پایان شب سیه سفید است

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

عصر

والدینم دوست داشتند من و آبجی خوب درس بخوانیم و به قول خودشان برای خودمان کسی بشویم. مادرم می‌گفت: «زندگی هزار بازی تلخ و شیرین دارد. مرد به هنگام سختی و گرسنگی، بیل به دست می‌گیرد و عملگی می‌کند. حمال می‌شود و بار بر پشت می‌نهد و نان شبش را به دست می‌آورد. اما زن نمی‌تواند. دختر باید درس بخواند تا برای آینده‌اش تضمینی داشته باشد.»

محله ما پر بود از زنان و مردان و زندگی و مشکلات گوناگونشان. اردبیل بیر شهردیر هره سی بیر تهردیر (اردبیل شهری است با مردم و مشکلات مختلفشان) همسایه کوچه بالایی ما زن میانسالی بود با شوهر دو زنه‌اش. او فرزند نداشت و همسرش با مراجعه به دادگاه و گرفتن اجازه، دوباره ازدواج کرده و صاحب فرزندانی شده بود. مرد هر روز برای صرف ناهار به خانه زن اول می‌رفت و مثل میهمانسرا غذایش را می‌خورد و خرجی خانه را می‌داد و پی کار و زندگی‌اش می‌رفت. زن بیچاره با دیدن ما دختران دم بخت نصیحتمان می‌کرد که درس بخوانیم و استخدام شویم و مثل او به خاطر لقمه نانی منت هوو و اخم‌های شوهر را نکشیم. همسایه روبرویمان از شوهرخواهرش می‌گفت که دوستش ندارد و خواهر بدبختش کتک می‌خورد و  تحمل می‌کند . پدر و مادر درگذشته‌اند و اگر بخواهد از شوهرش جدا شود، مجبور است به خانه برادر برود و کلفتی زن برادرش را بکند. همان بهتر که خانه شوهر بماند و صدایش درنیاید. با شنیدن سرگذشت تلخ زنان، وحشت عجیبی بر دلم می‌نشست. اگر روزی پدرم بمیرد، اگر شوهرم طلاقم بدهد، اگر زن برادرم مرا به خانه‌اش راه ندهد، و این اگرها آرامش را از من می‌گرفتند.

با اینکه علاقه‌ای به درس خواندن، به خصوص فیزیک و شیمی و ریاضی نداشتم، اما سعی خودم را کردم. درس را تمام کرده و استخدام شدم. حقوق اول را که گرفتم و داخل کیفم گذاشتم، احساس کردم وجودم بیهوده نیست. سهمی در جامعه دارم. سربار پدر نیستم. استقلال مادی دارم. به خانه که رسیدم، پول‌ها را از کیف درآوردم و به طرف پدرم دراز کردم. به دسته پول‌ها نگاه کرد و آرام یک پانصد ریالی از بین پول‌ها کشید و خنده‌کنان گفت: «خدا برکت بدهد.» سپس پول را به برادرم داد و او را برای خرید قورابیه (شیرینی) به مغازه قنادی فرستاد. بله آن روز من شیرین همچون قورابیه آغاز شد.

پدر هرگز در مورد اول برج و حقوق و پول و پس‌انداز و غیره سوال نمی‌کرد. خودم باقی حقوقم را به پدرم می‌دادم که برایم نگاه دارد و او الحق و الانصاف امانت‌‌دار بسیار خوبی بود. به خانه شوهر که رفتم، وضع تغییر کرد. شوهرم دوست نداشت من پا دراز باشم و هر کاری دلم می‌خواهد بکنم. به همین سبب نیز دسته چکم را از من گرفت و داخل کمد خودش که همیشه قفل بود گذاشت. او هر ماه یک بار یک برگ چک را از دست چک جدا می‌کرد و من امضا می‌کردم و می‌رفت و حقوقم را می‌گرفت و حق خودم را از من دریغ می‌کرد. وقتی حق‌الزحمه من نصیب خواهر و برادر و مادرش می‌شد دلم خون می‌گریست. شیطان جنی گفت که استعفا بده و خانه‌نشین شو. گرسنه بمان و این همه رنج نکش. اما پدرم مانع می‌شد و می‌گفت: «مبادا استعفا بدهی. صبور باش که خدا با صابرین است. این مرد، مرد زندگی نیست. در نیمه‌راه رهایت خواهد کرد. دلم به این خوش است که حداقل آب‌باریکه‌ای برای امرار معاش داری. بالاخره روزی خودت صاحب حق و حقوقت می‌شوی.»

عجب پیش‌بینی درستی کرده بود این پیرمرد. روزگار با هزار جان‌کندنی که بود، سپری شد و از ستم رهایی یافتم و دستم به دهانم رسید و باز از پدر قورابیه‌ای دریافت کرده و کامم را با قورابیه و هم زمان با تولد اولین نوه‌ام شیرین کردم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s