دخترم پشمول

«مهر به حیوانات»

بعد از ظهر

مامان‌بزرگ با دقت و حوصله کلی بساط جوجه‌فروشی‌های خیابان را زیر و رو می‌کرد تا به قول خودش «جوجه رسمی» برایم پیدا کند. از این جوجه‌هایی که رنگشان زرد بی‌حال نبود، حنایی یا مشکی بودند و حالت سرتقی داشتند. توی حیاط خانه‌شان، جایی که بیشتر کودکی‌ام سپری شد، حوض فواره‌دار سنگی پر ماهی قرمز‌های هفت‌سین، جای آب و دانه آویزان به شاخه‌ها برای گنجشک‌ها و یاکریم‌ها، ظرف ملامین آب و غذا برای گربه‌ها و صد البته ارزن واقعی برای مورچه‌ها پیدا می‌شد. خودش هم عاشق قناری بود، قناری‌های فرفری و خوش‌خوان، فنچ هم داشت که من یک بار نزدیک بود پرشان بدهم (در قفس را باز گذاشته بودم) و در عین حال عاشق گربه‌ها بود. همیشه گربه‌ای بود که «بالا پشت‌ بوم» زایمان کرده باشد و مامان‌بزرگ سه طبقه را می‌رفت بالا که برای گربه مادر نان ترید شده توی آب مرغ و شیر غلیظ ببرد.

بابابزرگ مخالفتی نداشت، خودش خیلی «عشق حیوون» نبود ولی همیشه مواظب آب و دانه و کاهو و هویج قناری‌ها بود و به موقع هم گربه‌ها را از دم حوض و قفس کیش می‌کرد. جوجه‌های رسمی من در باغچه می‌چریدند و بزرگ می‌شدند و مامان‌بزرگ همراهی‌ام می‌کرد تا بچه‌گربه‌ها را ناز کنم و بعدش دستم را بشویم. گربه همیشگی حیاط یک گربه سیاه و سفید ماده بود که همیشه شکمش آویزان بود، یا حامله بود یا تازه زایمان کرده بود، فقط به مامان‌بزرگ اجازه می‌داد دست به بچه‌هایش بزند. خیلی خوش‌اخلاق نبود ولی با مامان‌بزرگ واقعا صمیمی بود. یاد گرفته بود علی‌رغم طبیعتش، سر حوض و اطراف قفس نپلکد و جوجه‌های مرا به چشم فرزندی نگاه کند. بچه‌هایش در حیاط و لابلای گل برنجی پیچکی بزرگ می‌شدند و پی کارشان می‌رفتند. بعضی‌هایشان دوباره برای غذا یا بچه بدنیا آوردن برمی‌گشتند و مامان‌بزرگ تشخیصشان می‌داد.

روزی که آشکارا گریه مامان‌بزرگ را دیدم وقتی بود که داشت برای مادرم تعریف می‌کرد جنازه گربه سیاه و سفید را توی خرابه کوچه پشتی دیده، ظاهرا کسی با چیزی مثل بیل به شکمش ضربه زده بود و امعا و اعشای بیچاره بیرون ریخته بوده. مامان‌بزرگ واقعا هق‌هق می‌کرد و به ترکی چیزهایی می‌گفت، اخم‌های مادرم درهم بود و سعی می‌کرد آرامش کند. با این حال مادرم هیچ وقت اجازه نداد من به غیر از جوجه، آن هم فقط در حیاط مامان‌بزرگ، حیوان خانگی دیگری داشته باشم. اجازه می‌داد به گربه‌ها غذا بدهم، ولی فقط توی حیاط و نباید نازشان می‌کردم (ولی من همیشه دزدکی این کار را می‌کردم).

حالا مدت‌هاست مستقل شده‌ام و همیشه دلم می‌خواهد یک بچه‌گربه یا حتی یک توله‌سگ داشته باشم، ولی چنان زندگی سرم را شلوغ کرده که مجبورم این خواسته‌ام را موکول کنم به سال‌های بعد، شاید زمان پیری. تا آن موقع همچنان قربان‌صدقه گربه‌های شیطان و توله‌سگ‌های بامزه توی شبکه‌های اجتماعی خواهم رفت.

1 نظر برای “دخترم پشمول

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.