ماه: سپتامبر 2017

پدرم

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

صبح

آخرین باری که او را دیدم حدود دوازده سال پیش بود. با وجود کهنسالی‌اش، قوی، فعال و پرجنب و جوش بود. از همان ایام جوانی‌اش روزه گرفتن در هر فصلی چه تابستان و چه زمستان برایش سخت نبود. با هر تلفن و سفارشم بی‌هیچ چشمداشتی دست به کار می‌ شد. او را مانند کوهی استوار می‌دیدم.

سال‌های آخر عمرش مادرم می‌گفت: «پدرت دیگر پیر شده است. توانایی‌ش را از دست داده است. رفتن دنبال کارهای تو برایش سخت است. اما نمی‌خواهد دلت را بشکند.» اما من به عکسش که روی دیوار اتاقم نصب کرده‌ام نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد که این شیر نیرومند، این پشت و پناه ما در دوران سخت زندگیمان ناتوان شده باشد. هشتاد و سه سال عمر کرد. در حالی که اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که روزی بمیرد اما سرانجام روزی تلفن زنگ زد و برادر بزرگ همراه با غم و تسلی، خبر رفتنش را داد. گفت که پدر خیلی پیر شده بود. گفت که جای شکرش باقی است که زمین‌گیر نشد. گفت که همانگونه که خودش می‌گفت: «با دو پای خود به سوی مرگ خواهم رفت.» خودش متوجه حالش شده و خود را به بیمارستان رسانده و از آنجا خبر داده که حالم خوش نیست بیایید خداحافظی کنم و بروم.

با شنیدن خبر احساس بسیار بدی به من دست داد. حالم به هم خورد. خود را کودک خردسالی دیدم که پدرش را گم کرده و در کوچه‌ای بن‌بست و تاریک سرگردان است. مادرم به درخواست من آخرین عکس او را برایم فرستاد. عکس متعلق به پیرمردی با پشتی خمیده و قدی کوتاه شده و گونه‌ای به شدت چروک‌خورده بود. به مادرم اعتراض کردم که من عکس پدرم را خواستم، این چیست که برایم فرستاده‌اید. جواب داد: «پدرت است، به چشمانش خوب نگاه کن.» چشمانش، چشمان روشن همچون ستاره‌اش، دیگر فروغی نداشت. این پیرمرد صبور و مهربان پدرم بود. زمانی دل و جانم سوخت و رفتنش را با تمام وجودم حس کردم که برای انجام کاری به برادر بزرگ زنگ زدم و او گفت که فرصت ندارد. هر وقت توانست دنبال کار من می رود و با زبان بی‌زبانی حالیم کرد که آن بابا مرد و من دلم به حال خودم سوخت که یتیم شده‌ام.

چند سالی از درگذشت پدر می‌گذرد و من تاکنون نه مزارش را دیده‌ام و نه هنگام دفنش از او خداحافظی کرده‌ام. در دنیای رویاهایم می‌اندیشم که هر وقت قدم به خاک وطنم بگذارم، جلو در خروجی فرودگاه با دیدن من چشمانش از شادی خواهد درخشید. اما چون می‌دانم که این رویا به حقیقت نخواهد پیوست دلم خون می‌شود.

Advertisements

سهم من

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

سحرگاه

جایی مشغول به کار شده بودم، در واقع تعدادی دانشجو بودیم که به ابتکار یکی از دانشجوها به اسم بهمن، دور هم جمع شدیم و یه آموزشگاه تدریس خصوصی راه انداختیم. عموما هم باقی همکارها رو نمی‌دیدیم، چون به جز مواقعی که باید برای دریافت حقوق به دفتر مرکزی که یه سوئیت کوچک بالای منزل مسکونی پدر بهمن بود، مراجعه می‌کردیم، عملا هیچ کار دیگه‌ای اونجا نداشتیم. به ما نشونی و موضوع مورد تدریس رو تلفنی اعلام می‌کردن، برنامه‌ریزی و باقی کارها با توافق ما و شاگرد صورت می‌گرفت. هر بار هم که کلاس تمام می‌شد، شاگرد یا والدینش زیر برگه‌ای رو امضا می‌کردن که نشون می‌داد ما از چه ساعت تا چه ساعتی اونجا بودیم. بعد ما هر ماه برگه‌های کارکردمون رو می‌بردیم دفتر و پولمون رو طبق قرارداد از دفتر می‌گرفتیم.

اما اینکه باقی همکارها رو نمی‌دیدیم معنیش این نبود که همدیگه رو نمی‌شناسیم. مثلا ثریا رو از دانشگاه می‌شناختم که فیزیک درس می‌داد. یا من و مریم دوستای صمیمی چند ساله بودیم. مریم ادبیات و عربی و درسای حفظی رو درس می‌داد و چون بیشتر از بقیه شاگرد داشت همکارای دیگه رو بیشتر از من می‌شناخت. مثلا بهم گفته بود بهمن انگلیسی و فرانسوی درس میده. یا بهزاد شیمی درس میده. در مورد حبیب و فرزان و چند نفر دیگه هم صحبت کرده بود. خلاصه که جمع خیلی هم غریبه نبود، با بعضی از دانشگاه آشنا بودم، بعضی رو از تعریفای مریم می‌شناختم و بعدا هم توی آموزشگاه دیدمشون و باهاشون آشنا شدم.

یه بار که رفته بودم حقوق بگیرم بر حسب اتفاق حبیب و فرزان رو هم اونجا دیدم. می‌دونستم که بهترین دوست‌های همدیگه هستن. هر دوشون ریاضی درس می‌دادن و تقریبا همیشه با هم می‌شد دیدشون. اما با هم خیلی فرق داشتن: حبیب خوش‌اخلاق و خودمونی و مردمدار بود، فرزان اخمو و کم‌حرف و گوشه‌گیر. تو این فاصله تا بهمن بخواد کارهای حساب و کتابو انجام بده، سر صحبت بین ما سه تا باز شد. حالا درسته که فرزان بیشتر شنونده بود و به نظر نمی‌اومد چندان علاقه‌ای به گفتگو داشته باشه، اما من سعی می‌کردم گاهی به صورت اونم نگاهی بندازم مبادا حمل بر بی‌ادبی بشه. اما وقتی فرزان برای خوردن آب پا شد و زمانی که برگشت جاشو عوض کرد، کارم سخت شد. مجبور بودم گردنم رو هی نود درجه بچرخونم و گاهی به این نگاه کنم و گاهی به اون. پنج دقیقه‌ای دوام آوردم و بعد خسته از سر چرخوندن و به فرزان گفتم: «نمی‌شد جاتو عوض نکنی؟ گردنم درد گرفت.» یهو یادم افتاد مریم گفته بود خیلیا توی دانشگاه به فرزان میگن سگ. می‌گفت عصبی و پاچه‌گیره و شوخی حالیش نیست. ته دلم گفتم دردسر درست کردم، اما اون بلند شد و بدون هیچ صحبتی سر جای اولش، کنار حبیب نشست، همون موقع احساس کردم گوشه قلبم یه چیزی صدا داد.

اون روز بعد از اینکه کارمون تموم شد، فرزان پیشنهاد داد حبیب پیاده بره، در عوض اون منو برسونه خونه. ماشین نداشتم، دیرم هم شده بود، سرخوشی جوانانه دست و پنجه نرم کردن با فرزان بداخلاق و قال گذاشتن حبیب وسط خیابون هم کار دستم داد و با هیجان گفتم باشه و در مقابل چشم‌های حیرت‌زده حبیب سوار ماشین شدم… این شروع دوستی ما بود. به همین سادگی.

بر خلاف گفته مریم من اصلا از فرزان بداخلاقی ندیدم. یعنی بیشتر از اون که اخلاقش تند باشه قاطعیت داشت که تو اون سن و سال واسه من بخشی از جذابیتش محسوب می‌شد. قاطعیتش از نوعی بود که مثلا اگه می‌گفت تا سه می‌شمرم، فلان کار نشه این بشقابو می‌شکنم، می‌تونستی مطمئن باشی که اون بشقاب بعد از سه شماره شکسته میشه. البته ورود ما به زندگی همدیگه خیلی چیزا رو تغییر داد، در مورد اون که من چیز خاصی نفهمیدم. در واقع من فرزان قبل از خودم رو نمی‌شناختم ولی بقیه می‌گفتن قشنگ معلومه عاشق شده. نرم شده بود، انگار دیگه پاشنه آشیل داشت، و برای من؟ برای من فرزان خدا بود. فکر می‌کنم آخرین آدمی بود که توی زندگیم تا این حد بهش تکیه کردم. جادو شده بودم.

ما داشتیم روزای آرومی رو می‌گذروندیم تا یه عصر تابستون که من خونه تنها بودم در زدن. نگاه که کردم دیدم حبیب با یه خانمی پشت دره. درو باز کردم و با تعجب نگاهشون کردم. حبیب گفت تنها نیومده تا اومدنش برای خانواده‌ من حساسیت ایجاد نکنه. بعد خیلی زود رفت سر اصل ماجرا که فرزان می‌خواد خودشو بکشه. حبیب ترسیده بود و از من می‌خواست تا مانعش بشم. اول فکر کردم داره دستم میندازه. اما یواش یواش باورم شد. مطمئن بودم اگه فرزان واقعا گفته خیال مردن داره، شوخی نکرده، خیلی جدی بهش فکر کرده و صد در صد عملیش می‌کنه. همه ما شخصیت فرزان رو می‌شناختیم. فقط مصیب بزرگ این بود که نمی‌دونستم چطوری باید به فرزان بفهمونم که متوجه تغییر وضعیت روحیش شدم. به من هیچی نگفته بود، هیچی بروز نداده بود، منم هیچی نفهمیده بودم.

تمام شب نخوابیدم. یه لحظه تصور کردم اگه فرزان یه روز نباشه… و زدم زیر گریه. من فرزان رو عمیقا دوست داشتم، اما سوای عشقی که زنی می‌تونه به مردی داشته باشه، من از ته قلب هم قبولش داشتم. برای من رابطه ما چیزی فراتر از عاشقی، رابطه مرید و مرادی بود، من مبهوت این مرد بودم. روز بعد با حال نزار بهش زنگ زدم. دانشگاه بود، اما اومد. بعد من، توی احمقانه‌ترین لحظه بیست سالگیم زدم زیر گریه و دم دستی‌ترین دروغ ممکن رو گفتم. گفتم خواب دیدم خودکشی کرده و بعد زار زدم که چقدر روزگارم بدون او سیاه خواهد شد. با تمام وجودم می‌لرزیدم و زار می‌زدم. به وضوح متاثر شده بود. بغلم کرد و خیلی آروم گفت چقدر معصومی دختر. بعد گفت که خسته و ناامید شده، زندگی به ستوهش آورده، گفت خیال داشته بمیره. حرف می‌زد و من با هق‌هق التماس می‌کردم به تنهایی من فکر کنه. بدون توقف می‌خواستم قول بده که کاری نمی‌کنه. دست‌هاش رو محکم توی دست‌هام گرفتم و تا قول نداده بود، رها نکردم.

بعد از این ماجرا، هر چند دیگه به مرگ و خودکشی اشاره‌ای نشد، اما ماجرای ما وارد مسیر دیگه‌ای شد که باعث عذاب من شده بود. حالا من علاوه بر همه خصوصیاتی که داشتم و فرزان رو شیفته کرده بود، صاحب معصومیت دروغینی شده بودم که می‌تونست ذهنیات فرزان رو حدس بزنه. تصمیم گرفتم صادق باشم، هر چند بعد از گذر این همه وقت هنوز نفهمیدم کاری که کردم صادقانه و درست بود یا نه، اما یک بار که باز کار به تحسین معصومیت و زلالی قلبم کشید،  تحمل نکردم و همه چیزو گفتم. داستان اومدن حبیب و تکاپوی ما و کلکی که من بدون فکر زده بودم تا حفظش کنم، و بعد خواستم که منو ببخشه.

بعد از اعتراف من همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. فرزان بدون کوچکترین حرفی دیگه به هیچکدوم از تلفن‌هام جواب نداد و وقتی سراسیمه سعی کردم توی آموزشگاه و دانشگاه و خونه‌ش پیداش کنم متوجه شدم داره بدون هیچ مقدمه و آشنایی خاصی با ثریا، مدرس فیزیک آموزشگاه ازدواج می‌کنه. هیچ توضیحی در کار نبود. همه شوکه بودن، ثریا پیشنهاد داده بود، فرزان گفته بود قبول. ارتباطش رو با حبیب هم قطع کرده بود. حبیب خشمگین و عصبانی مدام به من می‌گفت باید دروغ رو حفظ می‌کردم.

از اعتراف من تا ازدواج فرزان بیشتر از چند ماه طول نکشید و البته روزای سیاه من تا چند سال بعد از اون ادامه پیدا کرد. روزای پشیمونی، عذاب وجدان و گیجی بین آموزه‌هایی که از بچگی در باب صداقت و اعتراف به گناه گرفته بودم و چیزی که در دنیای واقعی خریدار داشت و عملی بود، اینکه باید دروغ رو نگه می‌داشتم و همچنان تظاهر می‌کردم یا صادقانه اعتراف می‌کردم که معصوم نیستم… چیزهایی که هیچ وقت جواب درستی براشون پیدا نکردم، اما هنوز مثل بار گناه به دوش منه که شاید اگه دروغگو باقی می‌موندم هیچ چیز اونقدر دردناک تمام نمی‌شد. نه من تنها و گیج و بازنده و بدون فرصت جبران باقی می‌موندم و نه حبیب دوستیش به هم می‌خورد… ولی اینها به کنار، می‌دونین درد اصلی کجا بود؟ اینکه فرزان با ثریا ازدواج کرد، اما توی اولین ماه‌های ازدواجشون بدون اینکه تنهایی آدمای دور و برش رو ببینه، خودش رو از تراس خونه به پایین پرت کرد و همون طور که تصمیم گرفته بود، مرد.

زنان تحصیل‌کرده‌تر و بیکارتر شده‌اند

«اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

مهمان هفته: مسعود سلطانی

چند وقت پیش وقتی موقع برگشتن به خانه با مرد جوان راننده گپ می‌زدم. مهندس مواد غذایی بود و تا چند وقت پیش مسئولیت خط تولید کارخانه‌ای را بر عهده داشت و اکنون مسافرکش بود. می‌گفت دنبال کار است اما هر جا می‌رود می‌خواهند حقوق کمی به او بدهند. زنان را که حاضر بودند با حقوق بسیار کمی کار کنند، مقصر می‌دانست. دو دهه پیش نیز، وقتی زنان از مردان در قبولی کنکور پیشی گرفتند، بسیاری نگران بودند که به زودی محیط‌های کار زنانه خواهد شد. فارغ از این که زنانه شدن محیط کار جای نگرانی ندارد، آنچه در عمل رخ داده است کاهش تعداد زنان شاغل و سهم زنان از بازار کار است. در سال ۱۳۸۴ نزدیک به ۴ میلیون زن شاغل بودند و سال ۱۳۹۴ کمتر از ۵/۳ میلیون زن شغل دارند. زنان تحصیل‌کرده‌تر شده‌اند، اما پیشتر از هر ۵ شاغل یکی‌شان زن بود و اکنون از ۶ شاغل به زحمت یک نفرشان زن است.

در چهار سال دولت تدبیر و امید نیز امیدها نومید شده است و تنها ۱۳۷۰۲ شغل از ۱۳۵۰۰۰۰ شغل جدید ایجاد شده به زنان رسیده است. انتظار می‌رفت که حدود ۲۳۰۰۰۰ نفر به شاغلان زن افزوده شود تا دست‌کم سهم زنان از بازار کار همان میزان اندک ۷/۱۶ درصد بماند. اما سهم زنان تنها ۱۳۷۰۲ شغل جدید بوده است و اکنون تنها ۸/۱۵ درصد شاغلان زن هستند.

بررسی‌های متعددی نشان می‌دهد که گفته مرد کارشناس مواد غذایی مسافرکش جویای کار درست است و زنان حقوق کمتری نسبت به مردان می‌گیرند اما نتیجه وی که به همین دلیل کارفرماها ترجیح می‌دهند زنان را استخدام کنند، با آمار جور در نمی‌آید.

بررسی اشتغال در گروه‌های سنی نشان می‌دهد که یافتن کار پیش از ۲۴ سالگی برای زنان و مردان سخت‌تر شده است. تعداد شاغلان زیر ۲۴ سال طی ده سال گذشته حدود ۶/۲ میلیون نفر کاهش یافته است، سهم زنان از این کاهش ۷۰۰۰۰۰ هزار نفر (۲۷ درصد) بوده است که از سهم میزان اشتغال‌شان بیشتر است. اما داستان دشواری یافتن کار برای زنان پس از ۲۴ سالگی نیز ادامه دارد و تعداد زنان شاغل ۲۵ تا ۲۹ ساله نیز کاهش یافته است، در حالی که برای مردان در این سن شغل‌های تازه‌ای ایجاد شده است. زنان تحصیل‌کرده‌ای که کاری نمی‌یابند، برای یافتن شغل به تحصیلات بیشتر روی می‌آورند اما گره یافتن شغل کورتر می‌شود. به عکس تصور عموم هر چه تحصیل فرد ـ مرد و زن ـ بالاتر می‌رود نرخ بیکاری بیشتری می‌شود. زنان به امید یافتن کار بیشتر تحصیل می‌کنند و بیشتر بیکار می‌شوند.

همه چیز بازار کار به زیان زنان است. حدود ۶۹۰۰۰۰ نفر از زنان شاغل در کارگاه‌های فامیلی بدون دریافت مزد کار می‌کنند؛ یعنی از هر ۵ زنی که عنوان شاغل را یدک می‌کشد، «مفت‌کار» است. در حالی که تنها ۳/۲ درصد مردان مفت‌‌کار هستند. وقتی پای مفت‌کاری باشد، حتی تعداد زنان هم بیشتر از مردان مفت‌کار (۴۳۹۰۰۰ نفر) می‌شود. در حالی که هنوز بخش قابل‌توجهی از زنان جویای کار نیستند، برای همین تعداد کم زنان جویای کار نیز فرصتی وجود ندارد و نرخ بیکاری زنان بیش از دو برابر زنان است. نرخ بیکاری زنان ۲۰ تا ۲۴ ساله کشور نزدیک به ۵۰ درصد است. اما سهم زنان در چهار سال گذشته فقط ۱۳۷۰۲ شغل بوده است. و سهم‌شان در ۱۰ سال گذشته از دست دادن ۵۰۰۰۰۰ شغل. با این حال، وقتی مردی شغلش را از دست می‌دهد، انگشت اتهام را به سوی چند زنی می‌گیرند که به سختی جایی برای خودشان در بازار کار به شدت مردانه ایران یافته‌اند.

متهم همیشگی

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

بامداد

داشتم فیلم می‌دیدم؛ از همین فیلم های شرایط سخت؛ همین‌ها که یک‌سری زن مرد و بچه با هم در شرایط بحرانی گیر می‌کنند و مجبورند همه کارها را گروهی پیش ببرند. خب مشخص است؛ زن‌ها به کار بچه‌ها رسیدگی می‌کردند، غذا می‌پختند، لباس می‌شستند و آرام بودند؛ در عوض مردها شکار می‌کردند و از کمپ محافظت می‌کردند و آدم می‌کشتند. از قضا یکی از زن‌ها که شکار بلد بود تصمیم گرفت برود ماهی بگیرد و دیده‌بانی کند و آدم بکشد و مفید هم بود؛ اما مشکل از آنجا شروع شد که زن‌های دیگر -که شاید آن‌ها هم می‌توانستند شکار کنند و دیده‌بان باشند و حتی شاید بدشان هم نمی‌آمد که آدم بکشند – به زن شکارچی اعتراض کردند که با ایستادنش بالای برج نگهبانی و برنزه کردن! بار کارهای خانه را برای آن‌ها سنگین‌تر کرده. راست هم می‌گفتند اما خب همه می‌دانند کارهای به اصطلاح مردانه اگرچه طاقت‌فرساترند اما در مقابل کسالت‌بار بودن کارهای خانه، نعمت حساب می‌شوند.

آن زن را که دیدم یاد خودم افتادم، من هم همیشه دوست داشتم کارهای سنگین و سخت بکنم اما در عین حال بدم می‌آمد دیگران فکر کنند از زیر کار خانه در می‌روم. نتیجه‌اش شده این‌ که من از صبح تا عصر مثل مردها کار می‌کنم و دعوا می‌کنم و جان می‌کنم و پول در می‌آورم و عصر که می‌آیم خانه بلافاصله می‌پرم توی نقش زن سنتی، غذا و جارو و چای و …

اگر حالم بد باشد و غذا درست نکنم خودم را ملزم به عذرخواهی می‌دانم و اگر مهمان سرزده بیاید و چون سرکار بوده‌ام نتوانم خانه را تمیز کنم گریه می‌کنم و عذاب وجدان می‌گیرم؛ وقتی پول خودم را هم خرج می‌کنم عذاب وجدان می‌گیرم؛ اما دلم خوش است که کسی نمی‌تواند متهمم کند که در دنیای جدید به اقتصاد خانواده کمک نمی‌کنم و کسی هم متهمم نمی‌کند که از زیر کار خانه در می‌روم؛ فقط یک‌نفر هست که نمی‌توانم جوابش را بدهم؛ همان‌کسی که دارد زیر بار اتهام نخوردن مچاله می‌شود… خودم

خاتون بودن و خاتون نبودن‎

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

نیمه‌شب

استاد ادبیاتمون می‌گفت ما شاعر زن خوب نداریم. بعد مکث می‌کرد و توضیح می‌داد که چرا. می‌گفت مردها وقتی به خونه می‌رسند می‌توانند پشت میزشون بنشینند و شعر بنویسند. می‌توانند از در بیرون بزنند و فکر کنند و حال و هوا عوض کنند و کلماتشون رو به چیزی والاتر استحاله بدهند. اما زن بودن – همسر و مادر بودن – با ذات شاعری در تضاد قرار می‌گیره. زن، باید در آن واحد چندین جا حضور داشته باشه. باید حواسش به زمان و طریقۀ پخت غذا باشه. بخشی از فکرش به نظم دادن به خانه و اوضاع آشپزخانه و گرسنگی اعضای خانه‌اش مشغول می‌شه. می‌گفت فرض کن می‌خوای شعر بنویسی و همون موقع هم به کارهای تمام‌نشدنی زندگی سنجاق شده باشی. توضیح می‌داد زن بودن یعنی حضور دائم داشتن و شاعر بودن یعنی گاهی نبودن. این تضاد بزرگ حل نشدنیه.

یکی از خانم‌های فامیل رادیو کار می‌کرد. سرویس صدا و سیما قبل از ساعت پنج صبح دنبالش می‌اومد و خوابالو سوار می‌شد و می‌رفت که به سر کارش برسه. اون سال‌ها منزل مادرشوهرش – که تازه سکتۀ مغزی کرده بود – مرکز شهر بود. از سر کار به اونجا سر می‌زد و غذایی درست می‌کرد و بعد راه می‌افتاد به سمت خونۀ خودش. اون وقت‌ها یک پسربچه‌ی کوچک داشت. یک وقت‌هایی خیلی دیروقت به خونه می‌رسید. یادمه یک بار دیدمش که چطور با همون مقنعه روی مبل ولو شد و چند لحظه‌ای نفس گرفت. همسرش که رسید، خسته از جا بلند شد و عذر خواست که شام حاضر نیست و رفت که غذا درست کنه.

فرق کاربردی زیادی بین زنی هست که از سر کار به خونه می‌رسه و مشغول کارهای خونه و رسیدگی به اموری می‌شه که خودش به تنهایی شغلی تمام وقته، در مقایسه با مردی که به خونه می‌رسه و می‌تونه استراحت کنه و چیزکی بخونه و چیزکی ببینه. در نهایت مرد یا استراحت بیشتر و یا مطالعۀ بیشتری داره. همین قطعات ظریف پیشرفت در نهایت منجر می‌شه که بعد از یک سال و پنج سال و ده سال وقتی موقعیت ارتقای شغل پیش میاد، مرد توان و امکان بیشتری برای پیشرفت داشته باشه. خیلی وقت‌ها زن و مرد از یک نقطه شروع می‌کنند اما معمولا راهی که زن طی می‌کنه اونقدر دست‌انداز و پرتگاه عمیق داره که در نهایت با مرد به یک نقطه‌ی واحد نمی‌رسند.

چند وقت پیش بحث مجازی شده بود که چرا مدیر خوب زن نداریم. که چرا برخلاف مردها، زنان اونقدر که باید پیشرفت نکردند. یکی از دوستان پاسخ داده بود که بی‌انصاف‌ها، تا همین صد و چند سال پیش زنان ایران از خانه خارج نمی‌شدند و مدرسه‌ای برای دختران وجود نداشت. حالا اما زن‌های ما جایی هستند که دیگه قابل حذف نیستند. نمی‌شه دائم کسی رو حذف کرد و ندید گرفت و در برابر بگیم که خودت ظرفیت کافی نداشتی. نمیشه یک نفر رو فقط محدود کرد و توقع داشت بلند بپره. به زن‌ها فرصت برابر بدید و ببینید چطور جهان رو دگرگون می‌کنند.

اتاقی از آن خود

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

شبانگاه

بدون اینکه کسی زورم کرده باشد می‌دانستم که بعد از دیپلم باید بروم دانشگاه تا بتوانم وارد بازار کار شوم. داشتن شغل چیزی بود که اصلا به چرایش فکر نمی‌کردم، از نظر من هر آدمی باید شغلی می‌داشت تا بتواند مستقل زندگی کند. هرگز در خانه خودمان یا در میان اقوام نزدیک نشنیدم کسی بگوید زن یا دختر خونه‌اس یا زن مردم، همیشه کسی هست «خرجش» را بدهد پس شغل می‌خواهد چکار.

بعدها در محیط کار با زنانی آشنا شدم که دلیل کار کردنشان اصلا مشابه من نبود. بخاطر طبیعت کارم خانمی نبود که صرفا بخاطر فشار مالی «مجبور» به کار کردن باشد، بعضی‌هایشان بخاطر پرستیژ و مد بودن، بعضی بخاطر پیدا کردن دوست و هم‌صحبت و وقت‌گذرانی سر کار می‌آمدند و تعداد خیلی کمی شبیه من فکر می‌کردند. خانمی بود که از اول استخدامش دست به حقوقش نزده بود و همچنان به عنوان دختر خانه از پدرش پول می‌گرفت، خانم دیگری بلافاصله بعد از ازدواج استعفا داد و خانم دیگری که بعد از ازدواج دست به حقوقش نمی‌زد چون شوهرش وظیفه تامین مخارج زندگی را بر عهده داشت.

از طرف دیگر روسا و مدیران هم که معمولا آقا بودند زمان تقسیم مسئولیت‌ها یا زمان تعیین اضافه حقوق با این استدلال که خانم‌ها نه خیلی نیاز مالی دارند، نه شوق واقعی کار کردن، کمترین مسئولیت و اضافه حقوق سالانه را برای خانم‌ها منظور می‌کردند. این میان امثال من متضرر می‌شدیم که شغلمان برایمان جدی بود و البته که بخاطر اقلیت بودمان، اعتراضمان راه به جایی نمی‌برد. وقتی یک بار خیلی جدی اعتراض کردم که من مشابه همکار مرد، مسئولیت داشته‌ام و نه کمتر از او، بلکه بیشتر هم زحمت کشیده‌ام، مدیر بالاسری‌ام گفت: «ای بابا تو که الان ازدواج کردی، ول کن این حرفا رو، به زندگیت بچسب.»

دید غالب مبنی بر تحت تکفل بودن زنان و به رسمیت نشناختن استقلال آنها، هم از طرف مردان و هم زنانی که به هرحال، «حال» کار کردن و مستقل بودن و مسئولیت داشتن را ندارند، باعث شده هنوز در جامعه ما شغل یک زن خیلی جدی تلقی نشود و لزومی هم مگر در حال اضطرار مالی نداشته باشد و متاسفانه این طرز تلقی هم توسط مردان اعمال می‌شود هم زنان. همیشه یکی از مهمترین ابزار تسلط، قدرت مالی بوده و زنی که از نظر مالی مستقل باشد کمتر تن به کنترل می‌دهد ولی باز با این حال هنوز زنانی هستند که به قیمت تحت قیمومیت بودن، تن به پذیرش مسئولیت شاغل بودن ندهند.