ماه: نوامبر 2017

آینه، آینه دروغگو…

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

نیمه‌شب

» اه اه چقدر بدتیپی تو دختر، اینجوری من پیش دوستام خجالت میکشم!»، «تا حالا فیلم ندیدی؟ نمی‌دونی چه جوری باید منو ارضا کنی؟»، «هه هه هه، حالا بابات اینا چقدر بهم میدن بیام تو رو بگیرم؟»… این‌ها و ده‌ها مدل متلک و سرکوفت، اساس گفتگوهای من و آقای دوست پسر بود. گفتگو که چه عرض کنم، خطابه‌های ایشان به من.

خیلی جوان و خیلی بی‌تجربه بودم، در حدی که واقعا نمی‌دانستم وقتی با هم به خانه مجردی دوستش رفتیم دقیقا چه انتظاری از من داشت. من ولی دقیقا می‌دانستم چه انتظاری از او دارم: بعد از چند هفته حرف‌های دلپسند عاشقانه با شور و حرارت از من اجازه بگیرد با خانواده بیایند خواستگاری! چه خیال خامی، نه تنها خبری از خواستگاری نبود، بلکه از «حرف‌های دلپسند عاشقانه» هم خبری نبود. من مدام فکر می‌کردم اشکال از من است، طبق نظر او من بدتیپ، فاقد جذابیت جنسی، بدون یک خانواده پولدار و کلا موجودی غیر خواستنی بودم. با این حال هنوز با من بود و گاهی لطف می‌کرد پیامی می‌داد که: «به من بزنگ!» و گاهی همان لطف هم تنها به انداختن میس‌کال ختم می‌شد، منظور هم این بود که به زعم خودش سر به سر من بگذارد تا بخندیم-بخندد، و اینکه قرار خانه خالی بعدی را بگذارد.

من مصرانه منکر تمام نشانه‌های رابطه معیوب و خرابم بودم و ابلهانه فکر می‌کردم بالاخره علی‌رغم تمام سرکوفت‌ها و تحقیرها و عدم رضایت از رابطه‌مان حتما «چیزی» در من دیده که رابطه را ادامه می‌دهد. با همین فکر بعد از سه چهار ماه خودم پیشقدم شدم و از او خواستم تکلیف دوستیمان را مشخص کند. کاملا معلوم است که چه اتفاقی افتاد: گفتگویمان با مضحکه کردن و تحقیر من شروع شد و با قهر من و بد و بیراه‌گویی او تمام. وقتی بعد از چند روز گوشی را روشن کردم به امید دیدن پیام دلجویانه‌ای یا تلاشی برای آشتی، پیغام نه چندان بلندی دیدم که سراسر حاکی از این بود که بدبخت بیچاره! من فقط تو را برای ارضای جسمم می‌خواستم که آن را هم نتوانستی و کاملا موجود زشت و بی‌خاصیت و احمقی هستی!

در آن لحظه با تمام حرف‌هایش موافق بودم، مگر نه اینکه اینقدر احمق بودم که نتوانستم هدف دوستی‌اش را بفهمم؟ معلوم است که نه زیبا بوده‌ام، نه شیک و به‌روز، مگر نه اینکه فقط به من به شکل ابزاری برای ارضای جسمش نگاه می‌کرده؟ حتی لوند و جذاب هم نبوده‌ام که همان یک خواسته‌اش را ارضا کرده باشم. خلاصه که چنان فشاری به من وارد شد که یک هفته بدون دلیل خاصی تب کردم و از رختخواب بیرون نرفتم. خط تلفن را عوض کردم و تا ماه‌ها جرات نگاه توی آینه را نداشتم، اصلا دلم نمی‌خواست دختر زشت و احمقی را ببینم که خوش‌خیالانه خطوط قرمز خانواده‌اش را رد کرده برای اینکه فقط ملعبه و مسخره دست پسری بشود که در حالت عادی، حتی او را لایق سلام و علیک درست و حسابی نمی‌دانسته چه برسد به همسری. اصلا به ظاهرم توجه نمی‌کردم و تا حد ممکن از حاضر شدن در مهمانی و هر جمعی که ممکن بود مذکری در آن باشد که مرا «ببیند» اجتناب می‌کردم. توی خیابان و محل کار هم سرم پایین بود. نمی‌خواستم «دیده» بشوم. بیشترین چیزی که مرا اذیت می‌کرد این بود که به این باور رسیده بودم که پسرک با تمام پلشتی روح و ذهنش حقیقت را راجع به من گفته و من سزاوار تمام این حرف‌ها و تحقیرها بوده‌ام. زهر این رابطه چند سال در روح من بود تا اینکه با بیشتر شدن سن و عوض کردن محیط زندگی و کار و معاشرانم کم‌کم به وضعیت «آدم عادی» برگشتم.

مرخصی

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

شبانگاه

شبانگاه در مرخصی بود.

فروپاشی

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

شامگاه

نامش، دوران فروپاشی بود. من در دوران فروپاشی له شدم، سقوط کردم، مردم، تمام شدم… چیزی از منِ من دیگر باقی نمانده بود. از افسردگی و فروپاشی روحی و روانی گرفته تا ظاهرم که دیگر از آن خودم نبود، چاق شده بودم، آرایشگاه نمی‌رفتم. حتی حمام نمی‌رفتم، یا آنقدر دیر می‌رفتم که بوی عرق دیگر برایم آزاردهنده می‌شد. لباس‌هایم معمولا لباس‌های گشاد و ده سالی از سنم بیشتر بود، سوتین اصلا نمی‌بستم و آرایش هرگز… چه بسا تمام‌شان فروپاشی‌های ظاهری‌ام بود. فکر می‌کردم خب اگر دستی به سر و رویم بکشم مشکل حل خواهد شد. مثلا آرایشگاهی بروم، موهایم را کوتاه کنم، رژیم بگیرم، یک سینه‌بند سفت ببندم تا سینه‌های آویزانم را بالا ببرد، یک لباس زیبا بپوشم. حتما… حتما باز می‌توانم همان آدم سابق شوم. همان منِ من… اما مایوسانه دیدم تلاش‌هایم ‌بی‌نتیجه ‌ست، من نه‌تنها آن آدم سابق از نظر ظاهری نیستم که تبدیل به یک زن تلخ و افسرده شده‌ام که دیگر حتی حرفی هم برای زدن ندارم. دغدغه‌ای ندارم، دلگرمی‌ای ندارم. من هیچ چیز نداشتم. من وقتی وارد یک مهمانی می‌شدم آنقدر خود را پنهان می‌کردم تا کسی نزدیکم نشود. گوشه‌ای می‌ایستادم، با کسی حرف نمی‌زدم.

من از آدم‌ها می‌ترسیدم. من اعتمادم را به همه چیز از دست داده بودم. حتی به خودم. به منِ من… من دیگر اعتماد به نفسی نداشتم. آنقدر ویران بودم که انگار ظرفی از دست کسی بی‌هوا ریخته باشد کف زمین. همین گونه پخش و پلا کف زمین ریخته بودم. هر ذره‌ام که سال‌ها برایش زحمت کشیده بودم، یک طرف بود. هر کدام گوشه‌ای افتاده بود.

زن‌ها ستایش را دوست دارند. زن‌ها حتی آن دورترین از خودشان هم وقتی کسی تعریف و تمجیدشان می‌کند چشمانشان برق می‌زند. وقتی زنی چشمانش برق می‌زند یعنی حالش خوش است. یعنی دلش گرم است. و وقتی زنی به هر دلیلی کنار گذاشته می‌شود، وقتی دیگری جایش را می‌گیرد، دیگر چشمانش برق نمی‌زند و اگر این کنار گذاشتن به بدترین شکل ممکن باشد که دیگر اعتماد به نفسی برایش نمی‌ماند. که دیگر آنقدر سقوط می‌کند که بالا آمدنش ممکن است سال‌ها و سال‌ها و سال‌ها به درازا بکشد. و من وقتی به بدترین شکل ممکن کنار گذاشته شدم، آنقدر سقوط کردم که خودم را گم کردم، دیگر نه اعتماد به نفسی برایم باقی ماند، نه هیچ چیز دیگری تا به آن حتی برای دلخوشی متصل شوم. من گم شده بودم.

پاشنۀ آشیل یا چشم اسفندیار

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

غروب

حالا یا پاشنه‌ام است یا چشمم یا نقطه‌ ضعفم یا هرچه، اما دقیقا همان‌جایی‌ست که همیشه ضربه‌ها را می‌پذیرد. کجا؟… احساسات.

تا قبل از فاز احساسی، من کامل کاملم. هم می‌توانم همه کاری بکنم و هم هرکاری که می‌کنم به نتیجه می‌رسد؛ اما وای از وقتی که پای احساسم به خزه‌ای گیر کند آن‌وقت است که وا می‌دهم، می‌شکنم، می‌میرم و کاملا هم از این روند احساس رضایت دارم و گمان می‌کنم حقم همین است.

یک‌ وقتی، سال‌ها پیش، آدم نافهمی پیدا شد که کم شدن نداشتن احساسات عاشقانه‌اش به من را ربط داد به خوب و کامل نبودن من. (دلیل اصلی‌اش نافرمانی من در برقراری رابطه‌ای بود که او می‌خواست و من نمی‌خواستم).  آن‌وقت‌ها من دختر بیست‌ساله فرانسه‌دان ظریف و به اندازه خودم زیبا و بیش از اندازه خودم، موفقی بودم اما این حسی که از آن‌وقت گرفتم؛ آن‌قدر قوی بود که در من ماند و رشد کرد و مثل عَشَقه تمام زندگی‌ام را بلعید.

بعد از آن تا همین امروز – حتی تا همین الان –  هر وقت حس می‌کنم علاقه کسی به من کم شده سریع ربطش می‌دهم به ناتوانی‌های طاق و جفت شخص خودم. اعتماد به نفسم خُرد می‌شود و می‌ریزد زمین و می‌مانم زیر آوارش و باید زور بزنم تا برگردم روی سطح خاک. دفعه پیش جان ‌گرفتن دوباره‌ام چیزی حدود ده سال طول کشید و تازه درآمده بودم که دوباره فرو رفتم و حالا درست در همین حالم. در حال شک به خودم، در حال تنفر از آن‌چه هستم، در حال نیاز به گریز از «من»، در حال مرگ.

(وقتی خودت را نداشته باشی چه داری؟ حق دارم نبودن بخواهم نه؟)

 

ترس از فردا

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

عصر

هجده ساله بودم، تو اوج عاشقی، به همه دنیا عشق می‌ورزیدم و چشمام فقط قشنگی‌ها رو می‌دید، پسری رو دوست داشتم و فکر می‌کردم همیشه همه‌ چی به خوبی و خوشی قراره بگذره ولی یک روز صبح پسر دست یه دختری رو گرفت و اومد جلوی دانشگاه و گفت این آدمیه که من می‌خوامش و همه چی بین ما تموم شد، و رفت… رفت و دنیای زیبای من رو هم با خودش برد.

اولین تصمیمی که گرفتم این بود که خودم رو بکشم، من با اون پسر رابطه جنسی داشتم و فکر می‌کردم الان یک آدم دست‌خورده هستم، آدمی که از اعتماد خانواده‌ش سواستفاده کرده و لایق زندگی کردن نیست. ولی حتی توان کشتن خودم رو هم نداشتم چون از مرگ می‌ترسیدم. تمام مدت خودم رو توی اتاق زندانی کردم و لب به غذا نمی‌زدم، یه بغض لعنتی بیخ گلوم گره خورده بود که حتی اجازه نفس کشیدن هم بهم نمی‌داد. می‌خواستم دور و دور و دورتر شم، کل اون شهر خاطرات اون رو یدک می‌کشید و به هر نقطه‌ش که نگاه می‌کردم اون رو می‌دیدم. به معنای واقعی افسرده بودم، و متاسفانه خانواده‌م که فقط از جریان دوستی ما خبر داشتن هم بهم سرکوفت می‌زدن، پدرم هر بار که من رو زانو به بغل یک گوشه می‌دید می‌گفت لیاقتت همین بود، من جنازه‌ت رو هم روی دوش اون نمی‌ذاشتم، ولی توی بدبخت دو سال عمرت رو پاش گذاشتی. یا می‌گفت نکنه باهاش خوابیدی؟ من اگه مطمئن بشم انگشتش بهت خورده اول تو رو می‌کشم و بعد اونو! و من وحشت‌زده سعی می‌کردم خودم رو عادی نشون بدم ولی نمی‌شد. همه چی غیر عادی بود. شب‌ها تا صبح بیدار می‌موندم و فکر می‌کردم سرنوشتم چی می‌شه؟ من دختر نبودم.

یک سال گذشت، دیگه خوشحال نبودم، اون آدمی که بودم رفته بود و جاش رو من گرفته بودم، یک دختر بی‌اعتماد به نفس، گریزون از مردم. زیر چشمام گود افتاده بود و بیشتر از پونزده کیلو لاغر شده بودم. یک روز پدرم گفت نکنه معتاد شدی؟ خنده‌دار بود و من ساعت‌ها با اشک خندیدم. تا اینکه اتفاقی با همسر فعلیم آشنا شدم، نمی‌دونم چی باعث شد بهش اعتماد کنم، شاید چون می‌خواستم با کسی صحبت کنم، از دردهام، از ترس‌هام، و اون سر و کله‌ش پیدا شد. ساعت‌ها و شبانه‌روزی باهاش حرف می‌زدم، گریه می‌کردم، می‌خندیدم و همه‌چی رو بیرون می‌ریختم و اون بدون اینکه قضاوتم کنه فقط گوش می‌داد و یک روز دیدم چقدر سبک شدم، اون حفره سیاهی که توی قلبم بود دیگه نیست، داشتم به دنیا لبخند می‌زدم و متوجه شدم تمام مدت بعد از اتمام رابطه نیازم فقط این بود که کسی من رو درک کنه، گوش بده، دست بذاره رو شونه‌م و بگه زندگی کلی بالا پایین داره، بارها زمین می‌خوری اما بلند میشی چون زندگیه که ادامه داره. اما کسی نبود و من توی اون یک سال و اندی عمرم رو از دست دادم، خودم رو از دست دادم، اعتماد به نفسم رو از دست دادم و هر روز و هر ثانیه سقوط کردم.

هیچوقت روابط من و پدرم به سابق برنگشت. اون پسر من رو ترک کرد اما با خودش مرد دیگه زندگیم رو هم برد، مهم‌ترین مرد رو.

آنچه از من با تو می‌رود

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

بعد از ظهر

اینکه چگونه با هم دوست شدیم را اصلا یادم نیست. حتی اینکه چطور ده سال دوست ماندیم. کاملا متضاد هم بودیم. عصرها جانمازش را پهن می‌کرد، من بطری آبجو باز می‌کردم. او لب دریا مدیتیشن می‌کرد، من خودم را در دود سیگار خفه می‌کردم. او‌ سرش می‌رفت به کسی نه نمی‌گفت، من اخلاقم گندتر از این بود که کسی ازم چیزی بخواهد. او مهمانی که می‌گرفت سهم غذای من را آخر شب می‌آورد تحویل می‌داد. من وقتی می‌دیدم یکی از آشنایان دارد از خوش‌دلی او سوءاستفاده می‌کند آستین‌هایم را می‌زدم بالا و می‌رفتم برای دعوا. او خدمت می‌کرد و من سرویس می‌گرفتم.

در ده سالی که با هم بودیم در مقابل با دیگر رابطه‌ها هم همین بودیم. او آش و کیک می‌پخت با تاکسی تلفنی می‌فرستاد برای دوست پسرش. من حوصله شام دونفره در رستوران را هم نداشتم. مهمونی‌های غیرمنتظره بزرگ‌ می‌گرفت. من حوصله وارد کردن‌ مناسبت‌ها در تقویم موبایل را هم نداشتم. رابطه‌هاش که بهم می‌خورد می‌گفتم از بس به پاهایشان می‌پیچی. یک کم به آنها  زمان و آزادی شخصی بده. به او می‌گفتم مگر تو مادرشان هستی که تر و خشک می‌کنی؟ چرا نیازهای خودت را سرکوب می‌کنی به خاطرشان؟ رابطه‌هایم که بهم می‌خورد به من میگفت یک کم مهربان‌تر و آرام‌تر حداقل قطع کن. چقدر فضا لازم داری که می‌گویی که محدودت می‌کنند. کمتر خودخواه باش. به نیازهای آنها هم توجه کن. یک کم خواسته‌هات رو محدود کن! قهوه درست می‌کرد می‌گذاشت جلوی من و می‌گفت فال بگیر. می‌گفتم با فال چیزی درست نمی‌شود خودت را اصلاح کن. می‌گفت شاید فرد خوشگل‌تری دیده. می‌گفتم نه! از تو بهتر نصیبش نخواهد شد. می‌گفت شاید جلوی دوست‌هایش نباید آن شوخی را می‌کردم. می‌گفتم کاش بیشتر به نظر شخصی‌ات احترام بگذاری و اینقدر خودت را مطابق میل او تغییر ندهی.

نمی‌دانم چطور ده سال با هم دوست ماندیم. حتی یادم‌ نمی‌آید چطور با هم دوست شدیم. یک روز قهوه گذاشتم جلویش و گفتم فال بگیر گفت وقت ندارم با فلانی قرار ناهار داریم بیرون. بعد یک ماه زنگ زد که می‌خواهم ببینمت. ذوق‌زده رفتم سر قرار. گفت یک پروژه تحقیقاتی برداشته اما ترجمه‌هایش را می‌خواهد من برایش انجام بدهم. گفت اگه کار داری بگو می‌دهم دارالترجمه. گفتم نه حتما انجام می‌دهم.

دعوتش که می‌کردم همیشه کار داشت. اگه هم می‌آمد یک دوست همراهیش می‌کرد. زمانی که به من تخصیص می‌داد محدود بود. یک روز به چشم‌هام نگاه کرد و گفت که احساس می‌کند من او را یاد اتفاقات بد می‌اندازم. محدودش می‌کنم و جلوی ریسک کردنش را می‌گیرم. گفت می‌خواهد ببیند با بال‌هاش چقدر می‌پرد. گفتم حداقل آرام‌تر بگو. از شوخی‌هایم ناراحت شدی؟ پای نفر سومی وسط است؟ گفت اعتماد به نفست کجا رفته؟ خودت بهم یاد دادی که فقط خودم مهم باشم.

رفت.

و من با خودم فکر کردم‌ شاید من به قدر کافی مهربان نبودم.

اعتمادبه‌نفس به دست‌ آمده بعد از اتمام رابطه

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

نیمروز

موضوع این هفته را نمی‌فهمم، اصلا درک نمی‌کنم. یعنی چگونه بعد از اتمام یک رابطه اعتماد به نفس آدمی از بین می‌رود؟ من زمانی اعتماد به نفسم را از دست دادم که مادرم با دیدن اوقات تلخم گفت: «حواست را خوب جمع کن. زن یک بار به دنیا می‌آید، یک بار شوهر می‌کند. یک بار می‌میرد. (آرواد قیرمیزی بؤرک دئییل کی بیر باش دان گؤتورولوب او بیرسی باشا قویولا) زن کلاه قرمز نیست که از سر این مرد برداشته شده و بر سر مرد دیگری گذاشته شود.»  من زمانی اعتماد به نفسم را از دست دادم که مادرشوهرم گفت: «پسرم به تو رحم کرده و نگاهت داشته است و گرنه طلاق تو یک روز هم طول نمی‌کشد.»

اعتماد به نفس من زمانی سوخت و خاکستر شد که شوهرم گفت: «من نباشم تو از گرسنگی می‌میری. اصلا تو به هیچ دردی بجز خوردن و خوابیدن و هیکل بزرگ کردن نمی‌خوری. اصلا مرگ تو بهتر از زندگی‌ات است. من این را به خاطر بچه‌ها می‌گویم. آنها از معرفی کردن تو به همکلاسی‌هایشان خجالت می‌کشند. تازه افتخار هم می‌کنی که کارمندی و درآمد داری؟ پولت توی سرت بخورد.» اوایل این سخنان برایم عجیب و مضحک می‌آمد. اگر پولم باید به سرم بخورد، چرا تا ریال آخرش را می‌گیری؟ اصلا چرا دسته چکم را داخل کمد خودت گذاشته و هر ماه یک صفحه‌اش را جلویم می‌گذاری که «امضا کن بروم حقوقت را بگیرم. تو دست و پا چلفتی هستی و دزد از چنگت بیرون می‌آورد.» نمی‌فهمم چرا نگفتم: «دست و پا چلفت‌تر از من و دزدتر از تو مگر پیدا می‌شود؟» همین اعتماد به نفس از بین رفته مرا تا مرز خودکشی کشانید.

اکنون که سال‌ها از اتمام رابطه و جدایی مطلق می‌گذرد ، روز به روز بر اعتماد به نفس من افزوده می‌شود. بچه‌هایم با علاقه فراوان مرا به فامیل‌ها و دوستانشان معرفی می‌کنند. از من می‌خواهند که برایشان غذاهای وطنی بپزم و …  من حالا با حقوق مختصر ماهانه‌ام زندگی آرامی دارم.

آری عزیزان من بعد از اتمام رابطه به اعتماد به نفس، آرامش، آداب معاشرت و همه چیز رسیدم.

به سلامتی خودم

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

پیش از ظهر

در عمرم یک بار به تمامی عاشق شدم. آن یک بار هم عمری چند ساله داشت. ما هر دو‌ می‌دانستیم چرا نباید جلوتر برویم، ولی این دانستن از رنج آن کم نکرد. باز زخم، عمیق بود و کاری و بسی پر درد.

سال‌های اول به شدت سخت گذشت. تا سال‌ها این درد با من بود. دوست نداشته شدن توسط معشوق باید یکی از زجرآورترین رنج‌های روزگار باشد. احساس طرد شدن چنان پنجه‌هایش را در جسم و روحت می‌کشد که سال‌ها خون‌چکان است و بعدها ردّش همیشه هست. همیشه زخم‌خورده‌ای را می‌مانی که به روزگاری فکر می‌کرد که این زخم نبود و خوشبختی و شادی چه طعم بی‌خبری خوبی داشت. آن رابطه به دلایل واقعا درستی تمام شد و باید تمام می‌شد. اصلا پایان آن اجتناب‌ناپذیر بود. تعجب می‌کنم که چرا آن همه دلشکسته و افسرده بودم و چطور نمی‌دیدم که این ره جز به ناکجا‌آباد راهی ندارد. آن روزها که همه غرقه در او‌ بودم تنها زمانی بود که  اعتمادم را از خودم گرفتم و به جای آن او را کنار خود نشاندم. وقتی رفت تا مدتی گیج بودم و مضطرب ولی اعتماد به نفسم آرام آرام بازگشت و دیگر هرگز از کنارم تکان نخورد.

بارها و بارها بعد از آن وارد رابطه‌‌های مختلف شدم و  زیاد سختگیر نبودم. به هر کسی که فکر می‌کردم سرش کمی به تنش می‌ارزد شانس آشنایی می‌دادم. هر بار که به دلایلی رابطه پایان می‌گرفت، شانه‌ام را می‌انداختم بالا و میرفتم سراغ کار و بارم. اگر زمانی مجرد و بی‌یار بودم دقیقا به خاطر انتخاب خودم بود که تشخیص می‌دادم الان باید تنها باشم.

داشتن اعتماد به نفس مثل مُهری به پیشانیم بود. جذابیت داشتم ولی بیشتر به خاطر این حس قوی هویت و قدرت درونی‌ بود و نه فقط جذابیت ظاهری. تکلیفم با خودم مشخص بود. اذعان می‌کنم پیدا کردن مرد زندگی پروسه وقت‌بری است. می‌خواستم روابط متعددی را تجربه کنم و یاد بگیرم. اگر تهش شکست بود دیگر ابدا غصه نمی‌خوردم. وقتی مردان زورگو، احمق و ازخودراضی را با اولین اشتباه از خود می‌راندم و هرگز شانس دومی به آنها نمی‌دادم نه تنها غصه نمی‌خوردم بلکه حتما بعدش به سلامتی خودم می‌نوشیدم و البته خیلی نوشیدم!

آن همه معصومیت و باور مطلق، در بی‌پناهی یک عشق گم شد و رفت. من دیگر هرگز جرات نکردم آن گونه دل به کسی ببازم. هرگز دیگر عاشق نشدم. این بهایی بود که به ازای به دست آوردن اعتماد به نفسم پرداختم.

فعل جمع با ضمیر شکسته

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

صبح

به نظرم همیشه خوشبخت‌ترین دختران و زنان، سیب‌قلبی‌ها بوده‌اند و هستند. آنهایی که از اول دوران زندگیشان و یا از اول دلدادگی، با یک نفر همقدم شده‌اند و آن یک نفر تمام سال‌ها در کنارشان توان ادامه داشته: تمام زندگی و در گرمی و سردی و بالا و پایین و همه جوره همه چیز را با هم تجربه کرده‌اند. دعواهایشان هم با هم بوده و در نهایت آغوش و امنیت آخر شبشان هم با هم. وقت خوشی و وقت بیماری کنار هم بوده‌اند. تصورم از آنها یک جوری شبیه تصویری است که سینما یا دین از زندگی مشترک تبلیغ می‌کند. ته دلم هم می‌دانم این زندگی که در حقیقت روبروی ماست اینطور نیست. زندگی واقعی اینطور نیست.

دو سه ماه پیش به لطف فیس‌بوک فهمیدم اولین معشوق و اولین دوست‌پسر و اولین اولین‌های زندگی‌ام ازدواج کرده. چهره‌اش شبیه همیشه بود: با ردی از شوخی گرفتن همه چیز. در عکس‌هاش دست دور کمر دختری انداخته بود که اندامی توپر و قدی بلند داشت. شبیه همان اندام آن سال‌های من. چهره‌اش، کارهایش و حالت‌هاش شبیه جوانی من بود و امیدوارم (بدون هر گونه بدجنسی امیدوارم) شبیه آن سال‌های من دوستش داشته باشد.

چهار سال بعد از اینکه رابطه‌‌مان تمام شده بود، یک شب مست کردم و نشستم به چت کردن. یکی از دوست‌هام آن طرف جغرافیا داشت صحبت می‌کرد و حرف زدیم و مستی کار دستم داد و دیدم تمام صورتم خیس شده. براش داشتم از زخمی که خورده بودم صحبت می‌کردم و از اینکه پوست احساسم چطور کنگره‌دار شده. که انگار هنوز خون‌چکان است. که کار من و جان من از دلدادگی گذشته. چهار سال تمام گذشته بود و هنوز جرئت نکرده بودم وارد رابطه‌ای شوم. چهار سال گذشته بود و هنوز به کسی نگفته بودم دوستت دارم و در جواب نشنیده بودم که دوستم دارد. دو سال هم از چهار سال گذشت تا جرئت رابطه پیدا کردم. یک سال هم از آن دو سال گذشت تا رابطه‌ بعدیم شکل گرفت.

چند ماه پیش از یک رابطه‌ی طولانی و بسیار پرتنش و بسیار قوی بیرون آمدم. در رابطه انگار دوباره جانم و اعتمادم و هزار چیز دیگر جا مانده. شک کرده بودم که به من خیانت می‌کند و به گمانم می‌کرد. بدترین حسی که به همراهم مانده، صدای غریبی کنار گوشم است که برام می‌گوید تو آن طور که باید نبودی. کافی نبودی. دوست داشتنی نبودی. حالا که چند ماه گذشته، حس زندگی کردن میان طوفان شن و مه هنوز باقی مانده. هنوز خودم و اطرافم قابل دیدن نیستیم. هنوز آینه‌ای، برکه‌ای یا تلالوی پنجره‌ای نیست که بشود درونش نگاه کنم و خودم را سالم ببینم. خودم را کامل ببینم. خودم را زیبا ببینم.

غمناک‌ترین حس این روزهام، از دست دادن جرئت گفتن دوستت دارم شده. دارم فکر می‌کنم چند سال باید بگذره تا دوباره از سر خط شروع کنم؟ چقدر می‌گذره تا بتونم خودم رو کنار کسی تجسم کنم و حضور دیگری رو در زندگیم تجربه کنم؟ هفت سال دیگه؟ این بار کمتر؟ بیشتر؟ چطور؟ یک جایی وسط این همه سوال و هیاهو، انگار نهال بودنم از کمر شکسته.

تنفر: فرشته نجات من  

 

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

سپیده‌دم

اولش فقط انکار بود، اول از طرف او به خاطر خیانتش و بعد از طرف من، چون نمی‌توانستم باور کنم او هم می‌تواند خیانت کند. وقتی شریک عاطفی‌ات می‌رود سراغ دیگری، واقعاً چه کاری می‌شود کرد جز انکار! اتمام رابطه ما مثل بقیه اتمام‌ها نبود که کسی بگذارد برود، او بود! به قول خودش همیشه هست، تنها تفاوتش این است که او با «همه» هست، با هر کسی که گوشه چشمی نازک کند و بخواهد تنش را در اختیار او بگذارد، با هر کسی که به او بگوید «برایت می‌میرم».

رابطه را او تمام کرد اما به سبک خودش، با پررویی تمام خواست بودن دیگری و دیگران را بپذیرم و با خودم کنار بیایم. برای آدمی مثل من که از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود و به هر کسی راه نمی‌داد این اتفاق مثل سوزنی بود که به یک بادکنک بزرگ و زیبا فرو کرده باشند. تا مدت‎ها از خودم چندشم می‌شد، حالم بد می‌شد وقتی یاد حماقت و سادگی خودم می‌افتادم، حتی اوایلش آرزوی مرگ کردم برای خودم، پذیرش رودست خوردن از یک آدم عوضی، چیزی بیشتر از یک اتفاقِ سخت است. احساس خرد شدن و حقارتی که بعد از اتمام رابطه به انسان دست می‌دهد، حداقل برای مدت‌ها در من وجود داشت، افسردگی و بی میلی به هر اتفاق ریز و درشت، افت تحصیلی شدید و در یک کلام تمام شدن! اوایل دائما در حال مقایسه طرف با خودم بودم، چه چیزی داشت که من نداشتم؟! تقریبا در همه چیز من بالاتر بودم، از سطح کلاس خانوادگی، تحصیلات، سن و سال، شرایط اجتماعی، جز اینکه من تن به هر کاری نمی‌دادم به هر قیمتی!

بعد از مدتی دیدم که اتفاقا برای چنین آدم‌های مریضی، ناراحت شدن و غصه خوردن همان چیزی است که به دنبالش هستند، در یک آن به خودم آمدم و به گندی که به همه اوقاتم زده بودم فکر کردم، نمی‌بایست می‌گذاشتم کیفیت لحظاتم را او تعیین کند. عزمم را جزم کردم و طی یک اقدام انتحاری هر نوع اثر مادی و معنوی که از او در هر جای زندگی‌ام وجود داشت را پاک کردم، حتی ایمیل‌های ارسال شده به او را از صندوق «ارسال‌ها» پاک کردم، تمام هدایا را در زباله‌دان گذاشتم، عطرها را به بهانه سردرد گرفتن دور ریختم و در عرض یک نصفه روز، شبه حضور مادی‌اش را از زندگی‌ام پاک کردم.

اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را بعد از مدتی با حس نفرتی که از او پیدا کردم به دست آوردم، هر چه بیشتر متنفر می‌شدم احساس اعتماد به نفس بیشتری در من زاییده می‌شد. از جایی به بعد دیگر به او فکر نکردم، به هیچ چیزش، پر از تنفر شدم، آنقدر خودم را مشغول کردم که شبها تا سرم را روی تخت می‌گذاشتم خوابم می‌برد، کارهای بیرون را چند برابر کردم، همه جا داوطلب مشارکت بودم و همین کار کم‌کم حس تنفر را از من بیرون کرد و به جایش اعتماد به نفس بیشتری برایم به ارمغان آورد.

هنوز بعد از گذشت سال‌ها گاهی کم می‌آورم و یادآوری آن روزهای تلخ حالم را دگرگون می‌کند،. مدت‌هاست دیگر نفرتی ندارم و همچنان به داشتن اعتماد به نفس بالا در بین دوستان و آشنایان مشهورم، ولی اعتراف می‌کنم بازیابی اعتماد به نفس از دست رفته کار ساده و راحتی نبود.

ترس و لرز

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

سحرگاه

راستش من خودم هیچگاه در یک رابطه کنار گذاشته نشدم و تقریبا هم فردی را کنار نذاشتم. تکلیفم با خودم و طرف مقابل بیش از حد روشن بود و خیلی شفاف و البته با کمی دروغ که «من قصد مهاجرت دارم» رابطه‌هایم را شروع نشده، تمام می‌کردم. در نگاه اول همه چیز خوب بود و اتفاقا تبدیل به آدم دست‌نیافتنی و مغروری شده بودم و دوستانم حتی به من حسودیشان می‌شد که هیچ وقت شکست عشقی نخورده‌ام و پای کسی وسط زندگی‌ام نبوده است، من هم نیمه‌خوشحال، نیمه‌ناراحت بودم، از طرفی دوست داشتم فردی بود در زندگی‌ام و از طرف دیگر هیچ فردی را نمی‌توانستم بپذیرم. وقتی فردی به من پیشنهاد دوستی می‌داد مثل یک انسان بدوی می‌شدم و قاطعانه بدون بررسی همان پاسخ معروفم را می‌دادم.

 تا روزی که بر اثر مشروطی و اخراج از دانشگاه، به روانپزشک مراجعه کردم. به دلایلی درس نمی‌خواندم و همه وقتم را صرف خوابیدن و کتاب خواندن می‌کردم. خوشبختانه روانپزشکم در کار خودش متبحر بود و چند جلسه‌ای اصلا در مورد مشکل درسی‌ام صحبت نکردیم و همان جلسه اول از روابط عاطفی‌ام پرسید و من هم همه‌ ماجرا را برایش گفتم. او کتابی معرفی کرد و من بعد از خواندن کتاب متوجه شدم، من از ترس از دست دادن هیچ گاه وارد رابطه‌ عاطفی نمی‌شوم. در واقع مشکل شخصیت اول کتاب نیز همین بود و روانکاوی در کتاب این تشخیص را برای شخصیت اول کتاب داد. برای خودم کشف بزرگی بود، اما این کشف بزرگ را برای خودم نگه داشتم و خیلی که نه، اما تلاش کردم که این مشکل را حل کنم. اما این روزها فکر می‌کنم که انسان‌هایی که وارد یک رابطه می‌شوند و رها می‌شوند چه قدر شجاع هستند و چه قدر خوب می‌توانند مشکلاتشان را مدیریت کنند.

 

رهایی

«خدا»

نویسنده مهمان: بی‌نام

بگذارید سخن پایانی را در همین آغاز بگویم:‌ من رهایی‎ام را، لذت بردن از زندگی را و همه آرامشم را مدیون مرگ خدا در اندیشه‌ام هستم. لحظه‌هایی که در پی خدا سرگردان بودم زندگی‌ام را سرشار از تناقض و استیصال کرده بود.

 هرگز به فرزندم مفهومی به نام خدا را نخواهم آموخت. موجودی مطلق و دست‌نیافتنی که ایمان به او، کفران همه زیبایی‌های نسبی زمین است. آنچه نوجوانی مرا بلعید، ترس از گناه در محضر او بود. ترسی که آموزش و پرورش از یک سو و خانواده و مسجد محل از سوی دیگر در بند بند تفکر من تزریق کرده بودند. چقدر دیر فهمیدم ولی چه حس خوبی داشت. هنوز فریاد نیچه در گوشم لذت آن رهایی را بازتکرار می‌کند: «باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می‌گویند. اینان زهر پالای‌اند چه خود دانند یا ندانند». به فرزندم خواهم آموخت که واقعیت مرگ است که تمام زندگی زمینی ما را جهت می‌دهد. فناپذیری است که هر روز صبح دستمان را می‌گیرد تا بجنگیم و عاشق بمانیم. به او خواهم گفت که علم بزرگترین دستاورد بشر است و او با تکیه بر آن می‌تواند به میلیاردها سال قبل در اعماق فضا بنگرد و پیدایش هستی را کنکاش کند. به او خواهم آموخت که هر پدیده‌ای توضیحی می‌طلبد و باید در آنچه نمی‌داند بیندیشد و بیازماید و بپرسد.

خدایی که در من مرد اما همه گونه خدایی نبود. خدای ملای مسجد محل بود که انتقام‌گیر و خشن بود و خدای مهربان کشیش‌های مسیحی بود و هر گونه خدایی که در قامتی انسانی تعبد می‌طلبد. به باور من اینان همه دستاویزهای انسانند برای در بند کردن خویش و دیگران. با مرگشان چنان رها شده‌ام که هیچ خدایی مرا یارای به بند کشیدنِ دوباره نیست. اما برخی در حضور حضرت علم هنوز خدا را در صندوقچه‌ای ایمن از گزند آزمون انسان پرسشگر نهان کرده‌اند. گاهی می‌شنوم که فیزیکدانی می‌گوید شاید نیرویی خداگونه شرایط اولیه انفجار بزرگ را داهیانه چیده باشد و از آنجا این هستی را رها کرده تا بر پایه قوانین و ثوابتی یگانه منبسط شود. این خدایان در پشت مرزهای علم عقب نشینی می‌کنند. من با این گونه خدایان مشکلی ندارم!

من متعهد به جهانم و همه اخلاق خدایان برایم داد و ستدی بیهوده است. مرگ برایم پایان زندگی‌ست و زندگی چنان کوتاه است که مرا فرصت بندگی نیست. بال و پری می‌خواهم که در کرانه‌های خاکی زمین پرواز کنم و انسان و طبیعت را به نظاره بنشینم. با این همه، خداباوران برایم غریبه نیستند؛ می‌شناسمشان. مادرم و بسیاری دیگر از عزیزانم. هنوز نام خدا بر زبانم جاری می‌شود وقتی آنان را به دستش می‌سپارم تا حس کنند که از آنانم و دوستشان دارم. خداحافظ را هنوز بدرود نگفته‌ام چرا که بدرود با ادبیاتی صمیمی با عزیزانم خواهد بود. فرهنگ تقدیر و عاقبت را می‌فهمم. درک می‌کنم که آدم‌ها انتظار عقوبت و پاداش از خدا را با خود حمل می‌کنند. به کلام دیگر، من از خدا نفرتی ندارم. آنان که همه بدبختی‌ها را به گردن خداباوری می‌اندازند را نکوهش می‌کنم چون خداناباوران هم در ایجاد بسیاری از این بدبختی‌ها شریکند.

حفره خالی

«خدا»

بامداد

هیچوقت نفهمیدم خدا از چه زمانی توی زندگیم نقش پیدا کرد. بود، از وقتی یادمه همیشه بود. من دوستش داشتم، عمیقا بهش احترام میذاشتم و با تمام وجود بهش ایمان داشتم. من در یه خانواده آزاد بزرگ شده بودم، پس هیچوقت هیچ تعلیم مذهبی خاصی ندیده بودم. هیچوقت برای انجام هیچ مراسم و مناسکی اجبار نداشتم، جامعه و مدرسه بدون نتیجه سعی در باورمند کردنم کرده بود، اما من به هیچ مذهبی معتقد نبودم. فقط خدا رو باور داشتم. اونقدر عمیق و بدون تردید که مطمئن بودم بدون خدا نمی‌تونم زندگی کنم.

تازه دوازده سیزده سالگیم دنبال مذهب گشتم. شروع کردم به تحقیق، خوندن، دنبال کردن. خوشبختانه اطرافم پر بود از آدم‌های مذهبی، فقط اسلام نه، همه ادیان. خوندم، تحقیق کردم و دنبال جواب سئوال‌هام گشتم، خواستم دین داشته باشم. اما هیچ کدوم منو جذب نکرد. به جایی رسید که فهمیدم تا آخر عمرم هرگز پیرو دین خاصی نخواهم بود، اما با این حال هم باز خدا سر جای خودش بود. اعتقادم به خدا ذره ای تغییر نکرد.

خدا برای من منشا خوبی و مهربانی بود، وجدانی که میل به مثبت بودن داشت. فرشته نگهبانی که از کارهای شر و دشمنی پرهیزت می‌داد. یک نیروی بزرگ، قوت قلب‌ دهنده بود. پیوند من با خدا از نوعی بود که با هیچکس نداشتم. هیچوقت نداشتم. خالص و بدون واسطه بود. عشقی بود که هیچوقت نسبت به هیچکس دیگه تجربه‌ش نکرده بودم.

بعد یک روز خدا گم شد. افتاده بودم توی سیاه‌چاله و مدام صداش می‌کردم. حتی حل مشکل هم نمی‌خواستم، فقط می‌خواستم حضورش رو حس کنم. نبود. وحشت کرده بودم. باور نمی‌کنید اما وقتی جوابی نیومد تب کردم. جوری مریض شدم که توان انجام کارهای روزمره‌ام رو هم از دست دادم. بارها صداش کردم… اما نبود. قلب من بدون مقدمه، بدون اینکه من تصمیمی برای این وضع گرفته باشم، بدون دخالت دادن اراده من، بدون هشدار قبلی خالی شده بود. خدا نبود.

از اون تاریخ به بعد من دیگه خدا رو حس نکردم. قلبم خالی شده. هنوز وجدانم هست، هنور میل به خیر و پرهیز از شر هست، هنوز دستورهای اخلاقی هست، اما خدا دیگه نیست. اون خدایی که مامن بود، اون ارتباط غیرقابل توصیف، اون حضور همیشگی… مخاطب زمزمه‌هام رو از دست دادم. یه شب هراسان نشستم لبه تختم و مثل یه آدم سوگوار اشک ریختم و گفتم کاش خدا بود، کاش خدا بود… کاش ارتباطم رو از دست نمی‌دادم. بعد فهمیدم خدا فقط یه لنگر اطمینان برای قلب من بوده. کاربرد درونی داشته. بدون اعتقاد به خدا هم من همون اندازه معتقد به خوبی و شرافت مونده بودم… فقط دیگه اون تسکین و آرامش درونی رو نداشتم.

حالا خدا ندارم. از نظر اجتماعی همون آدمی هستم که بودم. با همون تعهدات اجتماعی و با همان وجدان بیدار. اما اتکای درونیم رو از دست دادم. خدا رو از دست دادم و دیگه هیچ چیزی رو پیدا نکردم که اندازه خدا برام ارزش داشته باشه. درون قلب من حالا فقط یه حفره خالی باقی مونده.

 

 

همان خدای آسمان‌ها

«خدا»

نیمه‌شب

 دخترم به آسمان نگاه می‌کند و می‌گوید: «مامان خدا تو آسمان‌هاست.»

می‌دانم این‌ها را وقت‌هایی که من نیستم مادربزرگش در گوشش نجوا کرده، مثل همان وقت‌ها که من بچه بودم و در گوشم نجوا می‌کرد «خدا تو آسمان‌هاست. خدا همیشه ما را نگاه می‌کند. خدا خیلی ما را دوست دارد.» و آنقدر در گوشم این جملات تکرار شده بود که یادم می‌آید از صبح تا شب به آسمان نگاه می‌کردم تا ببینمش، دنبال ردی بودم، دنبال نشانه‌ای… یا انقدر گفته بودند خدا ما را دوست دارد که وقتی اتفاقی برایم می‌افتاد، اتفاقی که خوش‌آیندم نبود مثلاً درس نخوانده بودم، یک درس را افتاده بودم اما یقه‌ خدا را می‌گرفتم که تو مگر مرا دوست نداری؟ پس چرا پاسم نکردی؟ چرا نمره‌ام کم شد؟ اصلا تو چه خدایی هستی!… یا مثلاً وقتی اولین بار پریود شدم و رفتم در گوشه‌ای تا در شورتم پد بگذارم، وقتی یک گوشه را گیر آوردم تا هیچ کس نباشد تا نگاهم کند، دائم با شرم از این بودم که خدا دارد از آن بالا من را نگاه می‌کند و شرمم می‌آمد. خجالت می‌کشیدم. طبعا در حال حاضر تصورش خنده‌دار است، تصور دختر سیزده ساله‌ای که داشته با اولین زنانگی‌اش دست و پنجه نرم می‌کرده و خدا از آن بالا دست زیر چانه داشته به دختر نگاه می‌کرده. اما با آموزه‌های آن روزهای من، آن تصور اصلاً دور از ذهن نبود که آنقدر قوی و محکم بود که دست پاچه، تند تند، کج وکوله پد را گذاشتم در شورتم تا خدا مجال با دقت دیدن را نداشته باشد.

به هر جهت آنقدر در گوشم پر از این حرف‌ها بود که کلی لذت از زندگی را به بهانه‌ اینکه خدا دارد نگاهم می‌کند از دست دادم. لذا خدای مادرم، همان خدایی که می‌گفت مرا دوست دارد به من یکی که خیلی بدهکار است. کلی روز و ساعت و سال از دست داده‌ام. روزها و ساعت‌ها و سال‌هایی که می‌توانستم خیلی راحت‌تر و رهاتر زندگی کنم نه با ترس گنگی که همیشه همراهم بود. نه با وهم مبهمی که داشتم.

می‌دانستم همان حرف‌ها دارد برای دخترم هم تکرار می‌شود، پس وقتی گفت «مامان خدا تو آسمان‌هاست.» گفتم: «نه مامان جان، خدا وجود نداره. خدا اصلاً وجود نداره… هیچ جایی هم نیست.»

لطیف مثل بارون

«خدا»

شبانگاه

خدا برای من یعنی همه چیز و همه کس. با خدا جونم قهر داشتیم، آشتی هم داشتیم؛ ولی هیچ وقت نشده که به وجودش شک کنم. هرچند که این روزها بازار خداناباوری گرمتره و اعتقاد داشتن به وجود خدا گاهی برای بعضی آدم‌ها خیلی عجیب به نظر می‌رسه. نه اینکه فکر کنید زندگی تا حالا خیلی خوب با من تا کرده و از سر شکم‌سیری و ناز و نعمت و پر قو به خدا اعتقاد دارم و هیچ وقت تو تنگناهای زندگی قرار نگرفتم، نه! اتفاقا روزهای خیلی سخت فراوان داشتم، ولی همیشه حس کردم خدا هوامو داشته. مخصوصا موفقیت‌هامو مدیون لطف اون می‌دونم.

از نظر عقلی و قلبی شدیدا به وجودش اعتقاد دارم و این اعتقاد بهم آرامش می‌ده. تو هر دو طرف معتقد و غیر معتقد هم، هم آدم خوب دیدم و هم آدم ناجور (حالا اینکه تعریف آدم ناجور چیه بماند.) در نتیجه بحثی ندارم با کسی. معتقدم هر کی هر طور آروم‌تر می‌شه، با هر اعتقادی، باید همان راهو انتخاب کنه (مادامی که آسیبی به دیگران نمی‌زنه). برای همین، با این که حرف برای گفتن و استدلال برای آوردن خیلی خیلی زیاد دارم؛ این نوشته و این مجال رو نمی‌خوام تبدیل کنم به کارزار. بلکه فقط از احساسم نوشتم، اینکه از خدای خودم ممنونم و بس.

مهربان‌تر از مادر

«خدا»

شامگاه

 تمام این هفته رو به خدا فکر می‌کردم و اینکه جاش کجاست؟ هست یا نیست؟ بود یا نبود؟ از دل خاطرات کودکیم تا این لحظه به جست و‌جوش بودم. با خودم داشتم حساب می‌کردم که چند چندم؟ چقدر خانواده و مدرسه و محیط و جامعه روی باور من به خدا تاثیر گذاشته؟ اون موقعی که نامزدم ترکم کرد، اون وقتی که از دره پرت شدم پایین، اون زمانی که کم مونده بود به دست چند تا پسر بیفتم و همه اون لحظات ناکامی و سرخوردگی و موفقیت وجود داشت؟ توی این زمونه جنگ، زمونه آشوب و آسیب و کشتار، زمونه‌ای که هر لحظه ترس هست و ترس و خبر ناگوار و پرپر شدن‌ها و هربار گفتن “پس خدا کجاست؟” و تمام اینها رو که دوره کردم و گذاشتم کنار، درون خودم به این نتیجه رسیدم:

من به هیچ چیزی معتقد نیستم، اما از دل تمام بی‌اعتقادی‌ها ایمان دارم که کسی هست که نگهدارمه، تا اینجا منو رسونده و با تمام گندهایی که زدم دستم رو ول نکرده، حالا شاید هر آدمی اسمی براش بذاره و طوری که دوست داره معنیش کنه اما من همون خدا صداش می‌زنم، خدایی که می‌دونم جاش تنها و تنها درون قلب منه، مگه نه اینکه می‌گن خداوند از روح خودش درون آدمها دمیده؟ همون تیکه روح اومده و وسط قلب من نشسته، جایی که نزدیک ترین جا به منه، هربار که خوشحال میشم، که ناراحت میشم، که کم میارم، که بغض می‌کنم، که ذوق می‌کنم دستم رو‌ می‌ذارم روی سینه‌م و باهاش صحبت می‌کنم و باور دارم هرگز تا زمانی که نفس می‌کشم ترکم‌ نمی‌کنه. خداوند خیلی مهربون‌تر از اونی هست که از خشم و غضبش توی گوش ما حرفها زدند، باور کنید.

سال‌ها پیش که خدا برای من همون غول بی‌شاخ و دمی بود که معلم تربیتیمون ازش می‌گفت و از سیاه‌چال‌های بی‌انتهای جهنم و بندهایی که آویزون بالای کپه‌های آتیش بود که به سر و سینه‌مون بابت خطاهامون وصل شه، همون سال‌هایی که من از ترس خدا شب‌ها خواب به چشمم نمی‌‌اومد و ازش متنفر بودم و هر بار بیشتر و بیشتر پسش می‌زدم و انکارش می‌کردم، بارها و بارها توی موقعیت‌های وحشتناک نجات دهنده‌م بود، حمایتم کرد وقتی هیچ حامی وجود نداشت و منو به باور وجود خودش رسوند تا من امروز به خودم بگم هست، که بگم کسی، نوری، روحی وجود داره که هرگز ما رو ترک نمی‌کنه.