ماه: سپتامبر 2017

مرخصی

«جنسیت‌زدگی»

شامگاه

شامگاه در مرخصی بود.

Advertisements

خانم پالی عروسکی داشت

«جنسیت‌زدگی»

غروب

بخاطر کودک نوپایم کارتون و برنامه‌های کودک زیاد می‌بینم. حتی در اینجا که معروف است به برابری حقوق زن و مرد و ترویج این فرهنگ، باز هم شاهد نقش‌های جنسیتی پررنگ در داستان‌ها و کارتون‌ها هستم. یک انیمیشن کودکانه که قهرمانش پسر نوجوانی است صاحب تعدادی سگ و هم زمان دختر نوجوانی در نقش سنتی مراقب و تیماردار که صاحب یک مغازه خدمات شستشوی حیوانات خانگی است و یک گربه دارد.مشکلات به وجودآمده برای دیگران، از جمله دختر و گربه‌اش توسط پسر و سگ‌ها حل می‌شود. نقش انسان عاقل و خونسرد و مشکل‌گشا به پسر داده شده و نقش انسان محتاج حمایت به دختر.

در یک انیمیشن دیگر که تصویرسازی یک شعر کودکانه است دخترکی که خانم پالی نام دارد برای درمان بیماری عروسکش به دکتر تلفن می‌کند و پسرکی در نقش دکتر ظاهر می‌شود. به نظر می‌رسد هنوز در ذهن خیلی‌ها «پزشک» باید آقا باشد و کسی که از کودکی نگهداری می‌کند حتما خانم. هنوز در این کارتون‌ها و محصولات مشابه که مخاطبشان کودکان هستند دخترها از عروسک مراقبت می‌کنند و پسرها مشغول ماجراجویی و عاملیت هستند. تک و توک فیلم و کارتونی خلاف جریان هم ساخته می‌شود ولی تعدادشان کم است.

فیلم‌های تبلیغاتی هم هنوز درگیر کلیشه هستند، چند تبلیغ وسایل آشپزخانه دیده‌ایم که بازیگرش مرد باشد، البته غیر از استفاده از سرآشپزهای مشهور؟ تا بحال تبلیغی دیده‌ایم که چشمهای زن برق بزند با دیدن ابزارآلات یا ماشین‌های سنگین؟ می‌خواهم بگویم هنوز ذهن خیلی‌ها پذیرای این نیست که هر کسی ورای جنسیتش میتواند علایق، استعداد و توانایی‌هایی داشته باشد فقط به صرف انسان بودن. لزوما دسر خوشمزه کار خانم خانه نباشد و مرد خانه درستش کرده باشد، تعمیر شیری که چکه می‌کند برای یک خانم عجیب نباشد و او مثل هر آدم دیگری آشنایی کافی به سیستم موتور ماشینش داشته باشد. به نظرم باید برای بچه‌هامان تعیین نکنیم کارهایی هست که دخترانه یا زنانه است و کارهایی که پسرانه یا مردانه. برایشان فارغ از جنسیت و کلیشه اسباب‌بازی تهیه کنیم و بگذاریم هر رنگی دوست دارند برای لباس انتخاب کنند. منتظر «درست شدن تلقی جامعه» نمانیم، از خودمان و خانه خودمان شروع کنیم.

این من و تو حاصل تفریق ماست

«جنسیت‌زدگی»

عصر

ابژه بودن‌مان از همان روزی که نتیجه تست تعیین جنسیت می‌آید شروع می‌شود و برای برخی حتی زودتر، با رژیم‌های غذایی قبل از بارداری که برای پدر و مادر طفل تعیین می‌شود تا دختر یا پسر بودن طفلی که هنوز عمل لقاحش صورت نگرفته مشخص شود و برای برخی حتی خیلی زودتر! مثلا وقتی نوجوانان به رفتار خانواده اعتراض می‌کنند اغلب با این پاسخ کلیشه‌ای مواجه می‌شوند که «تو وقتی بچه‌دار شدی، این کار را با بچۀ خودت (که جنسیتش مطابق با جنسیت خود فرزند است) ‌نکن!»

در واقع زن و مرد ندارد، نقش‌هایمان (حداقل در جامعۀ ایران) از قبل تعیین شده است و با یک مداد قرمز پررنگ این نقش‌ها از هم تفکیک شده اند و اغلب جایجایی این خط‌های قرمز انرژی و زمان بسیار زیادی می‌برد، مثلا مردها باید نان‌آور باشند، مردها باید پول زیادی داشته باشند، مردها باید خشن باشند، مرد فردی است که داد می‌زند، مرد نباید به حرف زنش توجه کند، مرد باید در تقابل زن و مادرش طرفدار مادرش باشد. مرد باید به دستگاه انجام سکس تقلیل یابد، مردها با آلت جنسی‌شان تصمیم می‌گیرند، مردها نباید گریه کنند. در امر عشق ورزیدن مرد باید پیشقدم شود… (این تعاریف و نقش‌ها برای زنان نیز به شکلی دیگر وجود دارد.)

وقتی این نقش‌های متفاوت و متضاد را کنار هم می‌گذاریم، دیگر فقط زن نیست که قربانی نگاه جنسیت زده می‌شود، مرد هم هست و گاهی نگاه به مردان خشن‌تر است، اما چون مقوله پدرسالاری پشتوانه نوع حکومت هم است، در موردش بحث نمی‌شود و شوربختانه این سکوت باعث می‌شود که شکافی میان این دو گروه قرار دارد عمیق‌تر شود و این شکاف عمیق باعث دور شدن  این دو گروه از هم می‌شود. حال این که نتایج حاصل از این حالت چیست و چه پیامدهایی دارد بحث دیگری را می‌طلبد.

زن و مرد ندارد، اما تفاوت دارد

«جنسیت‌زدگی»

بعد از ظهر

همسایه دیوار به دیوارمان، زنی است با قدی متوسط و چهره‌ای سفید و چشمانی روشن. او علاقه زیادی به تفکیک و مقایسه وضع ظاهری مردان داشت. بر خلاف ما که هنگام دیدن زنی زیبا در مهمانی، مجلس عروسی یا فیلم و تلویزیون، از چهره و لباس و زیبایی‌اش صحبت می‌کنیم، او درباره مرد و قد و قواره و لباس شیک و چهره مردانه‌اش می‌گفت و تعریف و تمجید می‌کرد.

می‌گفت: «کمپانی‌های تبلیغاتی از مردان نیز مانند زنان استفاده جنسی می‌کنند. مردی که با قد و قواره ورزشکار و بی‌نظیرش، یقه پیراهنش را باز می‌گذارد و مدال طلا و سینه مردانه‌اش را بیرون می‌گذارد ، دل تماشاچی را می‌برد. شوهرم با دیدن زنی خوش آب و رنگ در برنامه های تبلیغاتی آب از لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود. خجالت نمی‌کشد و برایم از سکسی بودن و وحشی بودن و… حرف می‌زند. اما با دیدن مردی جذاب به رگ غیرتش برمی‌خورد و یا کانال را عوض می‌کند و یا از من می‌خواهد که برای آوردن چای یا نوشابه به آشپزخانه بروم. این موضوع تنها به فیلم و تلویزیون مختص نیست. یادتان می‌آید که هفته گذشته مرد جوانی برای تبلیغ موبایل در خانه‌مان را زد؟ چه قدی داشت، چه لباسی پوشیده بود، زیر ابرویش را یک ردیف برداشته بود. به چشمانش با دقت نگاه کردم، به نظر می‌آمد که سرمه کشیده است. یقه پیراهنش هم کمی باز بود و فقط زنجیر مدالش را دیدم . خیلی خوشم آمد و با اینکه موبایل دارم، از او نیز خریدم. این موضوع گریبان ما زن‌ها بیشتر می‌گیرد. مثلا رستورانی احتیاج به گارسون داشت، رفتم که کار بگیرم . رئیس رستوران گفت که به هنگام کار تنها لباس رسمی رستوران را می‌توانم بپوشم. به لباس رسمی که بر تن گارسون بود نگاه کردم و دیدم که این کار به درد من نمی خورد. خداحافظی کرده و به خانه بازگشتم.»

اکنون چند ماهی می‌شود که زن همسایه تنها زندگی می‌کند. همسرش او را به جرم نگاه کردن به مردان سکسی ترک کرده است. تا دو سه ماه دیگر کارشان به طلاق خواهد انجامید.

لباس مردانه

«جنسیت‌زدگی»

نیمروز

زن رانندۀ اتوبوس‌های بی‌.آر.تی خط تهران‌پارس میدان آزادی بود. گواهینامه پایه یک داشت. مثل همۀ مردها او هم رفته بود و همه‌ی امتحان‌ها را داده بود و از صد هزار صافی رد شده بود تا توانسته بود گواهینامۀ پایه یکش را بگیرد. همه هم اول کار به او خندیده بودند. مگر زن گواهینامه پایه یک می‌گیرد؟ حالا اصلا بگیرد به چه کاری می‌آید؟ اصلا قرار است با این گواهینامه چه کار بکند؟

شانزده سالگی ازدواج کرده بود. شوهرش راننده کامیون بود. بغل دست او تو دست‌اندازها و بالا پریدن‌ها رانندگی را هم یادگرفته بود. اول رفته بود گواهینامه پایه دو را گرفته بود. به گمانش البته همان کفایت می‌کرد. دست فرمانش عالی بود. با شوخی و خنده بعضی مواقع پشت کامیون شوهرش نشسته بود و شوهرکنارش و  جاده‌ها را رانده بود.

شوهرش چند سال پیش، تصادف وحشتناکی کرد. از مرگ حتمی نجات پیدا کرد. قطع نخاع شد و خانه‌نشین. حالا او باید شکم بچه‌ها را سیر می‌کرد. چاره‌ای نداشت باید کار می‌کرد. اما هیچ حرفه‌ای بلد نبود. یک مدت تو آشپزخونه یک رستوران ظرف‌ها را می‌شست.‌ یک روز دید دست آشپز دور کمرش است. یک مدت در خیاط‌خانه‌ای دوردوزی می‌کرد، شب به شب صاحب مغازه دست‌ در شورت به اون نگاه می‌کرد و می‌خندید. چاره‌ای نداشت باید وارد فضای مردانه‌تری می‌شد. گواهینامه‌اش را گرفت، و با بدبختی کار فعلی‌اش را پیدا کرد. حالا دیگر کسی دست در شورت و دست دور کمر به او به عنوان یک زن نگاه نمی‌کرد. حالا بعضی مسخره‌اش می‌کردند، بعضی تحقیر، بعضی ترحم. شاید بشود گفت او نگاه جنسیتی به زن بودنش را تغییر داده بود چرا که همه تصورشان از رانندۀ اتوبوس یک زن است نه یک مرد. حتی آن گزارشگری که از طرف تلویزیون آمده بود تا گزارشی از او تهیه کند اول گزارشش این جملۀ احمقانه را گفت: «و اینک شیرمردی که این بار در لباس زنانه است.»

چنبره

«جنسیت‌زدگی»

پیش از ظهر

چند وقت پیش عکسی توی تلگرام دست به دست شد که زنی رو نشون می‌داد با تندیسی در دست و زیر عکس نوشته شده بود این جایزه به این زن داده شده چون به عنوان پاکدامن‌ترین ملکه‌ی جهان شناخته شده. ملکه‌ای که بعد از گذشت این همه سال از فوت شوهرش نه معشوقه شده و نه ازدواج کرده. صحت و سقم اون عکس رو هیچ وقت چک نکردم فقط امیدوارم یه شوخی مسخرۀ عامی باشه با زنی که در زندگیش سعی نکرد فقط همسر شوهرش باشه. ملکه بودن بلاخره یک جایگاهه و هر جایگاهی یک روزی قابل عزله، اما اینکه یک انسان بعد از این همه سال حق انتخاب نداشته باشه که با زندگیش چکار کنه و صدها نفر حق خودشون بدونن که پیگیری کنند تو داری چیکار می‌کنی چون روزی همسر تو رو می‌شناختن، برای وقتیه که تو یه زنی.

البته که این محدودیت نه برای فرهنگ ایرانه و نه برای زنی که شناخت عمده‌ای که ازش وجود داره به خاطر شوهرشه. ماری کوری بعد از دریافت جایزه‌ی نوبل مورد هجمه قرار گرفت که چرا جایزه رو پس نمی‌ده. دلیلش ساده بود. زن دانشمند بعد از فوت شوهرش با مردی آشنا شده بود و تمام جامعۀ علمی اون سال محکومش کردند. ماری کوری روزی که استاد دانشگاه شد و به جای شوهرش مشغول به کار شد هم، اکثر اساتید دانشگاه سوربن اعتراض کردند که چرا یک زن استاد شده.

یک عکس معروفی هست در تعریف نابرابری جنسیتی. یک مرد و یک زن در برابر نردبان ایستادند و پله‌های روبروی مرد منظم به سمت بالا رفته. اما نردبان زن دو سه تا پله بیشتر نداره. عکس توضیح می‌ده چطور برای رسیدن به نقطه‌ای برابر، کار زن‌ها سخت‌تره. تصدی شغل‌ها و موقعیت‌هایی که در برابر زن‌ها گشوده می‌شه یا با حقوق کمتریه یا مزایای کمتری داره یا معمولا امکان پیشرفت کافی در پیش روشون وجود نداره. در برابر زن، کلمه‌های جنسیتی مثل ریحانه یا جنس لطیف قرار داره و معمولا پیش از هر عکس‌العمل شخصی، این پیش‌فرض‌ها مثل یک پیله زن رو دربرمی‌گیره. گاهی زن بودن واقعا نفس‌گیره.

این تفاوت دیدگاه جوری از ابتدای زندگی شروع می‌شه که خود شخص یادش نمی‌یاد از چه لحظه‌ای فراموش کرده فراتر از جنسیتش وجود داره. یکی از دوستان برای تولد خواهرزاده‌هاش رفته بود که کادوی تولد بگیره. برای پسرک توپ و بازی فکری خریده بود و برای دخترک سری وسایل آشپزخانه. یک عالمه هم به خودش غره بود که حواسش بوده وقتی تولد یکیشونه باید برای اون یکی هم کادو بگیره. یا اون روز توی مترو اسباب‌بازی می‌فروختن رو رنگ اسباب‌بازی صورتی یا قرمز یا نارنجی بود. دخترک کوچولوی بغل دستی من دلش خواست و مادرش براش خرید. چشم‌های دخترک روی قرمزه قفل شده بود و مادرش براش صورتی رو گرفت. بعد با صدای بلند و افتخارآمیز توضیح داد که چون همه‌ی وسایل اتاقش صورتیه. فرشش، کمدش و پرده‌اش. دخترک مجبور بود لباس پاپیون‌دار بپوشه و صورتی دوست داشته باشه چون این‌ها نشانه‌های بین‌المللی دخترهاست

اصلا چرا از بقیه صحبت می‌کنم؟ من همیشه دوست داشتم یک سری از قرارهای دیدار با پارتنرم رو توی خونه برگزار کنم و این وقت‌ها مدیریت همه‌ی کارها هم با من بود. از خرید میوه و درست کردن غذا و مرتب کردن خونه گرفته تا سامان دادن همه چیز به طوری که مدتی که با همیم حداقل زمان ممکن رو توی آشپزخونه سپری کنیم. با این شیوه من همیشه یک عالمه کار خونه قبل و بعد از قرارهامون داشتم. بعدها که با هم زندگی کردیم، با مشکل تمیز کردن خونه روبرو شدیم: من از خونه کار می‌کردم و اون توقع داشت وقتی برمی‌گرده خونه، همه جا تمیز باشه و غذا و چای هم آماده شده باشه. پشت همۀ حرف‌هاش یک دلیل به زبان نیامده وجود داشت که تو زنی و این کارها برای زن خونه است. ما هنوز داریم سعی می‌کنیم تعادل ایجاد کنیم. من هنوز سعی میکنم در بقیۀ زمینه‌های زندگیم هم به موقعیت ایستایی برسم. اما این نبرد پوچ فقط یک دلیل داره: این که یک طرف همه‌ی این کارها منم. یک زن، و قرن‌ها سنت وجود دارن برای اینکه کسی رو صرف اینکه زن شده، قضاوت کنن و با محدودیت، رمق زندگی کردنش رو بگیرن.

پیش‌فرض

«جنسیت‌زدگی»

صبح

عکسی گذاشته بودم در فیس‌بوک و ملت شروع کردند به پرس و جو که کجاست، وقتی نوشتم تعمیرگاه ماشین است و آمده‌ام لاستیک‌های ماشین را عوض کنم اینقدر عجیب و غریب و باورنکردنی بود برای طیف بزرگی از دوستانم که خودم هم از واکنش آنها تعجب کردم.

همسرم تعریف می‌کند که وقتی پسر بچه‌ای دبستانی بوده و تا سال‌های دبیرستان حتی، عاشق بافتنی‌کردن بوده و همراه مادرش می‌نشستند و بافتنی می‌کردند! راستش خودم هم از تصور این صحنه خنده‌ام می‌گیرد، البته فقط تصور قلاب به‌دست بودن همسرم، وگرنه مادرشوهر گرامی خیلی عادی و طبیعی در تصورات من نشسته و دارد کلاه و شال‌گردن را تند و تند رج می‌زند.

وقتی می‌شنوم فلان دوست و آشنای ما همسرش فقط آشپزی می‌کند برایم عجیب است. ولی می‌دانم که مثلاً اکثر شف‌های مطرح جهان آقا هستند. دوست صمیمی ما که یک آقای مهندس است و از یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران فارغ‌التحصیل شده، روزی که اعلام کرد می‌خواهد برود در حوزه مد و لباس کار کند و طراح لباس بشود خیلی برایم عجیب بود، در حالی که همان زمان می‌نشستم و کانال فشن را در ماهواره می‌دیدم و کلی از طراحان لباس زنانه که آقا بودند را می‌شناختم!

مشکل به گمانم ریشه‌ای‌تر از این حرف‌هاست: آنچه در محدوده و قلمرو زندگی من است مرزبندی زن و مرد در آن به صورت پیش‌فرض، تعیین شده ولی آنچه به ظاهر دور جلوه می‌کند، زن یا مرد بودنِ کنندۀ کار گویی با هم فرقی ندارند و همه چیز طبیعی‌تر از آنی است که بتوان مرزبندی جنسیتی انجام داد.

پیش خودم فکر می‌کنم که این جامعه عجب اثری دارد روی روح و روان آدم، هر چقدر مادرت کارهایی که معمولا آقایان انجام می‌دهند را انجام داده باشد یا پدرت کارهای به اصطلاح زنانه، باز هم جامعه آن چنان باور عمیقی از زنانه یا مردانه بودن در درونت حک می‌کند که حداقل در نگاه اول پیش‌فرض‌های جنسیت‌زده داری. و البته فقط منحصر به جامعه ایران و ایرانی نیست. فیلمی می‌دیدم از زندگی معدنکاران آمریکایی که یک زن بینشان بود و هضم وجود یک «زن» معدنکار برای آمریکایی‌ها هم به نظر سخت می‌آمد.

شاید یک دلیل وجود این پیش فرض‌ها این باشد که مردان به حکم فیزیک و خلقتشان قوی‌تر هستند و زنان ظریف و باریک، از آنکه قوی‌پنجه‌تر است کارهای کلفت توقع داریم و آنکه ریز و دقیق‌بین، کارهای ظریف؛ خیلی هم نمی‌شود گفت طرز فکر اشتباهی‌ست ؛ چرا بحث می‌کنیم؟ اما خیلی از کارها هم نه مربوط به زور بازو بلکه به قدرت تفکر و مدیریت وابسته است و اینجاست که آنها که حجم بزرگتری دارند گمان کرده‌اند قدرت عقل با قدرت بازو از یک جنس است و اصولا یک موجود ریز را چه به مدیریت و ریاست!؟

بیایید به همدیگر احترام بگذاریم، اگر کسی این معادله را بر هم زد و با وجود سایز و حجم بزرگ کارهای ریز و ظریف دوست داشت انجام بدهد و بر عکس، یک موجود ریز و نازک مدیر قابلی بود، گرچه حق تعجب‌کردن برای تعجب‌کننده محفوظ است ولی علایق و سلایق و توانمندی‌های آن فاعل فعل هم برای خودش منزلتی دارد.

 کسی جای دیگری را تنگ نمی‌کند، باور کنیم!