تنفر: فرشته نجات من  

 

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

سپیده‌دم

اولش فقط انکار بود، اول از طرف او به خاطر خیانتش و بعد از طرف من، چون نمی‌توانستم باور کنم او هم می‌تواند خیانت کند. وقتی شریک عاطفی‌ات می‌رود سراغ دیگری، واقعاً چه کاری می‌شود کرد جز انکار! اتمام رابطه ما مثل بقیه اتمام‌ها نبود که کسی بگذارد برود، او بود! به قول خودش همیشه هست، تنها تفاوتش این است که او با «همه» هست، با هر کسی که گوشه چشمی نازک کند و بخواهد تنش را در اختیار او بگذارد، با هر کسی که به او بگوید «برایت می‌میرم».

رابطه را او تمام کرد اما به سبک خودش، با پررویی تمام خواست بودن دیگری و دیگران را بپذیرم و با خودم کنار بیایم. برای آدمی مثل من که از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود و به هر کسی راه نمی‌داد این اتفاق مثل سوزنی بود که به یک بادکنک بزرگ و زیبا فرو کرده باشند. تا مدت‎ها از خودم چندشم می‌شد، حالم بد می‌شد وقتی یاد حماقت و سادگی خودم می‌افتادم، حتی اوایلش آرزوی مرگ کردم برای خودم، پذیرش رودست خوردن از یک آدم عوضی، چیزی بیشتر از یک اتفاقِ سخت است. احساس خرد شدن و حقارتی که بعد از اتمام رابطه به انسان دست می‌دهد، حداقل برای مدت‌ها در من وجود داشت، افسردگی و بی میلی به هر اتفاق ریز و درشت، افت تحصیلی شدید و در یک کلام تمام شدن! اوایل دائما در حال مقایسه طرف با خودم بودم، چه چیزی داشت که من نداشتم؟! تقریبا در همه چیز من بالاتر بودم، از سطح کلاس خانوادگی، تحصیلات، سن و سال، شرایط اجتماعی، جز اینکه من تن به هر کاری نمی‌دادم به هر قیمتی!

بعد از مدتی دیدم که اتفاقا برای چنین آدم‌های مریضی، ناراحت شدن و غصه خوردن همان چیزی است که به دنبالش هستند، در یک آن به خودم آمدم و به گندی که به همه اوقاتم زده بودم فکر کردم، نمی‌بایست می‌گذاشتم کیفیت لحظاتم را او تعیین کند. عزمم را جزم کردم و طی یک اقدام انتحاری هر نوع اثر مادی و معنوی که از او در هر جای زندگی‌ام وجود داشت را پاک کردم، حتی ایمیل‌های ارسال شده به او را از صندوق «ارسال‌ها» پاک کردم، تمام هدایا را در زباله‌دان گذاشتم، عطرها را به بهانه سردرد گرفتن دور ریختم و در عرض یک نصفه روز، شبه حضور مادی‌اش را از زندگی‌ام پاک کردم.

اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را بعد از مدتی با حس نفرتی که از او پیدا کردم به دست آوردم، هر چه بیشتر متنفر می‌شدم احساس اعتماد به نفس بیشتری در من زاییده می‌شد. از جایی به بعد دیگر به او فکر نکردم، به هیچ چیزش، پر از تنفر شدم، آنقدر خودم را مشغول کردم که شبها تا سرم را روی تخت می‌گذاشتم خوابم می‌برد، کارهای بیرون را چند برابر کردم، همه جا داوطلب مشارکت بودم و همین کار کم‌کم حس تنفر را از من بیرون کرد و به جایش اعتماد به نفس بیشتری برایم به ارمغان آورد.

هنوز بعد از گذشت سال‌ها گاهی کم می‌آورم و یادآوری آن روزهای تلخ حالم را دگرگون می‌کند،. مدت‌هاست دیگر نفرتی ندارم و همچنان به داشتن اعتماد به نفس بالا در بین دوستان و آشنایان مشهورم، ولی اعتراف می‌کنم بازیابی اعتماد به نفس از دست رفته کار ساده و راحتی نبود.

Advertisements

2 نظر برای “تنفر: فرشته نجات من  

  1. بعضي وقتها وقتي يه رابطه تموم ميشه دلت پر إز نفرت ميشه إز طرف مقابلت. ولي سال هاي بعد كه بر مي گردي و به اون رابطه نگاه مي كني ميبيني اين كسي كه الان هستي و اينقدر دوستش داري نمي تونستي باشي اگر اون رابطه نبود. اون وقته كه اون نفرت إز بين ميره. ديگه اون رابطه و اون شخص ميشه بخشي إز گذشته اي كه من رو شكل داده و به اين جا رسونده.

    دوست داشتن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s