احساس خوشی ندارم

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

شبانگاه

ما سه دوست بودیم. هر کدام خصوصیات اخلاقی مخصوص به خودمان را داشتیم. از قضای روزگار هر سه در یک سال تیره و در یک ماه از فصل تابستان سر سفره عقد نشستیم. هر سه صاحب دو فرزند شدیم. هر سه بدبخت و تیره روز شدیم. دوست اول همسری بی‌بند و بار داشت. شب‌ها به میخانه می‌رفت و با زنان جوان‌تر معاشرت داشت و در برابر اعتراض دیگران جواب می‌داد: «زنی که دو شکم بزاید، پیر شده و باید خفه‌خون بگیرد بنشیند مثل دایه بچه‌هایش را بزرگ کند.» اختلاف بین آنها شدیدتر شد و کارشان به طلاق کشید و مرد بچه‌ها را که حدود شش و هفت سال داشتند در قبال مهریه به مادرشان داد و پی کار خود رفت. بچه ها نیازی به شنیدن دلایل طلاق پیدا نکردند.

من دو بار خانه شوهر را ترک کردم. بچه‌ها را از من گرفتند و فقط سه شب توانستم تحمل کنم. شب چهارم بی‌سر و صدا و بدون اینکه کسی دنبالم بیاید و ما را آشتی دهد به خانه شوهر بازگشته و با اینکه مقصر نبوده و از ترس ضربات مشت و لگدش از خانه بیرون پریده بودم، عذرخواهی کردم و قول دادم که دیگر اشتباه نکنم. وای به حالم که چه کشیدم. مادرم در مقابل بی‌رحمی‌های مادرشوهرم می‌گفت: «حاجی خانم چوب خدا صدا ندارد. اما دور چال قووالی اوینا دوران هله سنین دیر / پاشو دایره بزن و برقص که فعلا همه کارها دست توست.» سرانجام بچه‌هایم را که شاهد این همه ستم و نابرابری بودند بزرگ کردم و روزی از روزها صبرشان تمام شد و از من خواستند طلاق بگیرم. گفتند که بزرگ شده اند و احتیاجی به پدر ندارند. بالاخره با تمامی دردسرها و مشکلاتی که او و مادرش به وجود آوردند، صیغه طلاق جاری شد.

دوست سوم اوضاع وحشتناک‌تری داشت. گاهی دنده‌ها و زمانی دندان‌ها و یا آرنجش زیر مشت و لگد شوهر می‌شکست. او نه از ترس مرگ که از ترس ناقص‌العضو شدن از خانه شوهر گریخت و راضی به طلاق شد. سال‌ها گذشت. فرزندان ما همگی بزرگ شده و به سر و سامانی رسیده‌اند. فرزندان دوست اولم با پدر نیز ملاقات می‌کنند. چون بنا به تعلیم و تربیتی که از مادر دیده‌اند باید به پدرشان که در اثر اعتیاد و دقت نکردن به سلامتی‌اش بیمار و ناتوان شده است کمک کنند و هر از گاهی به دیدارش بروند. اما فرزندان دوست دیگرم کینه‌ای عجیب نسبت به مادر دارند. آنها مادر را بی‌لیاقت و بی‌عاطفه می‌پندارند. با هر دیداری زبان به سرزنش و اعتراش می‌گشایند که چرا آنها را ترک کرده و یتیم گذاشته و پی کار خودش رفته و به فکرشان نبوده و نامه‌ای هم ننوشته و حالی از آنها نپرسیده است. هیچ دلیلی را نمی‌پذیرند و مرا به عنوان مثال بر سرش می‌زنند که به خاطر بچه‌هایم هر ستمی را تحمل کرده‌ام. می‌گویم: «شرایط من با مادرتان تفاوت داشت. مادرتان داشت زیر مشت و لگد پدرتان لت و پار می‌شد و می‌مرد.» اما آنها نمی‌پذیرند. چون سال‌هاست که از پدرشان درمورد بی‌وفایی مادر شنیده‌اند. نمی‌توانند اوضاع او را درک کنند. درست است که وضعیت من دشوارتر بود، اما چه لزومی داشت که به این بچه‌ها گفته شود.

اکنون نمی دانم نوشته امروزم ربطی به موضوع دارد یا نه؟ اما خواستم اینجا حرف بزنم. خواستم درد دل کنم. خواستم بگویم که احساس خوشی ندارم. خواستم بگویم که فرزندان دوستم، از صبر من به عنوان سرکوفتی علیه مادرشان استفاده می‌کنند. می‌خواهم از کسانی که در زندگی زناشویی توافق نداشته و جدا شده‌اند خواهش کنم که ذهن کودک را بر علیه همسر سابق با نفرت و سرزنش و کینه پر نکنند. حتی اگر طرف مقابل مقصر اصلی باشد. باور کنید که در جریان جدایی این فرزند است که ضربه اصلی را می‌خورد. بیشتر از این عذابش ندهید.

 

Advertisements