولی مثل یک فریضه عذاب‌آور که با آن رابطه عشق-تنفر داشتم همچنان بعنوان آخرین حریم مانده بود تا یک روز که بدون هیچ بحثی نقطه پایانی بر آن گذاشتم.

مذهب هیچوقت دغدغه‌ام نبود ولی در برهه‌ای از زندگی و در اوان جوانی همه چیز آن برایم رنگ باخت. مثل کودکی که کمی که بزرگ می‌شود می‌فهمد بابا نوئل آنی نیست که فکر می‌کرده. مذهب برای من به دلایل زیادی که بحث آن از این مجال خارج است یک روز مرد و جسدش هم دود شد و هوا رفت. ولی خدا انگار ماند. از آن تیپ خداهایی که «در این نزدیکی‌ست، لای آن شب‌بوها، پای آن کاج بلند».  از آن خداهای خوش‌فکر و رند و زیرک. همانی که گاهی لپت را می‌کشد و گاهی درِ کونت هم می‌زند. همانی که ممکن است قهر هم بکند ولی مثل مادرِ آدم زود می‌بخشد.  همان که شوخی‌هایش عجیب پدر روزگار آدم را درمی‌آورد که هی زمزمه کنی: «یکی نغز بازی کند روزگار، که بنشاندت پیش آموزگار». این خدایی که عصبانی نمی‌شود، که می‌فهمدت، برایت چای می‌ریزد و به دستت می‌دهد، ساکت می‌نشیند کناری که خوب گریه‌هایت را بکنی، بغلت می‌کند، اشک‌هایت را پاک می‌کند.  هی این کار را  بکن و آن کار را نکن نمی‌گوید، می‌گذارد خودت سوال کنی و خودت بخواهی کمکت کند و آن وقت است که با مهربانی دستت را می‌گیرد و در آن دورها راهی نشانت می‌دهد، تو چشم می‌دوزی به آن «مقصد ناپدید و منزل‌های خطرناک»،  برمی‌گردی و باناباوری نگاهش می‌کنی و او بدون هیچ حرفی و با لبخندی کمرنگ بر لب دستت را می‌فشارد و سرش را بعلامت تایید تکان می‌دهد.  این همان خدایی است که گاهی سرش شلوغ است. فرصت سرخاراندن ندارد و تو هی مسج می‌زنی و ایمیل می‌فرستی و جواب نمی‌دهد. تو دلخور می‌شوی و بدش را می‌گویی. او به رویش نمی‌آورد و زیر سبیلی درمی‌کند، تا یک روز از دلت درمی‌آورد و شرمنده‌‌ات می‌کند.

من نمی‌دانم این خدای به این مهربانی چرا این همه ظلم و کشتار و بیرحمی را می‌بیند ولی کاری نمی‌کند. من نمی‌دانم چرا این خدا گاهی خودش هم سلاح جمعی در دست می‌گیرد و نابود می‌کند. من نمی‌دانم این خدایی که این همه داناست و رند است و از همه چیز باخبر است، آیا نمی‌داند چه در این کره خاکی می‌گذرد؟ یا می‌داند و کاری نمی‌کند؟ آیا نمی‌بیند این همه بچه زخم‌خورده و مصیبت‌دیده را؟ چشم به روی این همه ظلم و محنت بسته‌ است؟

من جواب هیچکدام اینها را نمی‌دانم و کاش خودش یک روز بیاید و‌ جواب بدهد. من عاجزم از اینکه این همه نبودنش را توجیه کنم. ولی می‌دانم هر وقت عمیقا آزرده و غمین شدم، هر گاه دلم آنقدر گرفته بود که همه ابرهای عالم در دلم می‌باریدند، هر وقت تنهاترین بودم، بی‌پناه و غریب بودم، از بهترین‌ها بدترین‌ها را دیده‌‌ بودم، وقتی خانه‌ام ویران شد، امیدم رفت، بی‌کسی‌ام بر فرقم کوبیده شد، گل قشنگم جلوی چشمم پژمرد و پرپر شد. خیانت آن که از خون من بود، از خود من بود، قلبم را نشکست، بلکه هزار تکه کرد و هر تکه‌اش گوشه‌ای زاری می‌کرد، وقتی نفرت و بیزاری در برابر حس انزجار من کلمات حقیری بودند، وقتی به تمامی دیدم که جانم می‌رود از این تن خاکی، و غم این سیاهی غلیظ با من است تا زنده‌ام و مرگ مهربان‎ترین مادر است… همان وقتها  دستش را در دستم و نفسش را بر گردنم حس کرده‌ام. این خدای منست، این خود منست.

راز بقای پنگوئن‌های امپراطور

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

مهمان هفته: جواد متولی

در مطب پزشک متخصص قلب و عروق منتظر نوبت نشسته  بودم. به تلویزیون روشن صامت در سالن نگاه می‌کردم. یکی از مستندهای مشهور راز بقا در حال پخش بود. سوژه این بار پنگوئن‌های امپراطور بودند. یک باره توجهم به ورود خانمی پریشان، حدودا سی و چند ساله و باردار که چادر به سر داشت جلب شد. زن به شکلی غریب بخشی از صورتش را با چادر پوشانده بود. شمایل و پوشش او نشان می‌داد از طبقه متوسط است. وارد که شد نگاهی به منتظران نوبت انداخت و کنار ورودی ایستاد. همراه او خانم دیگری وارد مطب شد و دفترچه به دست برای گرفتن نوبت به سراغ منشی رفت.

از سر اتفاق صندلی های کناری من خالی بود و بعد از دریافت نوبت هر دو به سمت من آمده و نشستند. خانم چهل و چند ساله همراه با زن، شروع کرد به حرف زدن. بی‌اینکه بخواهم توجهم به گفتگویشان جلب شد. از حد نجوا میان دو نفر بلندتر بود و جز من سایرین هم می‌شنیدند. زن همراه رو کرد به زن باردار پریشان قصه و گفت: «چقدر بهت گفتم باهاش مدارا کن و عصبی‌اش نکن! خب مرد وقتی عصبی می‌شه دیگه دست خودش نیست. ممکنه یه چیزی رو هم پرت کنه، ممکنه دست هم روت بلند کنه. نباید وقتی این اتفاق افتاد می‌رفتی سراغ همسایه‌ها. آدم که مشکل خانوادگی رو بیرون خونه منتقل نمی‌کنه! ببین الان خودش عقب‌نشینی کرده. فرستاده دنبالت، همه هزینه‌های مربوط به دوا و دکتر رو هم پرداخته. دعوا نمک زندگیه. اختلاف پیش میاد ولی تو باید به حرف مردت گوش می‌کردی. الان با اون بچه توی شکمت کجا می‌خوای بری؟ این‌ها همه‌اش به خاطر لج‌بازی‌های تو پیش اومده…»

به حاضران در سالن نگاه کردم. بعضی سر تکان می‌دادند و یکی دو نفری هم به پچ‌پچ با هم مشغول شدند. منتظر بودم آن زن جمله‌ای بگوید تا ماجرا روشن‌تر شود. اولین باری بود که گوش هایم این قدر برای شنیدن مشتاق بودند و منتظر واکنش زن بودم. زن سرش را بالا گرفت. دستش را برد زیر چادر و در چشم به هم زدنی گاز استریل پر از خون را از دهانش بیرون آورد. چادر که کنار رفت یک طرف صورت زن را دیدم. با چشمانی پر از اشک سر جای خودم ایستادم. سمت چپ صورت زن به شدت کبود و متورم بود، تا جایی که چشم چپ او نیمه بسته شده بود. با بغضی سنگین و صدایی محزون رو به همراهش کرد و گفت: «انتظار داشتی زیر دست و پای یاسر منتظر مرگ می‌موندم و از همسایه‌ها کمک نمی‌گرفتم؟ انتظار داشتی وقتی گلدون رو به سمتم پرتاب کرد، به قصد کشتن من حمله کرد و لت و پارم کرد، برگردم ازش دفاع کنم؟ اگه برای من و بچه‌ام اتفاقی بیافته هم از چشم یاسر می‌بینم. تو که خودت زنی چطور دلت میاد حال و وضع منو ببینی و باز نصیحتم کنی که برگردم سرخونه و زندگیم؟ چه تضمینی هست که دفعه بعد جنازه‌ام رو از اون خونه بیرون نکشن؟»

به خودم آمدم. همچنان ایستاده بودم. برگشتم رو به منشی مطب و گفتم: «خانم، لطفا نوبت مرا به این خانم بدهید تا زودتر معاینه شوند. من عجله‌ای ندارم.» بعد رو به زن همراهش کردم و گفتم: «صحبت‌های شما رو همه شنیدند. به نظرم کمال بی‌انصافی است از زنی که این طور از شوهرش آسیب دیده بخواهید که از این فاجعه چشم‌پوشی کند و بعد از مداوا به خانه که نه قتلگاه خودش برگردد.»

زن همراه بدون مکث بعد از شنیدن جمله من، پرخاش‌گرانه گفت: «توی مسائل خانوادگی دیگران مداخله نکنید. این اتفاق هیچ ربطی به شما نداره!» باز هم داشت به شکلی آزاردهنده از پیشنهاد بی‌شرمانه‌اش دفاع می‌کرد. یکی دو نفر دیگر هم تلاش کردند مرا از مداخله منصرف کنند. عباراتی مثل «آقا! تو مسایل خصوصی مردم وارد نشو.»، «به من و شما چه ربطی داره.»، «این مشکل خودشونه. تو واسه چی دخالت می کنی؟» را می‌شنیدم.

در همین حین صدای مردانه‌ای از آن‌سوی مطب رو به خانم‌ها کرد و گفت: «وقتی امروز برای وضعیتی که به سر دختر مردم اومده، نظرتون اینه و همه تقصیرات رو گردن اون می‌اندازید، فردا برای بچه خودتون همچین اتفاقی بیافته چه کار می‌کنید؟» خانم‌ها ساکت شدند. منشی مطب از زنی که صورتش را پوشانده بود خواست تا با همراهش وارد اتاق دکتر بشوند. سر جایم نشستم. همه ساکت شده بودند. یک ربع در سکوت گذشت تا اینکه زن همراه از اتاق دکتر خارج شد، در را محکم بست و به سمت در خروجی رفت. همه به  در خروجی و بعد به در اتاق دکتر خیره شده بودند. در باز شد و زن مصدوم بیرون آمد و پشت سرش دکتر ظاهر شد و رو به منشی گفت: «ایشان وضعیت اورژانسی دارند. همین الان با بیمارستان تماس بگیرید و بگین دکتر گفته برای همین الان اتاق عمل خالی کنند. با متخصص زنان هم تماس بگیر و فوری وصلش کن به من.»

 سالن انتظار در بهت و سکوت فرو رفته بود. زن مصدوم روی یکی از صندلی‌های نزدیک به در ورودی نشست. منشی مطب تلفن‌های لازم را گرفت. به اتاق دکتر رفت. با پاکتی در دست نزد زن برگشت و گفت: «آقای دکتر برای شما توصیه‌نامه نوشتند. خودتون رو به بیمارستان برسونید و نگران هزینه‌ها هم نباشید.» زن مصدوم ایستاد، با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد تشکر کرد و خیلی آرام از مطب خارج شد. با خروج او منشی صدای تلویزیون را باز کرد. گوینده راز بقا داشت از مسئولیت برابری که پنگوئن‌های نر و ماده امپراطور در حفاظت از نوزادشان دارند حرف می‌زد…

مرخصی

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

بامداد

بی‌هیچ حرف اضافه.

 

عشوه‌سنج

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

نیمه‌شب

سعی می‌کنم زنانی که در زندگی شخصی خودم شاهد ظلم شدن به آنها از طرف یک زن دیگر بوده‌ام را به یاد بیاورم. آنچه به نظر من می‌رسد این است که ظلم زن به زن دیگر از دو حالت خارج نیست، یا زنی نشسته است زیر پای مرد زن‌دار و از همه قوای عشوانی*و شهوانی‌اش استفاده می‌کند برای تور کردن مردی که متعهد به دیگری‌ست، یا در محل کار برای ترفیع و جا باز کردن در دل مدیر و رئیس و بالادستی‌ها خودش را به آب و آتش می‌زند تا هر مانعی را از سر راهش بردارد؛ از آنجا که در این شرایط رقابت کردن با یک زن دیگر به دلیل شناخت بهتر جنس زن توسط یک همجنس به مراتب آسان‌تر است، رقیب یا در اینجا مظلوم، یک زن دیگر می‌شود.

می‌گویند پیشگیری بهتر از درمان است و برای هر دو ابتدا باید علت را جستجو کنی! اگر بخواهی دنبال علت بگردی که به اندازه تعداد ظلم‌هایی که می‌شود دلیل وجود دارد و مسلما نمی‌شود تقصیر را به گردن یک نفر انداخت، ولی از آنجا که قرار است راهکار ارائه کنیم بدون ریشه‌یابی، پیشنهاد من تیرباران کردن است! هر زن ظالمی را دیدیم چند گلوله خرجش می‌کنیم و خلاص! واقعاً در این شرایط، بدون ریشه‌یابی توقع چه راهکاری دارید؟!

ظاهرا این روش هزینه‌های سنگینی در بر دارد و واقعا نمی‌صرفد که انسان خیلی به زن ظالم بها بدهد؛ پس کمی عمیق‌تر بررسی می‌کنیم. مورد‌های شخصی اطرافیانم را که واکاوی می‌کنم به یک نکته مشترک می‌رسم و آن هم استفاده از حربه یکسان برای ظلم کردن است: عشوه‌گری!

بنده اگر قانون‌گذار باشم، قانونی را تصویب می‌کنم که زنان عشوه‌کن! را استخدام نکنند، این یک پیشنهاد بسیار جدی و عملی است. باور کنید! حال سوال پیش می‌آید که معیار و مقیاس عشوه را از کجا بیاوریم؟ پاسخ روشن است، سه راه وجود دارد، اول اینکه سه چهار آقای متشخص با روحیات متفاوت در جلسات مصاحبه حضور داشته باشند و از آنها بخواهیم نظر شخصی خودشان را بدون ذکر نام بیان کنند، چیزهای خوبی از این نظرات بیرون خواهد آمد. روش دوم اینکه مصاحبه‌کننده خودش یک خانم باشد، خانم‌ها در این موارد خیلی خوب از پس ماجرا برمی‌آیند. روش سوم هم که کمی پیشرفته است استفاده از دستگاه‌های مخصوص سنجش عشوه است. آیا این دستگاه وجود دارد؟ جواب: وقتی میزان دروغ و صداقت، عشق و تنفر و مواردی از این دست را با دستگاه مخصوص می‌سنجند، عشوه که دیگر چیزی نیست! اختراع نشده باشد هم با درخواست به راحتی قابل اختراع است؛ بله، هزینه دارد. امان از دست خانم‌ها که اگر بخواهی جلوی ظلم‌شان را هم بگیری باید خرجشان کنی.

از من بپرسید می‌گویم باید رفت و ریشه‌یابی کرد، باید دید وجه اشتراک زنان ظالم چیست، آنچه از دور دیده می‌شود نداشتن عزت نفس است، کسی که به قیمت خراب کردن زندگی دیگری حاضر است هر کاری انجام دهد، چیزی به نام عزت نفس برایش تعریف نشده است. اگر واقع‌بین باشیم چه برای درمان و چه برای پیشگیری از ظلم زنان در حق هم باید به آنها عزت نفس را یادآوری کرد، باید به آنها احترام به خود و احترام به دیگران را آموخت، هر چه هست شاید آموزش، کمی از درد این ظلم خواسته یا ناخواسته را تسکین دهد. ورای تمام این حرفها و بحث‌ها، ظالم بودن ربطی به زن بودن و مرد بودن ندارد، آنها که انسان‌ترند آدم‌های بهتری هستند، بیاید فکر کنیم برای انسان ماندن و انسان شدن چه باید کرد.

 

*عشوه‌گری، کلمه خود‌ساخته توسط نگارنده جهت هم‌آوا بودن با متن.

یک وجب عمیق‌تر

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

شبانگاه

یه روزی فکر می‌کردم ایران از نظر قوانین خیلی عقب‌افتاده است و ما متعلق به یه قوم قدیمی هستیم که در میونه یه جهان مدرن داریم زندگی می‌کنیم. هر چقدر بیشتر زمان می‌گذره، بیشتر به نظرم میاد اشتباه کرده بودم. شاید انسان آنقدر خوش‌شانس باشه که تونسته باشه روی ماه قدم بذاره اما در حیطه روابط شخصیش، در دل اکثر انسان‌ها یه مرد شکارچیه که توقع داره به خاطر نقش مهمش در معاش خانه، سهم بیشتری از زندگی و رفاه بهش برسه.

در برابر انگار زن‌ها از هر چیز کمی دارند: کمی آرامش، کمی رفاه، کمی از حقوق و بسیاری از هیچ. روانمون انگار روان یه موجود قحطی‌زده است که در برابر کمی داشته، به شدت له‌له می‌زنه و براش خیلی وقت‌ها خواستن چیزها به قیمت جنگ بقا تموم می‌شه.

دوستی داشتم که پدر دچار پارانویا شده بود. مادر هم بعد از چندین سال همراهی و حفظ کاشانه، شروع کرده بود به پیگیری خواسته‌ها و حقوق خودش و بچه‌ها (که البته دیگه کم سن نبودن) به شدت دچار تنش شده بودند. کار خواهرها از گوشه‌چشم نازک کردن به دعوای لفظی کشید و یک بار خشم بینشون اونقدر زیاد شد که به درگیری فیزیکی ختم شد. هیچ کدوم از دو طرف در زمانه دعوا به طرف مقابل فکر نکرده بود. هر دو طرف به شدت تهاجمی و به شدت بدجنسانه برخورد کرده بودند.

مثال همیشگی و مشهور شاید جهانی، همین رابطه افتضاح مادرشوهر و عروسه. دو پادشاهی که انگار نمیتونن تاج یک اقلیم رو به سر بگذارند و همین منجر می‌شه یک سمت ماجرا به سمت شرارت برای دیگری متمایل بشه. درمان این زخم هم به گمان من شبیه خیلی از دردهای دیگه، همون داروی تلخ همیشگیه: برابری و توانمندسازی. آدم‌ها وقتی دلیل کنش‌هاشون به جای ترس، عقلشون باشه مهربان‌تر برخورد می‌کنن.