رهایی

«خدا»

نویسنده مهمان: بی‌نام

بگذارید سخن پایانی را در همین آغاز بگویم:‌ من رهایی‎ام را، لذت بردن از زندگی را و همه آرامشم را مدیون مرگ خدا در اندیشه‌ام هستم. لحظه‌هایی که در پی خدا سرگردان بودم زندگی‌ام را سرشار از تناقض و استیصال کرده بود.

 هرگز به فرزندم مفهومی به نام خدا را نخواهم آموخت. موجودی مطلق و دست‌نیافتنی که ایمان به او، کفران همه زیبایی‌های نسبی زمین است. آنچه نوجوانی مرا بلعید، ترس از گناه در محضر او بود. ترسی که آموزش و پرورش از یک سو و خانواده و مسجد محل از سوی دیگر در بند بند تفکر من تزریق کرده بودند. چقدر دیر فهمیدم ولی چه حس خوبی داشت. هنوز فریاد نیچه در گوشم لذت آن رهایی را بازتکرار می‌کند: «باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می‌گویند. اینان زهر پالای‌اند چه خود دانند یا ندانند». به فرزندم خواهم آموخت که واقعیت مرگ است که تمام زندگی زمینی ما را جهت می‌دهد. فناپذیری است که هر روز صبح دستمان را می‌گیرد تا بجنگیم و عاشق بمانیم. به او خواهم گفت که علم بزرگترین دستاورد بشر است و او با تکیه بر آن می‌تواند به میلیاردها سال قبل در اعماق فضا بنگرد و پیدایش هستی را کنکاش کند. به او خواهم آموخت که هر پدیده‌ای توضیحی می‌طلبد و باید در آنچه نمی‌داند بیندیشد و بیازماید و بپرسد.

خدایی که در من مرد اما همه گونه خدایی نبود. خدای ملای مسجد محل بود که انتقام‌گیر و خشن بود و خدای مهربان کشیش‌های مسیحی بود و هر گونه خدایی که در قامتی انسانی تعبد می‌طلبد. به باور من اینان همه دستاویزهای انسانند برای در بند کردن خویش و دیگران. با مرگشان چنان رها شده‌ام که هیچ خدایی مرا یارای به بند کشیدنِ دوباره نیست. اما برخی در حضور حضرت علم هنوز خدا را در صندوقچه‌ای ایمن از گزند آزمون انسان پرسشگر نهان کرده‌اند. گاهی می‌شنوم که فیزیکدانی می‌گوید شاید نیرویی خداگونه شرایط اولیه انفجار بزرگ را داهیانه چیده باشد و از آنجا این هستی را رها کرده تا بر پایه قوانین و ثوابتی یگانه منبسط شود. این خدایان در پشت مرزهای علم عقب نشینی می‌کنند. من با این گونه خدایان مشکلی ندارم!

من متعهد به جهانم و همه اخلاق خدایان برایم داد و ستدی بیهوده است. مرگ برایم پایان زندگی‌ست و زندگی چنان کوتاه است که مرا فرصت بندگی نیست. بال و پری می‌خواهم که در کرانه‌های خاکی زمین پرواز کنم و انسان و طبیعت را به نظاره بنشینم. با این همه، خداباوران برایم غریبه نیستند؛ می‌شناسمشان. مادرم و بسیاری دیگر از عزیزانم. هنوز نام خدا بر زبانم جاری می‌شود وقتی آنان را به دستش می‌سپارم تا حس کنند که از آنانم و دوستشان دارم. خداحافظ را هنوز بدرود نگفته‌ام چرا که بدرود با ادبیاتی صمیمی با عزیزانم خواهد بود. فرهنگ تقدیر و عاقبت را می‌فهمم. درک می‌کنم که آدم‌ها انتظار عقوبت و پاداش از خدا را با خود حمل می‌کنند. به کلام دیگر، من از خدا نفرتی ندارم. آنان که همه بدبختی‌ها را به گردن خداباوری می‌اندازند را نکوهش می‌کنم چون خداناباوران هم در ایجاد بسیاری از این بدبختی‌ها شریکند.

1 نظر برای “رهایی

  1. دقیقا راهی که منم طی کردم… و الان دقیقا این مفهوم کذایی رو از زندگی دخترم کشیدم بیرون. هر چند اگه بزرگ بشه و خودش بخواد دیندار و خدا دار بشه کاریش نمیشه کرد و انتخاب خودشه…

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.