دختر کوچک من

«مهر به حیوانات»

عصر

یک لحظه میبینمش که لبه پنجره است، دارد آماده می‌شود برای پرش دوم. می‌دوم. دستم را دراز می‌کنم. انگشت‌هام جز هوای شبانگاه چیزی را برای چنگ زدن پیدا نمی‌کنند.

**

چهارهفته است که آمده‌اند پیش ما. مادرشان را یک جایی در انبار قطعات گم کرده بودند. کارگرهای واحد با هر سختیی که بوده از زیر جوب‌های تخلیه روغن به بیرونشان می‌کشند. دوتا موجود پشمالو، که چنان بهم چسبیده‌اند که انگار می‌دانند در تمام دنیا فقط خودشان را دارند. ساعت نه شب می‌رویم پیش دامپزشک. به جز اینکه کثیف هستند مشکلی دیگری ندارند.

با سرنگ کمی شیر می‌دهیم. می‌گذاریم درون جعبه‌ای در زیر شوفاژ حمام که گرم بمانند. تو خواب صدای جیرجیرهایشان را می‌شنوم. شاید دارند مادرشان را صدا می‌زنند. شاید صدای پتک‌های کارگرها را می‌شنوند. شاید شوفاژ آهنی گرم، کافی نیست. می‌روم توی حمام بغل می‌کنمشان و به خودم می‌چسبانم. صدای جیرجیر می‌خوابد. کورمال من رو بو می‌کنند. آرام می‌شوند. مثانه خالی می‌شود.  سه تایی هم دیگر را بغل می‌کنیم و تا صبح تکیه داده به دیوار حمام می‌خوابیم.

**

تنش در سیاهی شب گم می‌شود. از ته وجود نعره می‌کشم. پسرک را برمی‌دارم و می‌دوم بیرون. پله‌های پنج طبقه تمام نمی‌شوند. همسرم را می‌بینم که کف حیاط ساختمان زانو زده است و تن کوچک دخترم را در دست‌هایش گرفته.

**

صبح خیلی راحت شیر رو می‌خورند و از حمام بیرون می‌آییم. آن دو مراحل کشف خانه را شروع می‌کنند و من زنگ می‌زنم شرکت که نمی‌توانم بیایم و به شوخی می‌گویم «مرخصی بچه‌دار شدن برام رد کنید.» و بعد آماده‌سازی خانه شروع می‌شود. شکستنی‌ها جمع می‌شوند ،یک طبقه از کمد خالی می‌شود تا با کلاه‌های بافتنی و شال‌گردن قدیمی پشمی پر و بشود اتاق خواب. برنامه روزهای بعد ریخته می‌شود. به سال انسانی، نوزاد هستند و نیاز به مراقبت کامل دارند. از روز بعد هر روز ساعت شش تحویل خونه مامان‌بزرگ داده می‌شوند و ساعت سه به خونه بر می‌گردند. ما یک خانواده چهار نفره شاد هستیم.

**

تمام طول راه تا بیمارستان التماسش می‌کنم. می‌بوسمش: «دخترم، عزیزم، مامان، قوی باش الان می‌رسیم.» و او در لابلای درد سعی می‌کند مثل همیشه جواب من را بدهد. برادرش بویش می‌کند و پا به پای ما زاری می‌کند. نرسیده به بیمارستان دیگر من حبابی در خونی که از دهانش بیرون زده نمی‌بینم. می‌دانم  رفت. جرات رفتن به بیمارستان را ندارم . همسرم آنچه از آن موجود معصوم مانده را از من می‌گیرد و می‌دود. من هزار تکه می‌شوم و تن نرم و گرم پسرم را در آغوش می‌گیرم و می‌گریم. ضجه می‌زنم.

**

پنج سال می‌گذرد. ما از آن ساختمان رفته‌ایم. از آن شهر رفته‌ایم. از آن خاک رفته‌ایم. اما من هنوز گاهی در سیاه‌ترین خواب‌هایم او را می‌بینم که می‌پرد، هوا را چنگ می‌زنم و پله‌های بی‌انتها را به پایین می‌دوم. شاید که این بار زود برسم. اما همیشه دیر است. و من می‌مانم و دردی که جایی جز خالی شدن بر روی تن نرم پسرک که کنارم دراز کشیده، ندارد.