ترس از فردا

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

عصر

هجده ساله بودم، تو اوج عاشقی، به همه دنیا عشق می‌ورزیدم و چشمام فقط قشنگی‌ها رو می‌دید، پسری رو دوست داشتم و فکر می‌کردم همیشه همه‌ چی به خوبی و خوشی قراره بگذره ولی یک روز صبح پسر دست یه دختری رو گرفت و اومد جلوی دانشگاه و گفت این آدمیه که من می‌خوامش و همه چی بین ما تموم شد، و رفت… رفت و دنیای زیبای من رو هم با خودش برد.

اولین تصمیمی که گرفتم این بود که خودم رو بکشم، من با اون پسر رابطه جنسی داشتم و فکر می‌کردم الان یک آدم دست‌خورده هستم، آدمی که از اعتماد خانواده‌ش سواستفاده کرده و لایق زندگی کردن نیست. ولی حتی توان کشتن خودم رو هم نداشتم چون از مرگ می‌ترسیدم. تمام مدت خودم رو توی اتاق زندانی کردم و لب به غذا نمی‌زدم، یه بغض لعنتی بیخ گلوم گره خورده بود که حتی اجازه نفس کشیدن هم بهم نمی‌داد. می‌خواستم دور و دور و دورتر شم، کل اون شهر خاطرات اون رو یدک می‌کشید و به هر نقطه‌ش که نگاه می‌کردم اون رو می‌دیدم. به معنای واقعی افسرده بودم، و متاسفانه خانواده‌م که فقط از جریان دوستی ما خبر داشتن هم بهم سرکوفت می‌زدن، پدرم هر بار که من رو زانو به بغل یک گوشه می‌دید می‌گفت لیاقتت همین بود، من جنازه‌ت رو هم روی دوش اون نمی‌ذاشتم، ولی توی بدبخت دو سال عمرت رو پاش گذاشتی. یا می‌گفت نکنه باهاش خوابیدی؟ من اگه مطمئن بشم انگشتش بهت خورده اول تو رو می‌کشم و بعد اونو! و من وحشت‌زده سعی می‌کردم خودم رو عادی نشون بدم ولی نمی‌شد. همه چی غیر عادی بود. شب‌ها تا صبح بیدار می‌موندم و فکر می‌کردم سرنوشتم چی می‌شه؟ من دختر نبودم.

یک سال گذشت، دیگه خوشحال نبودم، اون آدمی که بودم رفته بود و جاش رو من گرفته بودم، یک دختر بی‌اعتماد به نفس، گریزون از مردم. زیر چشمام گود افتاده بود و بیشتر از پونزده کیلو لاغر شده بودم. یک روز پدرم گفت نکنه معتاد شدی؟ خنده‌دار بود و من ساعت‌ها با اشک خندیدم. تا اینکه اتفاقی با همسر فعلیم آشنا شدم، نمی‌دونم چی باعث شد بهش اعتماد کنم، شاید چون می‌خواستم با کسی صحبت کنم، از دردهام، از ترس‌هام، و اون سر و کله‌ش پیدا شد. ساعت‌ها و شبانه‌روزی باهاش حرف می‌زدم، گریه می‌کردم، می‌خندیدم و همه‌چی رو بیرون می‌ریختم و اون بدون اینکه قضاوتم کنه فقط گوش می‌داد و یک روز دیدم چقدر سبک شدم، اون حفره سیاهی که توی قلبم بود دیگه نیست، داشتم به دنیا لبخند می‌زدم و متوجه شدم تمام مدت بعد از اتمام رابطه نیازم فقط این بود که کسی من رو درک کنه، گوش بده، دست بذاره رو شونه‌م و بگه زندگی کلی بالا پایین داره، بارها زمین می‌خوری اما بلند میشی چون زندگیه که ادامه داره. اما کسی نبود و من توی اون یک سال و اندی عمرم رو از دست دادم، خودم رو از دست دادم، اعتماد به نفسم رو از دست دادم و هر روز و هر ثانیه سقوط کردم.

هیچوقت روابط من و پدرم به سابق برنگشت. اون پسر من رو ترک کرد اما با خودش مرد دیگه زندگیم رو هم برد، مهم‌ترین مرد رو.

Advertisements

1 نظر برای “ترس از فردا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s