روز نحس

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

نیمه‌شب

شاید کسی این موضوع را تجربه نکرده باشد. اما من تجربه کرده‌ام. تجربه‌ای به غایت دردناک. از خودخواهی‌ام بود یا نگاه واقع‌گرایانه‌ام. اما یک روز، یا بهتر است بگویم آن روز نحس، با دخترکم بودیم. او داشت با عروسک‌هایش بازی می‌کرد، نقاشی می‌کشید، می‌خندید، تند تند حرف می‌زد، بغلم می‌آمد، صدایم می‌کرد، بلند بلند چیزی را تعریف می‌کرد که من حتی گوش هم نمی‌دادم. آن روز نحس، در آن همان لحظه‌ی ملعون، تصمیم گرفتم به دخترم همه چیز را بگویم. اینکه چرا با خودم گمان کردم که یک دختربچه‌ کوچک توانایی درک و هضم این همه سیاهی را باید داشته باشد. بماند. نمی‌دانم. چرا که مغزم آن لحظه قدرت حلاجی بیشتری را نداشت. یادم می‌آید فقط خشم بودم، سراسر خشم و نفرت. می‌خواستم دخترکم هم بداند که چه بر سر مادرش آمده. آن لحظه شروع کردم کلمات را سر هم کردن. از پدرش گفتم. از اینکه دیگر ما با هم زندگی نخواهیم کرد. از اینکه دیگر تنها خواهیم بود. از اینکه دیگر به آن خانه برنخواهیم گشت.

دخترم چشمانم غمگین شد. دهانش باز ماند. شروع کرد به گریستن. عروسک‌‌هایش را کنار گذاشت. اول همان‌طور هاج و واج نگاهم کرد، بعد برای اینکه مطمئن شود سوالاتی کرد مثل «یعنی دیگه بابا رو نمی‌بینم؟»، «‌چرا؟»، «مگه چی‌کار کرده؟»… هرچقدر برایش بیشتر توضیح می‌دادم، بیشتر از من فاصله می‌گرفت. به گمانش من داشتم او را از پدرش جدا می‌کردم. گریه‌هایش اوج می‌گرفتند و دیگر به هق‌هق رسیده بود. درکش حتما برای او ثقیل بود، ثقیل و سنگین. حتما در مخیله‌اش نمی‌گنجید. که نباید هم می‌گنجید. من اما گفته بودم. همه چیز را برایش گفته بودم. چشمانش تر شده بود. همان‌طور بی‌وقفه اشک می‌ریخت. نمی‌توانستم حتی ساکتش کنم.

می‌گفت می‌خواهد به خانه‌مان برگردد. به خانه‌ی مشترکمان که هنوز برای او مشترک بود و برای من اما مثل بندی پاره پاره. می‌گفت عروسک‌ها‌یش را می‌خواهد. می‌گفت می‌خواهد مثل تمام آن شب‌ها پیش پدرش بخوابد. درکی از جدایی نداشت. از دو خانه جدا. از دیگر کنار هم نخوابیدن. از دیگر کنار هم نبودن. مشکل من با پدر او برای او آنقدر بدیهی می‌آمد که حتی حاضر بود من را دیگر نبیند. پدرش هنوز برای او عزیز بود و این خودخواهی من بود که می‌خواستم او را کم‌رنگ  کنم.

او آنقدر کوچک و معصوم بود که عریان کردن این همه واقعیت برای او حماقت محض بود. وسط ‌گریه‌هایش دائم به من می‌گفت » تقصیر دوتانه». شاید این یارکشی من نابه‌جا بود، خودخواهی بود. نمی‌دانم هر چه بود همان جا فهمیدم دخترکم آنقدرها هم کوچک نیست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s