آنچه از من با تو می‌رود

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

بعد از ظهر

اینکه چگونه با هم دوست شدیم را اصلا یادم نیست. حتی اینکه چطور ده سال دوست ماندیم. کاملا متضاد هم بودیم. عصرها جانمازش را پهن می‌کرد، من بطری آبجو باز می‌کردم. او لب دریا مدیتیشن می‌کرد، من خودم را در دود سیگار خفه می‌کردم. او‌ سرش می‌رفت به کسی نه نمی‌گفت، من اخلاقم گندتر از این بود که کسی ازم چیزی بخواهد. او مهمانی که می‌گرفت سهم غذای من را آخر شب می‌آورد تحویل می‌داد. من وقتی می‌دیدم یکی از آشنایان دارد از خوش‌دلی او سوءاستفاده می‌کند آستین‌هایم را می‌زدم بالا و می‌رفتم برای دعوا. او خدمت می‌کرد و من سرویس می‌گرفتم.

در ده سالی که با هم بودیم در مقابل با دیگر رابطه‌ها هم همین بودیم. او آش و کیک می‌پخت با تاکسی تلفنی می‌فرستاد برای دوست پسرش. من حوصله شام دونفره در رستوران را هم نداشتم. مهمونی‌های غیرمنتظره بزرگ‌ می‌گرفت. من حوصله وارد کردن‌ مناسبت‌ها در تقویم موبایل را هم نداشتم. رابطه‌هاش که بهم می‌خورد می‌گفتم از بس به پاهایشان می‌پیچی. یک کم به آنها  زمان و آزادی شخصی بده. به او می‌گفتم مگر تو مادرشان هستی که تر و خشک می‌کنی؟ چرا نیازهای خودت را سرکوب می‌کنی به خاطرشان؟ رابطه‌هایم که بهم می‌خورد به من میگفت یک کم مهربان‌تر و آرام‌تر حداقل قطع کن. چقدر فضا لازم داری که می‌گویی که محدودت می‌کنند. کمتر خودخواه باش. به نیازهای آنها هم توجه کن. یک کم خواسته‌هات رو محدود کن! قهوه درست می‌کرد می‌گذاشت جلوی من و می‌گفت فال بگیر. می‌گفتم با فال چیزی درست نمی‌شود خودت را اصلاح کن. می‌گفت شاید فرد خوشگل‌تری دیده. می‌گفتم نه! از تو بهتر نصیبش نخواهد شد. می‌گفت شاید جلوی دوست‌هایش نباید آن شوخی را می‌کردم. می‌گفتم کاش بیشتر به نظر شخصی‌ات احترام بگذاری و اینقدر خودت را مطابق میل او تغییر ندهی.

نمی‌دانم چطور ده سال با هم دوست ماندیم. حتی یادم‌ نمی‌آید چطور با هم دوست شدیم. یک روز قهوه گذاشتم جلویش و گفتم فال بگیر گفت وقت ندارم با فلانی قرار ناهار داریم بیرون. بعد یک ماه زنگ زد که می‌خواهم ببینمت. ذوق‌زده رفتم سر قرار. گفت یک پروژه تحقیقاتی برداشته اما ترجمه‌هایش را می‌خواهد من برایش انجام بدهم. گفت اگه کار داری بگو می‌دهم دارالترجمه. گفتم نه حتما انجام می‌دهم.

دعوتش که می‌کردم همیشه کار داشت. اگه هم می‌آمد یک دوست همراهیش می‌کرد. زمانی که به من تخصیص می‌داد محدود بود. یک روز به چشم‌هام نگاه کرد و گفت که احساس می‌کند من او را یاد اتفاقات بد می‌اندازم. محدودش می‌کنم و جلوی ریسک کردنش را می‌گیرم. گفت می‌خواهد ببیند با بال‌هاش چقدر می‌پرد. گفتم حداقل آرام‌تر بگو. از شوخی‌هایم ناراحت شدی؟ پای نفر سومی وسط است؟ گفت اعتماد به نفست کجا رفته؟ خودت بهم یاد دادی که فقط خودم مهم باشم.

رفت.

و من با خودم فکر کردم‌ شاید من به قدر کافی مهربان نبودم.

Advertisements

1 نظر برای “آنچه از من با تو می‌رود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s